بخش ۷ – در شرف این نامه بر دیگر نامه‌ها

نظامی

بخش ۷ - در شرف این نامه بر دیگر نامه‌ها

خمسهشرف نامهشمارهٔ 7
1

بیا ساقی از سر بنه خواب را

2

می ناب ده عاشق ناب را

3

میی گو چو آب زلال آمده است

4

بهر چار مذهب حلال آمده است

5

دلا تا بزرگی نیاری به دست

6

به جای بزرگان نشاید نشست

7

بزرگیت باید در این دسترس

8

به یاد بزرگان برآور نفس

9

سخن تا نپرسند لب بسته دار

10

گهر نشکنی تیشه آهسته‌دار

11

نپرسیده هر کو سخن یاد کرد

12

همه گفته خویش را باد کرد

13

به بی دیده نتوان نمودن چراغ

14

که جز دیده را دل نخواهد به باغ

15

سخن گفتن آنگه بود سودمند

16

کز آن گفتن آوازه گردد بلند

17

چو در خورد گوینده ناید جواب

18

سخن یاوه کردن نباشد صواب

19

دهن را به مسمار بر دوختن

20

به از گفتن و گفته را سوختن

21

چه می‌گویم ای نانیوشنده مرد

22

ترا گوش بر قصهٔ خواب و خورد

23

چه دانی که من خود چه فن میزنم

24

دهل بر در خویشتن میزنم

25

متاع گران مایه دارم بسی

26

نیارم برون تا نخواهد کسی

27

خریدار در چون صدف دیده دوخت

28

بدین کاسدی در نشاید فروخت

29

مرا با چنین گوهری ارجمند

30

همی حاجت آید به گوهر پسند

31

نیوشنده‌ای خواهم از روزگار

32

که گویم به دور از آموزگار

33

بکاوم به الماس او کان خویش

34

کنم بسته در جان او جان خویش

35

زمانه چنین پیشه‌ها پر دهد

36

یکی درستاند یکی در دهد

37

دلی کو که بی جان خراشی بود

38

کمندی که بی دور باشی بود

39

مگر مار برد گنج از آن رو نشست

40

که تا رایگان مهره ناید به دست

41

اگر نخل خرما نباشد بلند

42

ز تاراج هر طفل یابد گزند

43

به شحنه توان پاس ره داشتن

44

به خاکستر آتش نگه داشتن

45

ازین خوی خوش کو سرشت منست

46

بسی رخنه در کار و کشت منست

47

دگر رهروان کاین کمر بسته‌اند

48

به خوی بد از رهزنان رسته‌اند

49

بدان تا گریزند طفلان راه

50

چو زنگی چرا گشت باید سیاه

51

به راهی که خواهم شدن رخت کش

52

ره آورد من بس بود خوی خوش

53

به خوی خوش آموده به گوهرم

54

بدین زیستم هم بدین بگذرم

55

چو از بهر هر کس دری سفتنی است

56

سرودی هم از بهر خود گفتنی است

57

ز چندین سخن گو سخن یاد دار

58

سخن را منم در جهان یادگار

59

سخن چون گرفت استقامت به من

60

قیامت کند تا قیامت به من

61

منم سرو پیرای باغ سخن

62

به خدمت میان بسته چون سرو بن

63

فلک‌وار دور از فسوس همه

64

سرآمد ولی پای بوس همه

65

چو برجیس در جنگ هر بدگمان

66

کمان دارم و برندارم کمان

67

چو زهره درم در ترازو نهم

68

ولی چون دهم بی ترازو دهم

69

نخندم بر اندوه کس برق‌وار

70

که از برق من در من افتد شرار

71

به هر خار چون گل صلائی زنم

72

به هر زخم چون نی نوائی زنم

73

مگر کاتش است این دل سوخته

74

که از خار خوردن شد افروخته

75

چو دریا شوم دشمنی عیب شوی

76

نه چون آینه دوستی عیب گوی

77

به خواهنده آن به خشم از مال و گنج

78

که از باز دادن نیایم به رنج

79

نمایم جو و گندم آرم به جای

80

نه چون جو فروشان گندم نمای

81

پس و پیش چون آفتابم یکیست

82

فروغم فراوان فریب‌اند کیست

83

پس هیچ پشتی چنان نگذرم

84

که در پیش رویش خجالت برم

85

ز بدگوی بد گفته پنهان کنم

86

به پاداش نیکش پشیمان کنم

87

نگویم بداندیش را نیز بد

88

کزان گفته باشم بداندیش خود

89

بدین نیکی آرندم از دشت و رود

90

ز نیکان و از نیکنامان درود

91

وزین حال اگر نیز گردان شوم

92

زیارتگه نیک مردان شوم

93

شوم بر درم ریز خود در فشان

94

کنم سرکشی لیک با سرکشان

95

ز بی آلتی وانماندم به کنج

96

جهان باد و از باد ترسد ترنج

97

ز شاهان گیتی در این غار ژرف

98

که را بود چون من حریفی شگرف

99

که دید است بر هیچ رنگین گلی

100

ز من عالی آوازه‌تر بلبلی

101

به هر دانشی دفتر آراسته

102

به هر نکته‌ای خامه‌ای خواسته

103

پذیرفته از هر فنی روشنی

104

جداگانه در هر فنی یک فنی

105

شکر دانم از هر لب انگیختن

106

گلابی ز هر دیده‌ای ریختن

107

کسی را که در گریه آرم چو آب

108

بخندانمش باز چون آفتاب

109

به دستم دراز دولت خوش عنان

110

طبر زد چنین شد طبر خون چنان

111

توانم در زهد بر دوختن

112

به بزم آمدن مجلس افروختن

113

ولیکن درخت من از گوشه رست

114

ز جا گر بجنبد شود بیخ سست

115

چهله چهل گشت و خلوت هزار

116

به بزم آمدن دور باشد ز کار

117

به هنگام سیل آشکارا شدن

118

نشاید ز ری تا بخارا شدن

119

همان به که با این چنین باد سخت

120

برون ناورم چون گل از گوشه رخت

121

به خود کم شوم خلق را رهنمای

122

همایون ز کم دیدن آمد همای

123

سرم پیچد از خفتن و تاختن

124

ندانم جز این چاره‌ای ساختن

125

گه از هر سخن بر تراشم گلی

126

بر آن گل زنم ناله چون بلبلی

127

اگر به ز خود گلبنی دیدمی

128

گل سرخ یا زرد ازو چیدمی

129

چو از ران خود خورد باید کباب

130

چه گردم به در یوزه چون آفتاب

131

نشینم چو سیمرغ در گوشه‌ای

132

دهم گوش را از دهن توشه‌ای

133

ملالت گرفت از من ایام را

134

به کنج ارم بردم آرام را

135

در خانه را چون سپهر بلند

136

زدم بر جهان قفل و بر خلق بند

137

ندانم که دور از چه سان میرود

138

چه نیک و چه بد در جهان میرود

139

یکی مرده شخصم به مردی روان

140

نه از کاروانی و در کاروان

141

به صد رنج دل یک نفس می‌زنم

142

بدان تا نخسبم جرس می‌زنم

143

ندانم کسی کو به جان و به تن

144

مراد و ستر دارد از خویشتن

145

ز مهر کسان روی برتافتم

146

کس خویش هم خویش را یافتم

147

بر عاشقان نیک اگر بد شوم

148

همان به که معشوق خود خود شوم

149

گرم نیست روزی ز مهر کسان

150

خدایست رزاق و روزی رسان

151

در حاجت از خلق بربسته به

152

ز دربانی آدمی رسته به

153

مرا کاشکی بودی آن دسترس

154

که نگذارمی حاجت کس به کس

155

در این مندل خاکی از بیم خون

156

نیارم سر آوردن از خط برون

157

بدین حال و مندل کسی چون بود

158

که زندانی مبدل خون بود

159

در خلق را گل براندوده‌ام

160

درین در بدین دولت آسوده‌ام

161

چهل روز خود را گرفتم زمام

162

کادیم از چهل روز گردد تمام

163

چو در چار بالش ندیدم درنگ

164

نشستم در این چار دیوار تنگ

165

ز هر جو که انداختم در خراس

166

دری باز دادم به جوهر شناس

167

هزار آفرین بر سخن پروری

168

که بر سازد از هر جوی جوهری

169

تر و خشکی اشک و رخسار من

170

به کهگل براندود دیوار من

171

تن اینجا به پست جوین ساختن

172

دل آنجا به گنجینه پرداختن

173

به بازی نبردم جهان را به سر

174

که شغلی دگر بود جز خواب و خور

175

نخفتم شبی شاد بر بستری

176

که نگشادم آن شب ز دانش دری

177

ضمیرم نه زن بلکه آتش‌زنست

178

که مریم صفت بکر آبستنست

179

تقاضای آن شوی چون آیدش

180

که از سنگ و آهن برون آیدش

181

بدین دل‌فریبی سخن‌های بکر

182

به سختی توان زادن از راه فکر

183

سخن گفتن بکر جان سفتن است

184

نه هر کس سزای سخن گفتن است

185

به دری سفالینه‌ای سفته گیر

186

سرودی به گرمابه در گفته گیر

187

بیندیش از آن دشتهای فراخ

188

کز آواز گردد گلو شاخ شاخ

189

چو بر سکه شاه زر میزنی

190

چنان زن که گر بشکند نشکنی

191

جهودی مسی را زراندود کرد

192

دکان غارتیدن بدان سود کرد

193

نه انجیر شد نام هر میوه‌ای

194

نه مثل زبیده است هر بیوه‌ای

195

دو هندو برآید ز هندوستان

196

یکی دزد باشد دیگر پاسبان

197

من از آب این نقره تابناک

198

فرو شستم آلودگیهای خاک

199

ازین پیکر آنگه گشایم پرند

200

که باشد رسیده چو نخل بلند

201

چو در میوهٔ نارسیده رسی

202

بجنبانیش نارسیده کسی

203

کند سوقیی سیب را خانه رس

204

ولی خوش نیاید به دندان کس

205

شود نرم از افشردن انجیر خام

206

ولی چون خوری خون برآید ز کام

207

شکوفه که بیگه نخندد به شاخ

208

کند میوه را بر درختان فراخ

209

زمینی که دارد بر و بوم سست

210

اساسی برو بست نتوان درست

211

به رونق توانم من این کار کرد

212

به بی‌رونقی کار ناید ز مرد

213

چو در دانه باشد تمنای سود

214

کدیور در آید به کشت و درود

215

غله چون شود کاسد و کم بها

216

کند برزگر کار کردن رها

217

ترنم شناسان دستان نیوش

218

ز بانگ مغنی گرفتند گوش

219

ضرورت شد این شغل را ساختن

220

چنین نامه نغز پرداختن

221

که چون در کتابت شود جای گیر

222

نیوشنده را زان بود ناگزیر

223

به نقشی که نزد کلان نیست خرد

224

نمودم بدین داستان دستبرد

225

از این آشنا روی‌تر داستان

226

خنیده نیامد بر راستان

227

دگر نامه‌ها را که جوئی نخست

228

به جمهور ملت نباشد درست

229

نباشد چنین نامه تزویر خیز

230

نبشته به چندین قلمهای تیز

231

به نیروی نوک چنین خامه‌ها

232

شرف دارد این بر دگر نامه‌ها

233

از آن خسروی می که در جام اوست

234

شرف نامهٔ خسروان نام اوست

235

سخنگوی پیشینه دانای طوس

236

که آراست روی سخن چون عروس

237

در آن نامه کان گوهر سفته راند

238

بسی گفتنیهای ناگفته ماند

239

اگر هر چه بشنیدی از باستان

240

به گفتی دراز آمدی داستان

241

نگفت آنچه رغبت پذیرش نبود

242

همان گفت کز وی گزیرش نبود

243

دگر از پی دوستان زله کرد

244

که حلوا به تنها نشایست خورد

245

نظامی که در رشته گوهر کشید

246

قلم دیده‌ها را قلم درکشید

247

بناسفته دری که در گنج یافت

248

ترازوی خود را گهر سنج یافت

249

شرف‌نامه را فرخ آوازه کرد

250

حدیث کهن را بدو تازه کرد