فردوسی
بخش ۸
فریدون به خورشید بر برد سر
یکی نامه بنوشت شاه زمین
رسیدند خوبان به درگاه کاخ
بشد ویسه سالار توران سپاه
چو از آفرین گشت پرداخته
چنان بد که ابلیس روزی پگاه
چو برگشت سهراب گژدهم پیر
هیونی بیاراست کاووس شاه
چو بشنید قیصر بر آن برنهاد
سخن چون بسر برد شاه زمین
چو یک پاس بگذشت از تیره شب
سخنهای آن نامور پیشگاه
چو شد روزگار تهمتن به سر
کمر تنگ بستش به کین پدر
به خاور خدای و به سالار چین
به دست اندرون هر یک از گل دو شاخ
ابا لشکری نامور کینهخواه
بیاورد گلرنگ را ساخته
یکی انجمن کرد پنهان ز شاه
بیاورد و بنشاند مردی دبیر
بفرمود تا بازگردد به راه
که دخت گرامی به گشتاسپ داد
سیه پیل را خواند و کرد آفرین
به پیش اندر آمد خروش جلب
چو بشنید بهمن بیامد به راه
به پیش آورم داستانی دگر
برون رفت خرم به خرداد روز
سر نامه کرد آفرین خدای
نگه کرد دربان برآراست جنگ
ازان پیشتر تابه قارن رسید
نشست از بر زین و ره برگرفت
به دیوان چنین گفت کامروز کار
یکی نامه بنوشت نزدیک شاه
نویسندهٔ نامه را پیش خواند
بدو گفت با او برو همچنین
سپردش بدو گفت بردارشان
بخندید بر بارگی شاه نو
بپوشید زربفت شاهنشهی
چو گشتاسپ را تیره شد روی بخت
به نیک اختر و فال گیتی فروز
کجا هست و باشد همیشه به جای
زبان کرد گستاخ و دل کرد تنگ
گرامیش را کشته افگنده دید
خم منزل جادو اندر گرفت
به رنج و به سختیست با شهریار
برافگند پوینده مردی به راه
به کرسی زر پیکرش برنشاند
نیابی ز من گنج و تاج و نگین
از ایران به آن مرز بگذارشان
ز دم سپه رفت تا پیش رو
بسر بر نهاد آن کلاه مهی
بیاورد جاماسپ را پیش تخت
سپاه انجمن شد به درگاه او
چنین گفت کاین نامهٔ پندمند
که بیگه ز درگاه بیرون شوید
دلیران و گردان توران سپاه
همی رفت پویان به راه دراز
یکی دیو باید کنون نغزدست
نخست آفرین کرد بر کردگار
یکی نامه فرمود پر خشم و جنگ
چو گشتاسپ آن دید خیره بماند
فرستادگان سپهدار چین
سپهدار چون پیش لشکر کشید
خرامان بیامد ز پردهسرای
بدو گفت کز کار اسفندیار
به ابر اندر آمد سرگاه او
به نزد دو خورشید گشته بلند
شگفت آیدم تا شما چون شوید
بسی نیز با او فگنده به راه
چو خورشید تابان بگشت از فراز
که داند ز هرگونه رای و نشست
نمود آنگهی گردش روزگار
زبان تیز و رخساره چون بادرنگ
جهانآفرین را فراوان بخواند
ز پیش جهانجوی شاه زمین
یکی ژرف دریای بیبن بدید
درفشی درفشان پس او به پای
چنان داغ دل گشتم و سوکوار
به پیلان گردون کش و گاومیش
دو سنگی دو جنگی دو شاه زمین
بتان پاسخش را بیاراستند
دریده درفش و نگونسار کوس
درخت و گیا دید و آب روان
شود جان کاووس بیره کند
که آمد بر ما سپاهی گران
نخست آفرین کرد بر کردگار
چنین گفت با دختر سرفراز
برفتند هر دو شده خاکسار
هیونی که بود اندران کاروان
جهانجوی بگذشت بر هیرمند
که روزی نبد زندگانیم خوش
سپه را همی توشه بردند پیش
میان کیان چون درخشان نگین
به تنگی دل از جای برخاستند
چو لاله کفن روی چون سندروس
چنان چون بود جای مرد جوان
به دیوان برین رنج کوته کند
همه رزم جویان کندآوران
خداوند آرامش و کارزار
که ای پروریده بنام و بناز
جهاندارشان رانده و کرده خوار
کجا پیش رو داشتی ساروان
جوانی سرافراز و اسپی بلند
دژم بودم از اختر کینهکش
کیانوش و پرمایه بر دست شاه
از آنکو ز هر گونه دیده جهان
که امروز روزی دگر گونه نیست
ز ویسه به قارن رسید آگهی
چو چشم تذروان یکی چشمه دید
بگرداندش سر ز یزدان پاک
یکی پهلوانی به پیش اندرون
خداوند بهرام و کیوان و ماه
ز چندین سر و افسر نامدار
از ایران فرخ به خلخ شدند
همی پیش رو غرقه گشت اندر آب
هماندر زمان دیدهبانش بدید
پس از من کنون شاه بهمن بود
چو کهتر برادر ورا نیک خواه
شده آشکارا برو بر نهان
به راه گلان دیو واژونه نیست
که آمد به پیروزی و فرهی
یکی جام زرین برو پر نبید
فشاند بر آن فر زیباش خاک
که سالش ده و دو نباشد فزون
خداوند نیک و بد و فر و جاه
چرا کرد رایت مرا خواستار
ولیکن به خلخ نه فرخ شدند
سپهبد بزد چنگ هم در شتاب
سوی زاولستان فغان برکشید
همان رازدارش پشوتن بود
همی رفت منزل به منزل چو باد
گرایندهٔ تیغ و گرز گران
بهار آمد ازگلستان گل چنیم
ستوران تازی سوی نیمروز
یکی غرم بریان و نان از برش
شنیدند و بر دل گرفتند یاد
به بالا ز سرو سهی برترست
بفرمان اویست گردان سپهر
غریبی همی برگزینی که گنج
چو از دور دیدند ایوان شاه
گرفتش دو ران بر گشیدش ز گل
که آمد نبرده سواری دلیر
مپیچید سرها ز فرمان اوی
سری پر ز کینه دلی پر ز داد
فروزندهٔ نامدار افسران
ز روی زمین شاخ سنبل چنیم
فرستاد و خود رفت گیتی فروز
نمکدان و ریچال گرد اندرش
کس از بیم کاووس پاسخ نداد
چو خورشید تابان به دو پیکرست
ازو بازگسترده هرجای مهر
نیابی و با او بمانی به رنج
زده بر سر او درفش سیاه
بترسید بدخواه ترک چگل
به هر ای زرین سیاهی به زیر
مگیرید دوری ز پیمان اوی
به اروند رود اندر آورد روی
نمایندهٔ شب به روز سپید
نگهبان در گفت کامروز کار
ز درد پسر ویسهٔ جنگجوی
خور جادوان بد چو رستم رسید
یکی دیو دژخیم بر پای خاست
برش چون بر پیل و بالاش برز
ترا ای جوان تندرستی و بخت
ازین سرفرازان همالی بجوی
فرود آمدند از چمنده ستور
بفرمود تا گرگسار نژند
پس پشت او خوار مایه سوار
یکایک بویدش نماینده راه
چنان چون بود مرد دیهیم جوی
گشایندهٔ گنج پیش امید
نباید گرفتن بدان هم شمار
سوی پارس چون باد بنهاد روی
از آواز او دیو شد ناپدید
چنین گفت کاین چربدستی مراست
ندیدم کسی را چنان دست و گرز
همیشه بماناد با تاج و تخت
که باشد به نزد پدرت آبروی
شکسته دل و چشمها گشته کور
شود داغ دل پیش بر پای بند
تنآسان گذشت از لب جویبار
که اویست زیبای تخت و کلاه
اگر پهلوانی ندانی زبان
همه رنجها گشته آسان بدوی
که زال سپهبد بکابل نبود
چو از پارس قارن به هامون کشید
فرود آمد از باره زین برگرفت
غلامی بیاراست از خویشتن
چو شمشیر هندی به چنگ آیدش
اگر بر دلت رای من تیره گشت
کتایون بدو گفت کای بدگمان
پیاده برفتند تا پیش اوی
بدو گفت کای ریمن گرگسار
هماندر زمان زال زر برنشست
بدو داد پس گنجها را کلید
بتازی تو اروند را دجله خوان
برو روشنی اندر آورده روی
سراپردهٔ شاه زابل نبود
ز دست چپش لشکر آمد پدید
به غرم و بنان اندر آمد شگفت
سخنگوی و شایستهٔ انجمن
ز دریا و از کوه تنگ آیدش
ز خواب جوانی سرت خیره گشت
مشو تیز با گردش آسمان
سیهشان شده جامه و زرد روی
گرفتار بر دست اسفندیار
کمندی به فتراک و گرزی به دست
یکی باد سرد از جگر برکشید
دگر منزل آن شاه آزادمرد
نخواهم همی خویشتن را کلاه
نبینید کز کاخ کابل خدای
ز گرد اندر آمد درفش سیاه
نشست از بر چشمه فرخندهپی
همی بود تا یک زمان شهریار
چو آواز او رعد غرنده نیست
شنیدی که دشمن به ایران چه کرد
چو من با تو خرسند باشم به بخت
بدادندش آن نامهٔ شهریار
نگفتی که ایدر نیابی تو آب
بیامد ز دیده مر او را بدید
بدو گفت کار من اندر گذشت
لب دجله و شهر بغداد کرد
نه آگنده گنج و نه تاج و نه گاه
به زین اندر آرد بشبگیر پای
سپهدار ترکان به پیش سپاه
یکی جام زر دید پر کرده می
ز پهلو برون شد ز بهر شکار
چو بازوی او تیغ برنده نیست
چو پیروز شد روزگار نبرد
تو افسر چرا جویی و تاج و تخت
سرآهنگ مردان نیزه گزار
بسوزد ترا تابش آفتاب
یکی باد سرد از جگر برکشید
هم از تارکم آب برتر گذشت
سه فرزند را خواهم آرام و ناز
اگرتان ببیند چنین گل بدست
رده برکشیدند بر هر دو روی
ابا می یکی نیز طنبور یافت
بیامد بر او زمین بوس داد
هجیر دلاور میان را ببست
کنون خیره آزرم دشمن مجوی
برفتند ز ایوان قیصر به درد
دبیرش مران نامه را برگشاد
چرا کردی ای بدتن از آب خاک
چنین گفت کین نامور پهلوست
نشستم به شاهی صد و بیست سال
از آن پس که دیدیم رنج دراز
کند بر زمینتان هم آنگاه پست
برفتند گردان پرخاشجوی
بیابان چنان خانهٔ سور یافت
یکی دستهٔ گل به کاووس داد
یکی بارهٔ تیزتگ برنشست
برین بارگه بر مبر آبروی
کتایون و گشتاسپ با باد سرد
بخواندش بران شاه جادو نژاد
سپه را همه کرده بودی هلاک
سرافراز با جامهٔ خسروست
ندیدم به گیتی کسی را همال
برادر کزو بود دلتان به درد
شدند اندر ایوان بتان طراز
ز قلب سپه ویسه آواز داد
تهمتن مر آن را به بر در گرفت
چنین گفت کاین فر زیبای تو
بشد پیش سهراب رزمآزمای
منه با جوانی سر اندر فریب
چنین گفت با شوی و زن کدخدای
نوشته دران نامهٔ شهریار
چنین داد پاسخ که مرگ سپاه
ز لهراسپ دارد همانا نژاد
تو اکنون همی کوش و با داد باش
وگر چند هرگز نزد باد سرد
نشستند و با ماه گفتند راز
که شد تاج و تخت بزرگی به باد
بزد رود و گفتارها برگرفت
همی چرخگردان سزد جای تو
بر اسپش ندیدم فزون زان به پای
گر از چرخگردان نخواهی نهیب
که خرسند باشید و فرخندهرای
ز گردان و مردان نیزه گزار
مرا روشناییست چون هور و ماه
پی او برین بوم فرخنده باد
چو داد آوری از غم آزاد باش
دوان آمد از بهر آزارتان
نهادند دینار و گوهر به پیش
ز قنوج تا مرز کابلستان
که آواره و بد نشان رستم است
به کام تو شد روی گیتی همه
که بر هم زند مژه را جنگجوی
که من زان فریبنده گفتار او
سرایی به پردخت مهتر بده
پس شاه لهراسپ گشتاسپ شاه
چه بینم همی از تو جز پایبند
ز دیده بیامد به درگاه رفت
خردمند را شاد و نزدیک دار
که بود آرزومند دیدارتان
بپرسید رودابه از کم و بیش
همان تا در بست و زابلستان
که از روز شادیش بهره غم است
شبانی و گردنکشان چون رمه
گراید ز بینی سوی مغز بوی
بسی بازگشتم ز پیکار او
خورشها و گستردنی هرچ به
نگهبان گیتی سزاوار گاه
چه خواهم ترا جز بلا و گزند
زمانی به اندیشه بر زین بخفت
جهان بر بداندیش تاریک دار
بیفگند شاهی شما را گزید
که چون بودتان کار با پور سام
همه سر به سر پاک در چنگ ماست
همه جای جنگست میدان اوی
یکی کار ماندست کاندر جهان
که سهرابش از پشت زین برگرفت
ترا گر فریبد نباشد شگفت
چو آن دید گشتاسپ کرد آفرین
فرسته فرستاد زی او خدای
سپهبد بخندید و بگشاد چشم
هماندر زمان بهمن آمد پدید
همه راستی کن که از راستی
چنان کز ره نامداران سزید
بدیدن بهست ار به آواز و نام
بر ایوانها نقش و نیرنگ ماست
بیابان و کوهست بستان اوی
نشان تو هرگز نگردد نهان
برش ماند زان بازو اندر شگفت
مرا از خود اندازه باید گرفت
بران نامور مهتر پاکدین
همه مهتران پیش او بر به پای
فرو ماند زان ترک و بفزود خشم
ازو رایت خسروی گسترید
بپیچد سر از کژی و کاستی
ز تخت اندر آمد به زین برنشست
پری چهره هر پنج بشتافتند
کجا یافت خواهی تو آرامگاه
همه جنگ با شیر و نر اژدهاست
چه دارد همی آفتاب از تو راز
درستست و اکنون به زنهار اوست
نرفت ایچ با من سخن ز آشتی
کتایون بیاندازه پیرایه داشت
زی ارجاسپ ترک آن پلید سترگ
بدو گفت کای کم خرد گرگسار
ندانست مرد جوان زال را
سپردم ترا تخت و دیهیم و گنج
برفت و میان بندگی را ببست
چو با ماه جای سخن یافتند
ازان پس کجا شد گرفتار شاه
کجا اژدها از کفش نا رهاست
که چون گردد اندر نشیب و فراز
پراندیشه جان از پی کار اوست
ز فرمان من روی برگاشتی
ز یاقوت و هر گوهری مایه داشت
کجا پیکرش پیکر پیر گرگ
چو پیروز گردم من از کارزار
بیفراخت آن خسروی یال را
ازان سپ که بردم بسی گرم و رنج
بدان کو به سال از شما کهترست
که مردیست برسان سرو سهی
چنین داد پاسخ که من قارنم
می و جام و بویا گل و میگسار
چگونست ماه و شب و روز چیست
سواران ترکان بسی دیدهام
همان رستم از گنج آراسته
یکی گوهری از میان برگزید
زده سر ز آیین و دین بهی
به رویین دژت بر سپهبد کنم
چو نزدیکتر گشت آواز داد
بفگت این و شد روزگارش به سر
نوازیدن کهتر اندر خورست
همش زیب و هم فر شاهنشهی
گلیم اندر آب روان افگنم
نکردست بخشش ورا کردگار
برین گردش چرخ سالار کیست
عنان پیچ زینگونه نشنیدهام
نخواهد شدن سیر از خواسته
که چشم خردمند زان سان ندید
گزینه ره کوری و ابلهی
مبادا که هرگز بتو بد کنم
بدو گفت کای مرد دهقاننژاد
زمان گذشته نیامد به بر
گرامیش دارید و نوشه خورید
همش رنگ و بوی و همش قد و شاخ
نه از بیم رفتم نه از گفتوگوی
همیشه به جنگ نهنگ اندر است
دل شاه ازان دیو بیراه شد
مبادا که او در میان دو صف
ازان مردری تاج شاهنشهی
ببردند نزدیک گوهرشناس
رسید آن نوشته فرومایهوار
همه پادشاهی سراسر تراست
سرانجمن پور دستان کجاست
یکی دخمه کردندش از شیز و عاج
چو پرورده شد تن روان پرورید
سواری میان لاغر و بر فراخ
به پیش پسرت آمدم کینه جوی
و گر با پلنگان به جنگ اندر است
روانش ز اندیشه کوتاه شد
یکی مرد جنگآور آرد بکف
ترا شد سر از جنگ جستن تهی
پذیرفت ز اندازه بیرون سپاس
که بنوشته بودی سوی شهریار
چو با ما کنی در سخن راه راست
که دارد زمانه بدو پشت راست
برآویختند از بر گاه تاج
چو از بودنش بگذرد روز چند
دو چشمش چو دو نرگس قیرگون
چو از کین او دل بپرداختم
به گوش زن جادو آمد سرود
گمانش چنان شد که گردان سپهر
بران کوه بخشایش آرد زمین
در بینیازی به شمشیر جوی
بها داد یاقوت را ششهزار
شنیدیم و دید آن سخنها کجا
نیازارم آن را که فرزند تست
که آمد به زاول گو اسفندیار
همین بودش از رنج و ز گنج بهر
فرستید با زی منش ارجمند
لبانش چو بسد رخانش چو خون
کنون کین و جنگ ترا ساختم
همان نالهٔ رستم و زخم رود
به گیتی مراو را نمودست چهر
که او اسپ تازد برو روز کین
به کشور بود شاه را آبروی
ز دینار و گنج از در شهریار
نبودی تو مر گفتنش را سزا
هم آن را که از دوده پیوند تست
سراپرده زد بر لب رودبار
بدید از پس نوش و تریاک زهر
نهادند بر نامه بر مهر شاه
کف و ساعدش چو کف شیر نر
برآمد چپ و راست گرد سیاه
بیاراست رخ را بسان بهار
ندانست کاین چرخ را مایه نیست
عناندار چون او ندیدست کس
چو طوس سپهبد رسد پیش تو
خریدند چیزی که بایسته بود
نه پوشیدنی و نه بنمودنی
چو بشنید گفتار او گرگسار
بدو گفت زال ای پسر کام جوی
اگر بودن اینست شادی چراست
ز ایوان بر ایرج گزین کرد راه
هیون ران و موبد دل و شاه فر
نه روی هوا ماند روشن نه ماه
وگر چند زیبا نبودش نگار
ستاره فراوان و ایزد یکیست
تو گفتی که سام سوارست و بس
بسازد چو باید کم و بیش تو
بدان روز بد نیز شایسته بود
نه افگندنی و نه پیسودنی
پرامید شد جانش از شهریار
فرود آی و می خواه و آرام جوی
شد از مرگ درویش با شاه راست
بشد با تنی چند برنا و پیر
سراسر سپیدست مویش برنگ
سپه یک به دیگر برآویختند
بر رستم آمد پر از رنگ و بوی
همه زیر فرمانش بیچارهاند
بلندیش بر آسمان رفته گیر
گروگان که داری به بند گران
ازان سان که آمد همی زیستند
چنان گفته بودی که من تا دو ماه
ز گفتار او ماند اندر شگفت
کنون رستم آید ز نخچیرگاه
بخور هرچ برزی و بد را مکوش
چنان چون بود راه را ناگریز
از آهو همین است و این نیست ننگ
چو رود روان خون همی ریختند
بپرسید و بنشست نزدیک اوی
که با سوزش و جنگ و پتیارهاند
سر بخت گردان همه خفته گیر
هم اندر زمان بارکن بر خران
گهی شادمان گاه بگریستند
سوی کشور خرم آرم سپاه
زمین را ببوسید و پوزش گرفت
زواره فرامرز و چندی سپاه
به مرد خردمند بسپار گوش
سر جعد آن پهلوان جهان
بر ویسه شد قارن رزم جوی
تهمتن به یزدان نیایش گرفت
جهان آفرین بینیازست ازین
اگر خود شکیبیم یک چند نیز
پرستار وز خواسته هرچ هست
همه کار گشتاسپ نخچیر بود
نه دو ماه باید ز تو نی چهار
بدو گفت شاه آنچ گفتی گذشت
تو با این سواران بباش ارجمند
گذر کرد همراه و ما ماندیم
چو سیمین زره بر گل ارغوان
ازو ویسه در جنگ برگاشت روی
ابر آفرینها فزایش گرفت
ز بهر تو باید سپهر و زمین
نکوشیم و دیگر نگوییم چیز
به زودی مر آن را به درگه فرست
همه ساله با ترکش و تیر بود
کجا من بیایم چو شیر شکار
ز گفتار خامت نگشت آب دشت
بیارای دل را به بگماز چند
ز کار گذشته بسی خواندیم
که گویی همی خود چنان بایدی
فراوان ز جنگ آوران کشته شد
که در دشت مازندران یافت خوان
پراندیشه شد جان آن پادشا
اگر دم زند شهریار زمین
تو شوکین و آویختن را بساز
چنان بد که روزی ز نخچیرگاه
تو بر خویشتن بر میفزای رنج
گذرگاه این آب دریا کجاست
چنین داد پاسخ که اسفندیار
به منزل رسید آنک پوینده بود
وگر نیستی مهر نفزایدی
بورد چون ویسه سرگشته شد
می و جام، با میگسار جوان
که تا چون شود بی پر اندر هوا
نراند سپاه و نسازد کمین
ازین در سخنها مگردان دراز
مر او را به هیشوی بر بود راه
که ما بر گشادیم درهای رنج
بباید نمودن به ما راه راست
نفرمودمان رامش و میگسار
رهی یافت آن کس که جوینده بود
به دیار تو دادهایمش نوید
چو بر ویسه آمد ز اختر شکن
ندانست کاو جادوی ریمنست
ز دانندگان بس بپرسید شاه
دژ و باره گیرد که خود زور هست
چو تو ساز جنگ شبیخون کنی
ز هرگونهای چند نخچیر داشت
بیارم ز گردان هزاران هزار
بدو گفت با آهن از آبگیر
گزین کن یکی مرد جوینده راه
نگیرد ترا دست جز نیکوی
ز ما بازگشتست دل پرامید
نرفت از پسش قارن رزمزن
نهفته به رنگ اندر اهریمنست
کزین خاک چندست تا چرخ ماه
نگیرد کسی دست او را به دست
ز خاک سیه رود جیحون کنی
همی رفت و ترکش پر از تیر داشت
همه کار دیده همه نیزهدار
نیابد گذر پر و پیکان تیر
که با من بیاید به نخچیرگاه
گر از پیر دانا سخن بشنوی
کنون چارهٔ کار مهمان بساز
بشد ویسه تا پیش افراسیاب
یکی طاس می بر کفش برنهاد
ستاره شمر گفت و خسرو شنید
که این باره را نیست پایاب اوی
سپهبد سراندر نیارد به خواب
همه هرچ بود از بزرگان و خرد
همه ایرجی زاده و پهلوی
تهمتن فروماند اندر شگفت
بدو گفت دستان که نام تو چیست
کنون رنج در کار بهمن بریم
بفرمای تا بر چه گردیم باز
ز درد پسر مژه کرده پرآب
ز دادار نیکی دهش کرد یاد
یکی کژ و ناخوب چاره گزید
درنگی شود شیر زاشتاب اوی
بیاید به جنگ تو افراسیاب
هم از راه نزدیک هیشوی برد
نه افراسیابی و نه یبغوی
هماندر زمان بند او برگرفت
همی بگذری تیز کام تو چیست
خرد پیش دانا پشوتن بریم
چنین گفت با بندگان سرو بن
چو آواز داد از خداوند مهر
بفرمود پس تا به هنگام خواب
چو نامه به مهر اندر آمد به شب
و گر مهر داری بران اهرمن
چو هیشو بدیدش بیامد دوان
همه شاه چهر و همه ماه روی
به دریای آب اندرون گرگسار
برآنم که تو خویش لهراسپی
که دیگر شدستی به رای و سخن
دگرگونهتر گشت جادو به چهر
برفتند سوی نشیم عقاب
فرستاده را جست و بگشاد لب
نخواهی که خواندت پیمان شکن
پذیره شدش شاد و روشنروان
همه سرو بالا همه راستگوی
بیامد هیونی گرفته مهار
گر از تخمهٔ شاه گشتاسپی
همان زال کو مرغ پرورده بود
روانش گمان نیایش نداشت
ازان بچه بسیار برداشتند
بگفتش چنان رو که فردا پگاه
سپه طوس رد را ده و بازگرد
به زیرش بگسترد گستردنی
همه از در پادشاهی و گاه
سپهبد بفرمود تا مشگ آب
چنین داد پاسخ که من بهمنم
چنان پیر سر بود و پژمرده بود
زبانش توان ستایش نداشت
به هر خانهای بر دو بگذاشتند
نبیند ترا هیچکس زان سپاه
نهای مرد پرخاش روز نبرد
بیاورد چیزی که بد خوردنی
همه از در گنج و گاه و کلاه
بریزند در آب و در ماهتاب
نبیرهٔ جهاندار رویین تنم
به دیدار شد چون گل ارغوان
سیه گشت چون نام یزدان شنید
همی پرورانیدشان سال و ماه
فرستاد نامه سوی راه راست
تو با خوبرویان برآمیختی
برآسود گشتاسپ و چیزی بخورد
جهانشان بفرسوده با رنج و ناز
به دریا سبکبار شد بارگی
چو بشنید گفتار آن سرفراز
سهی قد و زیبا رخ و پهلوان
تهمتن سبک چون درو بنگرید
به مرغ و به گوشت بره چندگاه
پس نامه آنگاه بر پای خاست
به بزم اندر از رزم بگریختی
بیامد به نزد کتایون چو گرد
همه شیرگیر و همه سرفراز
سپاه اندر آمد به یکبارگی
فرود آمد از باره بردش نماز
رخ من به پیشش بیاراستی
بینداخت از باد خم کمند
چو نیرو گرفتند هر یک چو شیر
بنه برنهاد و سراندر کشید
نهادند بر نامه بر مهر شاه
چو گشتاسپ هیشوی را دوست کرد
همه نیزهداران شمشیر زن
چو آمد به خشکی سپاه و بنه
بخندید بهمن پیاده ببود
به گفتار و زان پس بهاخواستی
سر جادو آورد ناگه ببند
بدان سان که غرم آوریدند زیر
بران راه بیراه شد ناپدید
هیون پر برآورد و ببرید راه
به دانش ورا چون تن و پوست کرد
همه بارهانگیز و لشکر شکن
ببد میسره راست با میمنه
بپرسیدش و گفت بهمن شنود
همی گفت و لب را پر از خنده داشت
بپرسید و گفتش چه چیزی بگوی
ز عود قماری یکی تخت کرد
سوی شهر ایران نهادند روی
چو نامه به نزد سیاووش رسید
چو رفتی به نخچیر آهو ز شهر
چو دانند کم کوس بر پیل بست
به نزدیک رویین دژ آمد سپاه
بسی خواهشش کرد کایدر بایست
رخان هم چو گلنار آگنده داشت
بدانگونه کت هست بنمای روی
سر درزها را به زر سخت کرد
سپردند آن بارهٔ دژ بدوی
بران گونه گفتار ناخوب دید
به ره بر به هیشوی دادی دو بهر
سم اسپ ایشان کند کوه پست
چنان شد که فرسنگ ده ماند راه
چنین تیز رفتن ترا روی نیست
پرستنده با بانوی ماهروی
یکی گنده پیری شد اندر کمند
به پهلوش بر نیزهای دراز
چو خورشید بر زد سر از تیرهکوه
فرستاده را خواند و پرسید چست
دگر بهرهٔ مهتر ده بدی
ازیشان دو گرد گزیده سوار
سر جنگجویان به خوردن نشست
بدو گفت فرمان اسفندیار
چنین گفت کاکنون ره چاره جوی
پر آژنگ و نیرنگ و بند و گزند
ببست و برانگونه بر کرد ساز
میان را ببستند ترکان گروه
ازو کرد یکسر سخنها درست
هرانکس کزان روستا مه بدی
زریر سپهدار و اسفندیار
پرستنده شد جام باده به دست
نشاید گرفتن چنین سست و خوار
که یزدان هر آنچت هوا بود داد
میانش به خنجر به دو نیم کرد
بیاویخت از نیزه ران بره
سپهدار سهراب نیزه بدست
بگفت آنک با پیلتن رفته بود
چنان شد که گشتاسپ با کدخدای
چو ایشان بپوشند ز آهن قبای
بفرمود تا جوشن و خود و گبر
گزین کرد مردی که دانست راه
سرانجام این کار فرخنده باد
دل جادوان زو پر از بیم کرد
ببست اندر اندیشه دل یکسره
یکی بارکش بارهای برنشست
ز طوس و ز کاووس کاشفته بود
یکی شد به خورد و به آرام و رای
به خورشید و ماه اندرآرند پای
ببردند با تیغ پیش هژبر
فرستاده با او به نخچیرگاه
یکی خانه بودش چو خرم بهار
ازن پس عقاب دلاور چهار
سوی باره آمد یکی بنگرید
سیاوش چو بشنید گفتار اوی
چو بر گردن آرند رخشنده گرز
گشاده بفرمود تا گرگسار
همی رفت پیش اندرون رهنمون
ز چهر بزرگان برو بر نگار
بیاورد و بر تخت بست استوار
به باره درون بس کسی را ندید
ز رستم غمی گشت و برتافت روی
همی تابد از گرزشان فر و برز
بیامد به پیش یل اسفندیار
جهاندیدهای نام او شیرخون
به دیبای چینی بیاراستند
نشست از بر تخت کاووس شاه
بیامد در دژ گشادند باز
ز کار پدر دل پراندیشه کرد
چو ایشان بباشند پیش سپاه
بدو گفت کاکنون گذشتی ز بد
به انگشت بنمود نخچیرگاه
طبقهای زرین بپیراستند
که اهریمنش برده بد دل ز راه
ندیدند در دژ یکی رزمساز
ز ترکان و از روزگار نبرد
ترا کرد باید بدیشان نگاه
ز تو خوبی و راست گفتن سزد
هماندر زمان بازگشت او ز راه
عقیق و زبرجد برو ریختند
چو شد گرسنه تیز پران عقاب
به فرمان همه پیش او آمدند
همی گفت صد مرد ترک و سوار
به خورشید مانند با تاج و تخت
چو از تن ببرم سر ارجاسپ را
می و مشک و عنبر برآمیختند
سوی گوشت کردند هر یک شتاب
به جان هرکسی چارهجو آمدند
ز خویشان شاهی چنین نامدار
همی تابد از نیزهشان فر و بخت
درخشان کنم جان لهراسپ را
همه زر و پیروزه بد جامشان
ز روی زمین تخت برداشتند
چو نامه به نزدیک خسرو رسید
همه نیک خواه و همه بیگناه
چنینم گوانند و اسپهبدان
چو کهرم که از خون فرشیدورد
به روشن گلاب اندر آشامشان
ز هامون به ابر اندر افراشتند
غمی شد دلش کان سخنها شنید
اگرشان فرستم به نزدیک شاه
گزین و پسندیدهٔ موبدان
دل لشکری کرد پر خون و درد
بنفشه گل و نرگس و ارغوان
بدان حد که شان بود نیرو به جای
گرانمایگان را ز لشکر بخواند
نپرسد نه اندیشد از کارشان
تو سیحون مینبار و جیحون به مشک
دگر اندریمان که پیروز گشت
سمن شاخ و سنبل به دیگر کران
سوی گوشت کردند آهنگ و رای
وزین داستان چندگونه براند
همانگه کند زنده بر دارشان
که ما را چه جیحون چه سیحون چه خشک
بکشت از دلیران ما سی و هشت
از آن خانهٔ دخت خورشید روی
شنیدم که کاووس شد بر فلک
نشستند با شاه ایران به هم
به نزدیک یزدان چه پوزش برم
چنان بردوانند باره بر آب
سرانشان ببرم به کین نیا
برآمد همی تا به خورشید بوی
همی رفت تا بر رسد بر ملک
بزرگان لشکر همه بیش و کم
بد آید ز کار پدر بر سرم
که تاری شود چشمهٔ آفتاب
پدید آرم از هر دری کیمیا
دگر گفت ازان رفت بر آسمان
چو طوس و چو گودرز کشواد و گیو
ور ایدونک جنگ آورم بیگناه
به روز نبرد ار بخواهد خدای
همه گورشان کام شیران کنم
که تا جنگ سازد به تیر و کمان
چو گرگین و بهرام و فرهاد نیو
چنان خیره با شاه توران سپاه
به رزم اندر آرم سرت زیر پای
به کام دلیران ایران کنم
ز هر گونهای هست آواز این
سپهدار نامه بر ایشان بخواند
جهاندار نپسندد این بد ز من
چو سالار پیکند نامه بخواند
سراسر بدوزم جگرشان به تیر
نداند به جز پر خرد راز این
بپرسید بسیار و خیره بماند
گشایند بر من زبان انجمن
فرود آمد از گاه و خیره بماند
بیارم زن و کودکانشان اسیر
پریدند بسیار و ماندند باز
چنین گفت با پهلوانان براز
وگر بازگردم به نزدیک شاه
سپهبدش را گفت فردا پگاه
ترا شاد خوانیم ازین گر دژم
چنین باشد آنکس که گیردش آز
که این کار گردد به ما بر دراز
به طوس سپهبد سپارم سپاه
بخوان از همه پادشاهی سپاه
بگوی آنچ داری به دل بیش و کم
چو با مرغ پرنده نیرو نماند
برین سان که گژدهم گوید همی
ازو نیز هم بر تنم بد رسد
تگینان لشکرش ترکان چین
دل گرگسار اندران تنگ شد
غمی گشت پرهاب خوی درنشاند
از اندیشه دل را بشوید همی
چپ و راست بد بینم و پیش بد
برفتند هر سو به توران زمین
روان و زبانش پر آژنگ شد
نگونسار گشتند ز ابر سیاه
چه سازیم و درمان این کار چیست
نیاید ز سودابه خود جز بدی
بدو باز خواندند لشکرش را
بدو گفت تا چند گویی چنین
کشان بر زمین از هوا تخت شاه
از ایران هم آورد این مرد کیست
ندانم چه خواهد رسید ایزدی
سر مرزداران کشورش را
که بر تو مبادا به داد آفرین
سوی بیشهٔ شیرچین آمدند
بر آن برنهادند یکسر که گیو
دو تن را ز لشکر ز کندآوران
برادر بد او را دو آهرمنان
همه اختر بد به جان تو باد
به آمل بروی زمین آمدند
به زابل شود نزد سالار نیو
چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران
یکی کهرم و دیگری اندمان
بریده به خنجر میان تو باد
نکردش تباه از شگفتی جهان
به رستم رساند از این آگهی
بران رازشان خواند نزدیک خویش
بفرمودشان تا نبرده سوار
به خاک اندر افگنده پر خون تنت
همی بودنی داشت اندر نهان
که با بیم شد تخت شاهنشهی
بپرداخت ایوان و بنشاند پیش
گزیدند گردان لشکر هزار
زمین بستر و گرد پیراهنت
سیاووش زو خواست کاید پدید
گو پیلتن را بدین رزمگاه
که رازش به هم بود با هر دو تن
بدادندشان کوس و پیل و درفش
ز گفتار او تیر شد نامدار
ببایست لختی چمید و چرید
بخواند که اویست پشت سپاه
ازان پس که رستم شد از انجمن
بیاراسته زرد و سرخ و بنفش
برآشفت با تنگدل گرگسار
به جای بزرگی و تخت نشست
نشست آنگهی رای زد با دبیر
بدیشان چنین گفت کز بخت بد
بدیشان ببخشید سیصد هزار
یکی تیغ هندی بزد بر سرش
پشیمانی و درد بودش به دست
که کاری گزاینده بد ناگزیر
فراوان همی بر تنم بد رسد
گوان گزیده نبرده سوار
ز تارک به دو نیم شد تا برش
بمانده به بیشه درون زار و خوار
بدان مهربانی دل شهریار
در گنج بگشاد و روزی بداد
به دریا فگندش هماندر زمان
نیایش همی کرد با کردگار
بسان درختی پر از برگ و بار
بزد نای رویین بنه بر نهاد
خور ماهیان شد تن بدگمان
چو سودابه او را فریبنده گشت
بخواند آن زمان مر برادرش را
وزان جایگه باره را بر نشست
تو گفتی که زهر گزاینده گشت
بدو داد یک دست لشکرش را
به تندی میان یلی را ببست
شبستان او گشت زندان من
باندیدمان داد دست دگر
به بالا برآمد به دژ بنگرید
غمی شد دل و بخت خندان من
خود اندر میان رفت با یک پسر
یکی ساده دژ آهنین باره دید
چنین رفت بر سر مرا روزگار
یکی ترک بد نام او گرگسار
سه فرسنگ بالا و پهنا چهل
که با مهر او آتش آورد بار
گذشته بروبر بسی روزگار
بجای ندید اندر او آب و گل
گزیدم بدان شوربختیم جنگ
سپه را بدو داد اسپهبدی
به پهنای دیوار او بر سوار
مگر دور مانم ز چنگ نهنگ
تو گفتی نداند همی جز بدی
برفتی برابر بروبر چهار
به بلخ اندرون بود چندان سپاه
چو غارتگری داد بر بیدرفش
چو اسفندیار آن شگفتی بدید
سپهبد چو گرسیوز کینهخواه
بدادش یکی پیل پیکر درفش
یکی باد سرد از جگر برکشید
نشسته به سغد اندرون شهریار
یکی بود نامش خشاش دلیر
چنین گفت کاین را نشاید ستد
پر از کینه با تیغ زن صدهزار
پذیره نرفتی ورا نره شیر
بد آمد به روی من از راه بد
برفتیم بر سان باد دمان
سپه دیدهبان کردش و پیش رو
دریغ این همه رنج و پیکار ما
نجستیم در جنگ ایشان زمان
کشیدش درفش و بشد پیش گو
پشیمانی آمد همه کار ما
چو کشور سراسر بپرداختند
دگر ترک بد نام او هوش دیو
به گرد بیابان همه بنگرید
گروگان و آن هدیهها ساختند
پیامش فرستاد ترکان خدیو
دو ترک اندران دشت پوینده دید
همه موبدان آن نمودند راه
نگه دار گفتا تو پشت سپاه
همی رفت پیش اندرون چار سگ
که ما بازگردیم زین رزمگاه
گر از ما کسی باز گردد به راه
سگانی که گیرند آهو به تگ
پسندش نیامد همی کار من
هم آنجا که بینی مر او را بکش
ز بالا فرود آمد اسفندیار
بکوشد به رنج و به آزار من
نگر تا بدانجا نجنبدت هش
به چنگ اندرون نیزهٔ کارزار
به خیره همی جنگ فرمایدم
بران سان همی رفت بایین خشم
بپرسید و گفت این دژ نامدار
بترسم که سوگند بگزایدم
پر از خون شده دل پر از آب چشم
چه جایت و چندست بر وی سوار
وراگر ز بهر فزونیست جنگ
همی کرد غارت همی سوخت کاخ
ز ارجاسپ چندی سخن راندند
چو گنج آمد و کشور آمد به چنگ
درختان همی کند از بیخ و شاخ
همه دفتر دژ برو خواندند
چه باید همی خیره خون ریختن
در آورد لشکر به ایران زمین
که بالا و پهنای دژ را ببین
چنین دل به کین اندر آویختن
همه خیره و دل پراگنده کین
دری سوی ایران دگر سوی چین
همی سر ز یزدان نباید کشید
بدو اندرون تیغزن سیهزار
فراوان نکوهش بباید شنید
سواران گردنکش و نامدار
دو گیتی همی برد خواهد ز من
همه پیش ارجاسپ چون بندهاند
بمانم به کام دل اهرمن
به فرمان و رایش سرافگندهاند
نزادی مرا کاشکی مادرم
خورش هست چندانک اندازه نیست
وگر زاد مرگ آمدی بر سرم
به خوشه درون بار اگر تازه نیست
که چندین بلاها بباید کشید
اگر در ببندد به ده سال شاه
ز گیتی همی زهر باید چشید
خورش هست چندانک باید سپاه
بدین گونه پیمان که من کردهام
اگر خواهد از چین و ماچین سوار
به یزدان و سوگندها خوردهام
بیابد برش نامور صد هزار
اگر سر بگردانم از راستی
نیازش نیابد به چیزی به کس
فراز آید از هر سوی کاستی
خورش هست و مردان فریادرس
پراگنده شد در جهان این سخن
چو گفتند او تیغ هندی به مشت
که با شاه ترکان فگندیم بن
دو گردنکش سادهدل را بکشت
زبان برگشایند هر کس به بد
به هرجای بر من چنان چون سزد
به کین بازگشتن بریدن ز دین
کشیدن سر از آسمان و زمین
چنین کی پسندد ز من کردگار
کجا بر دهد گردش روزگار
شوم کشوری جویم اندر جهان
که نامم ز کاووس ماند نهان
که روشن زمانه بران سان بود
که فرمان دادار گیهان بود
سری کش نباشد ز مغز آگهی
نه از بتری باز داند بهی
قباد آمد و رفت و گیتی سپرد
ورا نیز هم رفته باید شمرد
تو ای نامور زنگه شاوران
بیارای تن را به رنج گران
برو تا به درگاه افرسیاب
درنگی مباش و منه سر به خواب
گروگان و این خواسته هرچ هست
ز دینار و ز تاج و تخت نشست
ببر همچنین جمله تا پیش اوی
بگویش که ما را چه آمد به روی
بفرمود بهرام گودرز را
که این نامور لشکر و مرز را
سپردم ترا گنج و پیلان کوس
بمان تا بیاید سپهدار طوس
بدو ده تو این لشکر و خواسته
همه کارها یکسر آراسته
یکایک برو بر شمر هرچ هست
ز گنج و ز تاج و ز تخت نشست
چو بهرام بشنید گفتار اوی
دلش گشت پیچان به تیمار اوی
ببارید خون زنگهٔ شاوران
بنفرید بر بوم هاماوران
پر از غم نشستند هر دو به هم
روانشان ز گفتار او شد دژم
بدو باز گفتند کاین رای نیست
ترا بیپدر در جهان جای نیست
یکی نامه بنویس نزدیک شاه
دگر باره زو پیلتن را بخواه
اگر جنگ فرمان دهد جنگ ساز
مکن خیره اندیشهٔ دل دراز
مگردان به ما بر دژم روزگار
چو آمد درخت بزرگی به بار
نپذرفت زان دو خردمند پند
دگرگونه بد راز چرخ بلند
چنین داد پاسخ که فرمان شاه
برانم که برتر ز خورشید و ماه
ولیکن به فرمان یزدان دلیر
نباشد ز خاشاک تا پیل و شیر
کسی کاو ز فرمان یزدان بتافت
سراسیمه شد خویشتن را نیافت
همی دست یازید باید به خون
به کین دو کشور بدن رهنمون
وزان پس که داند کزین کارزار
کرا برکشد گردش روزگار
ز بهر نوا هم بیازارد او
سخنهای گم کرده بازآرد او
همان خشم و پیگار بار آورد
سرشک غم اندر کنار آورد
اگر تیرهتان شد دل از کار من
بپیچید سرتان ز گفتار من
فرستاده خود باشم و رهنمای
بمانم برین دشت پردهسرای
سیاوش چو پاسخ چنین داد باز
بپژمرد جان دو گردن فراز
ز بیم جداییش گریان شدند
چو بر آتش تیز بریان شدند
همی دید چشم بد روزگار
که اندر نهان چیست با شهریار
نخواهد بدن نیز دیدار او
ازان چشم گریان شد از کار او
چنین گفت زنگه که ما بندهایم
به مهر سپهبد دل آگندهایم
فدای تو بادا تن و جان ما
چنین باد تا مرگ پیمان ما
چو پاسخ چنین یافت از نیکخواه
چنین گفت با زنگه بیدار شاه
که رو شاه توران سپه را بگوی
که زین کار ما را چه آمد بروی
ازین آشتی جنگ بهر منست
همه نوش تو درد و زهر منست
ز پیمان تو سر نگردد تهی
وگر دور مانم ز تخت مهی
جهاندار یزدان پناه منست
زمین تخت و گردون کلاه منست
و دیگر که بر خیره ناکرده کار
نشایست رفتن بر شهریار
یکی راه بگشای تا بگذرم
بجایی که کرد ایزد آبشخورم
یکی کشوری جویم اندر جهان
که نامم ز کاووس ماند نهان
ز خوی بد او سخن نشنوم
ز پیگار او یک زمان بغنوم
بشد زنگه با نامور صد سوار
گروگان ببرد از در شهریار
چو در شهر سالار ترکان رسید
خروش آمد و دیدهبانش بدید
پذیره شدش نامداری بزرگ
کجا نام او بود جنگی طورگ
چو زنگه بیامد به نزدیک شاه
سپهدار برخاست از پیشگاه
گرفتش به بر تنگ و بنواختش
گرامی بر خویش بنشاختش
چو بنشست با شاه پیغام داد
سراسر سخنها بدو کرد یاد
چو بشنید پیچان شد افراسیاب
دلش گشت پر درد و سر پر ز تاب
بفرمود تا جایگه ساختند
ورا چون سزا بود بنواختند
چو پیران بیامد تهی کرد جای
سخن رفت با نامور کدخدای
ز کاووس وز خام گفتار او
ز خوی بد و رای و پیگار او
همی گفت و رخساره کرده دژم
ز کار سیاووش دل پر ز غم
فرستادن زنگهٔ شاوران
همه یاد کرد از کران تا کران
بپرسید کاین را چه درمان کنیم
وزین چاره جستن چه پیمان کنیم
بدو گفت پیران که ای شهریار
انوشه بدی تا بود روزگار
تو از ما به هر کار داناتری
ببایستها بر تواناتری
گمان و دل و دانش و رای من
چنینست اندیشه بر جای من
که هر کس که بر نیکوی در جهان
توانا بود آشکار و نهان
ازین شاهزاده نگیرند باز
زگنج و ز رنج آنچ آید فراز
من ایدون شنیدم که اندر جهان
کسی نیست مانند او از مهان
به بالا و دیدار و آهستگی
به فرهنگ و رای و به شایستگی
هنر با خرد نیز بیش از نژاد
ز مادر چنو شاهزاده نزاد
بدیدن کنون از شنیدن بهست
گرانمایه و شاهزاد و مهست
وگر خود جز اینش نبودی هنر
که از خون صد نامور با پدر
برآشفت و بگذاشت تخت و کلاه
همی از تو جوید بدین گونه راه
نه نیکو نماید ز راه خرد
کزین کشور آن نامور بگذرد
ترا سرزنش باشد از مهتران
سر او همان از تو گردد گران
و دیگر که کاووس شد پیرسر
ز تخت آمدش روزگار گذر
سیاوش جوانست و با فرهی
بدو ماند آیین و تخت مهی
اگر شاه بیند به رای بلند
نویسد یکی نامهٔ سودمند
چنان چون نوازنده فرزند را
نوازد جوان خردمند را
یکی جای سازد بدین کشورش
بدارد سزاوار اندر خورش
بر آیین دهد دخترش را بدوی
بداردش با ناز و با آبروی
مگر کاو بماند به نزدیک شاه
کند کشور و بومت آرامگاه
و گر باز گردد سوی شهریار
ترا بهتری باشد از روزگار
سپاسی بود نزد شاه زمین
بزرگان گیتی کنند آفرین
برآساید از کین دو کشور مگر
اگر آردش نزد ما دادگر
ز داد جهان آفرین این سزاست
که گردد زمانه بدین جنگ راست
چو سالار گفتار پیران شنید
چنان هم همه بودنیها بدید
پس اندیشه کرد اندر آن یک زمان
همی داشت بر نیک و بد بر گمان
چنین داد پاسخ به پیران پیر
که هست اینک گفتی همه دلپذیر
ولیکن شنیدم یکی داستان
که باشد بدین رای همداستان
که چون بچهٔ شیر نر پروری
چو دندان کند تیز کیفر بری
چو با زور و با چنگ برخیزد او
به پروردگار اندر آویزد او
بدو گفت پیران کاندر خرد
یکی شاه کندآوران بنگرد
کسی کز پدر کژی و خوی بد
نگیرد ازو بدخویی کی سزد
نبینی که کاووس دیرینه گشت
چو دیرینه گشت او بباید گذشت
سیاوش بگیرد جهان فراخ
بسی گنج بیرنج و ایوان و کاخ
دو کشور ترا باشد و تاج و تخت
چنین خود که یابد مگر نیکبخت
چو بشنید افراسیاب این سخن
یکی رای با دانش افگند بن
دبیر جهاندیده را پیش خواند
زبان برگشاد و سخن برفشاند
نخستین که بر خامه بنهاد دست
به عنبر سر خامه را کرد مست
جهان آفرین را ستایش گرفت
بزرگی و دانش نمایش گرفت
کجا برترست از مکان و زمان
بدو کی رسد بندگی را گمان
خداوند جانست و آن خرد
خردمند را داد او پرورد
ازو باد بر شاهزاده درود
خداوند گوپال و شمشیر و خود
خداوند شرم و خداوند باک
ز بیداد و کژی دل و دست پاک
شنیدم پیام از کران تا کران
ز بیدار دل زنگهٔ شاوران
غمی شد دلم زانک شاه جهان
چنین تیز شد با تو اندر نهان
ولیکن به گیتی به جز تاج و تخت
چه جوید خردمند بیدار بخت
ترا این همه ایدر آراستست
اگر شهریاری و گر خواستست
همه شهر توران برندت نماز
مرا خود به مهر تو باشد نیاز
تو فرزند باشی و من چون پدر
پدر پیش فرزند بسته کمر
چنان دان که کاووس بر تو به مهر
بران گونه یک روز نگشاد چهر
کجا من گشایم در گنج بست
سپارم به تو تاج و تخت نشست
بدارمت بیرنج فرزندوار
به گیتی تو مانی زمن یادگار
چو از کشورم بگذری در جهان
نکوهش کنندم کهان و مهان
وزین روی دشوار یابی گذر
مگر ایزدی باشد آیین و فر
بدین راه پیدا نبینی زمین
گذر کرد باید به دریای چین
ازین کرد یزدان ترا بی نیاز
هم ایدر بباش و به خوبی بناز
سپاه و در گنج و شهر آن تست
به رفتن بهانه نبایدت جست
چو رای آیدت آشتی با پدر
سپارم ترا تاج و زرین کمر
که ز ایدر به ایران شوی با سپاه
ببندم به دلسوزگی با تو راه
نماند ترا با پدر جنگ دیر
کهن شد سرش گردد از جنگ سیر
گر آتش ببیند پی شصت و پنج
رسد آتش از باد پیری به رنج
ترا باشد ایران و گنج و سپاه
ز کشور به کشور رساند کلاه
پذیرفتم از پاک یزدان که من
بکوشم به خوبی به جان و به تن
نفرمایم و خود نسازم به بد
به اندیشه دل را نیازم به بد
چو نامه به مهر اندر آورد شاه
بفرمود تا زنگهٔ نیکخواه
به زودی به رفتن ببندد کمر
یکی خلعت آراست با سیم و زر
یکی اسپ بر سر ستام گران
بیامد دمان زنگهٔ شاوران
چو نزدیک تخت سیاوش رسید
بگفت آنچ پرسید و بشنید و دید
سیاوش به یک روی زان شاد شد
به دیگر پر از درد و فریاد شد
که دشمن همی دوست بایست کرد
ز آتش کجا بردمد باد سرد
یکی نامه بنوشت نزد پدر
همه یاد کرد آنچ بد در به در
که من با جوانی خرد یافتم
بهر نیک و بد نیز بشتافتم
از آن زن یکی مغز شاه جهان
دل من برافروخت اندر نهان
شبستان او درد من شد نخست
ز خون دلم رخ ببایست شست
ببایست بر کوه آتش گذشت
مرا زار بگریست آهو به دشت
ازان ننگ و خواری به جنگ آمدم
خرامان به چنگ نهنگ آمدم
دو کشور بدین آشتی شاد گشت
دل شاه چون تیغ پولاد گشت
نیاید همی هیچ کارش پسند
گشادن همان و همان بود بند
چو چشمش ز دیدار من گشت سیر
بر سیر دیده نباشند دیر
ز شادی مبادا دل او رها
شدم من ز غم در دم اژدها
ندانم کزین کار بر من سپهر
چه دارد به راز اندر از کین و مهر
ازان پس بفرمود بهرام را
که اندر جهان تازه کن کام را
سپردم ترا تاج و پردهسرای
همان گنج آگنده و تخت و جای
درفش و سواران و پیلان کوس
چو ایدر بیاید سپهدار طوس
چنین هم پذیرفته او را سپار
تو بیدار دل باش و به روزگار
ز دیده ببارید خوناب زرد
لب رادمردان پر از باد سرد
ز لشکر گزین کرد سیصد سوار
همه گرد و شایستهٔ کارزار
صد اسپ گزیده به زرین ستام
پرستار و زرین کمر صد غلام
بفرمود تا پیش او آورند
سلیح و ستام و کمر بشمرند
درم نیز چندان که بودش به کار
ز دینار وز گوهر شاهوار
ازان پس گرانمایگان را بخواند
سخنهای بایسته چندی براند
چنین گفت کز نزد افراسیاب
گذشتست پیران بدین روی آب
یکی راز پیغام دارد به من
که ایمن به دویست از انجمن
همی سازم اکنون پذیره شدن
شما را هم ایدر بباید بدن
همه سوی بهرام دارید روی
مپیچد دل را ز گفتار اوی
همی بوسه دادند گردان زمین
بران خوب سالار باآفرین