بخش ۸

فردوسی

بخش ۸

شاهنامهداستان رستم و شغاد
1

فریدون به خورشید بر برد سر

1

یکی نامه بنوشت شاه زمین

1

رسیدند خوبان به درگاه کاخ

1

بشد ویسه سالار توران سپاه

1

چو از آفرین گشت پرداخته

1

چنان بد که ابلیس روزی پگاه

1

چو برگشت سهراب گژدهم پیر

1

هیونی بیاراست کاووس شاه

1

چو بشنید قیصر بر آن برنهاد

1

سخن چون بسر برد شاه زمین

1

چو یک پاس بگذشت از تیره شب

1

سخنهای آن نامور پیشگاه

1

چو شد روزگار تهمتن به سر

2

کمر تنگ بستش به کین پدر

2

به خاور خدای و به سالار چین

2

به دست اندرون هر یک از گل دو شاخ

2

ابا لشکری نامور کینه‌خواه

2

بیاورد گلرنگ را ساخته

2

یکی انجمن کرد پنهان ز شاه

2

بیاورد و بنشاند مردی دبیر

2

بفرمود تا بازگردد به راه

2

که دخت گرامی به گشتاسپ داد

2

سیه پیل را خواند و کرد آفرین

2

به پیش اندر آمد خروش جلب

2

چو بشنید بهمن بیامد به راه

2

به پیش آورم داستانی دگر

3

برون رفت خرم به خرداد روز

3

سر نامه کرد آفرین خدای

3

نگه کرد دربان برآراست جنگ

3

ازان پیشتر تابه قارن رسید

3

نشست از بر زین و ره برگرفت

3

به دیوان چنین گفت کامروز کار

3

یکی نامه بنوشت نزدیک شاه

3

نویسندهٔ نامه را پیش خواند

3

بدو گفت با او برو همچنین

3

سپردش بدو گفت بردارشان

3

بخندید بر بارگی شاه نو

3

بپوشید زربفت شاهنشهی

3

چو گشتاسپ را تیره شد روی بخت

4

به نیک اختر و فال گیتی فروز

4

کجا هست و باشد همیشه به جای

4

زبان کرد گستاخ و دل کرد تنگ

4

گرامیش را کشته افگنده دید

4

خم منزل جادو اندر گرفت

4

به رنج و به سختیست با شهریار

4

برافگند پوینده مردی به راه

4

به کرسی زر پیکرش برنشاند

4

نیابی ز من گنج و تاج و نگین

4

از ایران به آن مرز بگذارشان

4

ز دم سپه رفت تا پیش رو

4

بسر بر نهاد آن کلاه مهی

4

بیاورد جاماسپ را پیش تخت

5

سپاه انجمن شد به درگاه او

5

چنین گفت کاین نامهٔ پندمند

5

که بی‌گه ز درگاه بیرون شوید

5

دلیران و گردان توران سپاه

5

همی رفت پویان به راه دراز

5

یکی دیو باید کنون نغزدست

5

نخست آفرین کرد بر کردگار

5

یکی نامه فرمود پر خشم و جنگ

5

چو گشتاسپ آن دید خیره بماند

5

فرستادگان سپهدار چین

5

سپهدار چون پیش لشکر کشید

5

خرامان بیامد ز پرده‌سرای

5

بدو گفت کز کار اسفندیار

6

به ابر اندر آمد سرگاه او

6

به نزد دو خورشید گشته بلند

6

شگفت آیدم تا شما چون شوید

6

بسی نیز با او فگنده به راه

6

چو خورشید تابان بگشت از فراز

6

که داند ز هرگونه رای و نشست

6

نمود آنگهی گردش روزگار

6

زبان تیز و رخساره چون بادرنگ

6

جهان‌آفرین را فراوان بخواند

6

ز پیش جهانجوی شاه زمین

6

یکی ژرف دریای بی‌بن بدید

6

درفشی درفشان پس او به پای

6

چنان داغ دل گشتم و سوکوار

7

به پیلان گردون کش و گاومیش

7

دو سنگی دو جنگی دو شاه زمین

7

بتان پاسخش را بیاراستند

7

دریده درفش و نگونسار کوس

7

درخت و گیا دید و آب روان

7

شود جان کاووس بیره کند

7

که آمد بر ما سپاهی گران

7

نخست آفرین کرد بر کردگار

7

چنین گفت با دختر سرفراز

7

برفتند هر دو شده خاکسار

7

هیونی که بود اندران کاروان

7

جهانجوی بگذشت بر هیرمند

7

که روزی نبد زندگانیم خوش

8

سپه را همی توشه بردند پیش

8

میان کیان چون درخشان نگین

8

به تنگی دل از جای برخاستند

8

چو لاله کفن روی چون سندروس

8

چنان چون بود جای مرد جوان

8

به دیوان برین رنج کوته کند

8

همه رزم جویان کندآوران

8

خداوند آرامش و کارزار

8

که ای پروریده بنام و بناز

8

جهاندارشان رانده و کرده خوار

8

کجا پیش رو داشتی ساروان

8

جوانی سرافراز و اسپی بلند

8

دژم بودم از اختر کینه‌کش

9

کیانوش و پرمایه بر دست شاه

9

از آنکو ز هر گونه دیده جهان

9

که امروز روزی دگر گونه نیست

9

ز ویسه به قارن رسید آگهی

9

چو چشم تذروان یکی چشمه دید

9

بگرداندش سر ز یزدان پاک

9

یکی پهلوانی به پیش اندرون

9

خداوند بهرام و کیوان و ماه

9

ز چندین سر و افسر نامدار

9

از ایران فرخ به خلخ شدند

9

همی پیش رو غرقه گشت اندر آب

9

هم‌اندر زمان دیده‌بانش بدید

9

پس از من کنون شاه بهمن بود

10

چو کهتر برادر ورا نیک خواه

10

شده آشکارا برو بر نهان

10

به راه گلان دیو واژونه نیست

10

که آمد به پیروزی و فرهی

10

یکی جام زرین برو پر نبید

10

فشاند بر آن فر زیباش خاک

10

که سالش ده و دو نباشد فزون

10

خداوند نیک و بد و فر و جاه

10

چرا کرد رایت مرا خواستار

10

ولیکن به خلخ نه فرخ شدند

10

سپهبد بزد چنگ هم در شتاب

10

سوی زاولستان فغان برکشید

10

همان رازدارش پشوتن بود

11

همی رفت منزل به منزل چو باد

11

گرایندهٔ تیغ و گرز گران

11

بهار آمد ازگلستان گل چنیم

11

ستوران تازی سوی نیمروز

11

یکی غرم بریان و نان از برش

11

شنیدند و بر دل گرفتند یاد

11

به بالا ز سرو سهی برترست

11

بفرمان اویست گردان سپهر

11

غریبی همی برگزینی که گنج

11

چو از دور دیدند ایوان شاه

11

گرفتش دو ران بر گشیدش ز گل

11

که آمد نبرده سواری دلیر

11

مپیچید سرها ز فرمان اوی

12

سری پر ز کینه دلی پر ز داد

12

فروزندهٔ نامدار افسران

12

ز روی زمین شاخ سنبل چنیم

12

فرستاد و خود رفت گیتی فروز

12

نمکدان و ریچال گرد اندرش

12

کس از بیم کاووس پاسخ نداد

12

چو خورشید تابان به دو پیکرست

12

ازو بازگسترده هرجای مهر

12

نیابی و با او بمانی به رنج

12

زده بر سر او درفش سیاه

12

بترسید بدخواه ترک چگل

12

به هر ای زرین سیاهی به زیر

12

مگیرید دوری ز پیمان اوی

13

به اروند رود اندر آورد روی

13

نمایندهٔ شب به روز سپید

13

نگهبان در گفت کامروز کار

13

ز درد پسر ویسهٔ جنگجوی

13

خور جادوان بد چو رستم رسید

13

یکی دیو دژخیم بر پای خاست

13

برش چون بر پیل و بالاش برز

13

ترا ای جوان تندرستی و بخت

13

ازین سرفرازان همالی بجوی

13

فرود آمدند از چمنده ستور

13

بفرمود تا گرگسار نژند

13

پس پشت او خوار مایه سوار

13

یکایک بویدش نماینده راه

14

چنان چون بود مرد دیهیم جوی

14

گشایندهٔ گنج پیش امید

14

نباید گرفتن بدان هم شمار

14

سوی پارس چون باد بنهاد روی

14

از آواز او دیو شد ناپدید

14

چنین گفت کاین چربدستی مراست

14

ندیدم کسی را چنان دست و گرز

14

همیشه بماناد با تاج و تخت

14

که باشد به نزد پدرت آبروی

14

شکسته دل و چشمها گشته کور

14

شود داغ دل پیش بر پای بند

14

تن‌آسان گذشت از لب جویبار

14

که اویست زیبای تخت و کلاه

15

اگر پهلوانی ندانی زبان

15

همه رنجها گشته آسان بدوی

15

که زال سپهبد بکابل نبود

15

چو از پارس قارن به هامون کشید

15

فرود آمد از باره زین برگرفت

15

غلامی بیاراست از خویشتن

15

چو شمشیر هندی به چنگ آیدش

15

اگر بر دلت رای من تیره گشت

15

کتایون بدو گفت کای بدگمان

15

پیاده برفتند تا پیش اوی

15

بدو گفت کای ریمن گرگسار

15

هم‌اندر زمان زال زر برنشست

15

بدو داد پس گنجها را کلید

16

بتازی تو اروند را دجله خوان

16

برو روشنی اندر آورده روی

16

سراپردهٔ شاه زابل نبود

16

ز دست چپش لشکر آمد پدید

16

به غرم و بنان اندر آمد شگفت

16

سخن‌گوی و شایستهٔ انجمن

16

ز دریا و از کوه تنگ آیدش

16

ز خواب جوانی سرت خیره گشت

16

مشو تیز با گردش آسمان

16

سیه‌شان شده جامه و زرد روی

16

گرفتار بر دست اسفندیار

16

کمندی به فتراک و گرزی به دست

16

یکی باد سرد از جگر برکشید

17

دگر منزل آن شاه آزادمرد

17

نخواهم همی خویشتن را کلاه

17

نبینید کز کاخ کابل خدای

17

ز گرد اندر آمد درفش سیاه

17

نشست از بر چشمه فرخنده‌پی

17

همی بود تا یک زمان شهریار

17

چو آواز او رعد غرنده نیست

17

شنیدی که دشمن به ایران چه کرد

17

چو من با تو خرسند باشم به بخت

17

بدادندش آن نامهٔ شهریار

17

نگفتی که ایدر نیابی تو آب

17

بیامد ز دیده مر او را بدید

17

بدو گفت کار من اندر گذشت

18

لب دجله و شهر بغداد کرد

18

نه آگنده گنج و نه تاج و نه گاه

18

به زین اندر آرد بشبگیر پای

18

سپهدار ترکان به پیش سپاه

18

یکی جام زر دید پر کرده می

18

ز پهلو برون شد ز بهر شکار

18

چو بازوی او تیغ برنده نیست

18

چو پیروز شد روزگار نبرد

18

تو افسر چرا جویی و تاج و تخت

18

سرآهنگ مردان نیزه گزار

18

بسوزد ترا تابش آفتاب

18

یکی باد سرد از جگر برکشید

18

هم از تارکم آب برتر گذشت

19

سه فرزند را خواهم آرام و ناز

19

اگرتان ببیند چنین گل بدست

19

رده برکشیدند بر هر دو روی

19

ابا می یکی نیز طنبور یافت

19

بیامد بر او زمین بوس داد

19

هجیر دلاور میان را ببست

19

کنون خیره آزرم دشمن مجوی

19

برفتند ز ایوان قیصر به درد

19

دبیرش مران نامه را برگشاد

19

چرا کردی ای بدتن از آب خاک

19

چنین گفت کین نامور پهلوست

19

نشستم به شاهی صد و بیست سال

20

از آن پس که دیدیم رنج دراز

20

کند بر زمین‌تان هم آنگاه پست

20

برفتند گردان پرخاشجوی

20

بیابان چنان خانهٔ سور یافت

20

یکی دستهٔ گل به کاووس داد

20

یکی بارهٔ تیزتگ برنشست

20

برین بارگه بر مبر آبروی

20

کتایون و گشتاسپ با باد سرد

20

بخواندش بران شاه جادو نژاد

20

سپه را همه کرده بودی هلاک

20

سرافراز با جامهٔ خسروست

20

ندیدم به گیتی کسی را همال

21

برادر کزو بود دلتان به درد

21

شدند اندر ایوان بتان طراز

21

ز قلب سپه ویسه آواز داد

21

تهمتن مر آن را به بر در گرفت

21

چنین گفت کاین فر زیبای تو

21

بشد پیش سهراب رزم‌آزمای

21

منه با جوانی سر اندر فریب

21

چنین گفت با شوی و زن کدخدای

21

نوشته دران نامهٔ شهریار

21

چنین داد پاسخ که مرگ سپاه

21

ز لهراسپ دارد همانا نژاد

21

تو اکنون همی کوش و با داد باش

22

وگر چند هرگز نزد باد سرد

22

نشستند و با ماه گفتند راز

22

که شد تاج و تخت بزرگی به باد

22

بزد رود و گفتارها برگرفت

22

همی چرخ‌گردان سزد جای تو

22

بر اسپش ندیدم فزون زان به پای

22

گر از چرخ‌گردان نخواهی نهیب

22

که خرسند باشید و فرخنده‌رای

22

ز گردان و مردان نیزه گزار

22

مرا روشناییست چون هور و ماه

22

پی او برین بوم فرخنده باد

22

چو داد آوری از غم آزاد باش

23

دوان آمد از بهر آزارتان

23

نهادند دینار و گوهر به پیش

23

ز قنوج تا مرز کابلستان

23

که آواره و بد نشان رستم است

23

به کام تو شد روی گیتی همه

23

که بر هم زند مژه را جنگ‌جوی

23

که من زان فریبنده گفتار او

23

سرایی به پردخت مهتر بده

23

پس شاه لهراسپ گشتاسپ شاه

23

چه بینم همی از تو جز پای‌بند

23

ز دیده بیامد به درگاه رفت

23

خردمند را شاد و نزدیک دار

24

که بود آرزومند دیدارتان

24

بپرسید رودابه از کم و بیش

24

همان تا در بست و زابلستان

24

که از روز شادیش بهره غم است

24

شبانی و گردنکشان چون رمه

24

گراید ز بینی سوی مغز بوی

24

بسی بازگشتم ز پیکار او

24

خورشها و گستردنی هرچ به

24

نگهبان گیتی سزاوار گاه

24

چه خواهم ترا جز بلا و گزند

24

زمانی به اندیشه بر زین بخفت

24

جهان بر بداندیش تاریک دار

25

بیفگند شاهی شما را گزید

25

که چون بودتان کار با پور سام

25

همه سر به سر پاک در چنگ ماست

25

همه جای جنگست میدان اوی

25

یکی کار ماندست کاندر جهان

25

که سهرابش از پشت زین برگرفت

25

ترا گر فریبد نباشد شگفت

25

چو آن دید گشتاسپ کرد آفرین

25

فرسته فرستاد زی او خدای

25

سپهبد بخندید و بگشاد چشم

25

هم‌اندر زمان بهمن آمد پدید

25

همه راستی کن که از راستی

26

چنان کز ره نامداران سزید

26

بدیدن بهست ار به آواز و نام

26

بر ایوانها نقش و نیرنگ ماست

26

بیابان و کوهست بستان اوی

26

نشان تو هرگز نگردد نهان

26

برش ماند زان بازو اندر شگفت

26

مرا از خود اندازه باید گرفت

26

بران نامور مهتر پاک‌دین

26

همه مهتران پیش او بر به پای

26

فرو ماند زان ترک و بفزود خشم

26

ازو رایت خسروی گسترید

26

بپیچد سر از کژی و کاستی

27

ز تخت اندر آمد به زین برنشست

27

پری چهره هر پنج بشتافتند

27

کجا یافت خواهی تو آرامگاه

27

همه جنگ با شیر و نر اژدهاست

27

چه دارد همی آفتاب از تو راز

27

درست‌ست و اکنون به زنهار اوست

27

نرفت ایچ با من سخن ز آشتی

27

کتایون بی‌اندازه پیرایه داشت

27

زی ارجاسپ ترک آن پلید سترگ

27

بدو گفت کای کم خرد گرگسار

27

ندانست مرد جوان زال را

27

سپردم ترا تخت و دیهیم و گنج

28

برفت و میان بندگی را ببست

28

چو با ماه جای سخن یافتند

28

ازان پس کجا شد گرفتار شاه

28

کجا اژدها از کفش نا رهاست

28

که چون گردد اندر نشیب و فراز

28

پراندیشه جان از پی کار اوست

28

ز فرمان من روی برگاشتی

28

ز یاقوت و هر گوهری مایه داشت

28

کجا پیکرش پیکر پیر گرگ

28

چو پیروز گردم من از کارزار

28

بیفراخت آن خسروی یال را

28

ازان سپ که بردم بسی گرم و رنج

29

بدان کو به سال از شما کهترست

29

که مردیست برسان سرو سهی

29

چنین داد پاسخ که من قارنم

29

می و جام و بویا گل و میگسار

29

چگونست ماه و شب و روز چیست

29

سواران ترکان بسی دیده‌ام

29

همان رستم از گنج آراسته

29

یکی گوهری از میان برگزید

29

زده سر ز آیین و دین بهی

29

به رویین دژت بر سپهبد کنم

29

چو نزدیکتر گشت آواز داد

29

بفگت این و شد روزگارش به سر

30

نوازیدن کهتر اندر خورست

30

همش زیب و هم فر شاهنشهی

30

گلیم اندر آب روان افگنم

30

نکردست بخشش ورا کردگار

30

برین گردش چرخ سالار کیست

30

عنان پیچ زین‌گونه نشنیده‌ام

30

نخواهد شدن سیر از خواسته

30

که چشم خردمند زان سان ندید

30

گزینه ره کوری و ابلهی

30

مبادا که هرگز بتو بد کنم

30

بدو گفت کای مرد دهقان‌نژاد

30

زمان گذشته نیامد به بر

31

گرامیش دارید و نوشه خورید

31

همش رنگ و بوی و همش قد و شاخ

31

نه از بیم رفتم نه از گفت‌وگوی

31

همیشه به جنگ نهنگ اندر است

31

دل شاه ازان دیو بی‌راه شد

31

مبادا که او در میان دو صف

31

ازان مردری تاج شاهنشهی

31

ببردند نزدیک گوهرشناس

31

رسید آن نوشته فرومایه‌وار

31

همه پادشاهی سراسر تراست

31

سرانجمن پور دستان کجاست

31

یکی دخمه کردندش از شیز و عاج

32

چو پرورده شد تن روان پرورید

32

سواری میان لاغر و بر فراخ

32

به پیش پسرت آمدم کینه جوی

32

و گر با پلنگان به جنگ اندر است

32

روانش ز اندیشه کوتاه شد

32

یکی مرد جنگ‌آور آرد بکف

32

ترا شد سر از جنگ جستن تهی

32

پذیرفت ز اندازه بیرون سپاس

32

که بنوشته بودی سوی شهریار

32

چو با ما کنی در سخن راه راست

32

که دارد زمانه بدو پشت راست

32

برآویختند از بر گاه تاج

33

چو از بودنش بگذرد روز چند

33

دو چشمش چو دو نرگس قیرگون

33

چو از کین او دل بپرداختم

33

به گوش زن جادو آمد سرود

33

گمانش چنان شد که گردان سپهر

33

بران کوه بخشایش آرد زمین

33

در بی‌نیازی به شمشیر جوی

33

بها داد یاقوت را شش‌هزار

33

شنیدیم و دید آن سخنها کجا

33

نیازارم آن را که فرزند تست

33

که آمد به زاول گو اسفندیار

33

همین بودش از رنج و ز گنج بهر

34

فرستید با زی منش ارجمند

34

لبانش چو بسد رخانش چو خون

34

کنون کین و جنگ ترا ساختم

34

همان نالهٔ رستم و زخم رود

34

به گیتی مراو را نمودست چهر

34

که او اسپ تازد برو روز کین

34

به کشور بود شاه را آبروی

34

ز دینار و گنج از در شهریار

34

نبودی تو مر گفتنش را سزا

34

هم آن را که از دوده پیوند تست

34

سراپرده زد بر لب رودبار

34

بدید از پس نوش و تریاک زهر

35

نهادند بر نامه بر مهر شاه

35

کف و ساعدش چو کف شیر نر

35

برآمد چپ و راست گرد سیاه

35

بیاراست رخ را بسان بهار

35

ندانست کاین چرخ را مایه نیست

35

عنان‌دار چون او ندیدست کس

35

چو طوس سپهبد رسد پیش تو

35

خریدند چیزی که بایسته بود

35

نه پوشیدنی و نه بنمودنی

35

چو بشنید گفتار او گرگسار

35

بدو گفت زال ای پسر کام جوی

35

اگر بودن اینست شادی چراست

36

ز ایوان بر ایرج گزین کرد راه

36

هیون ران و موبد دل و شاه فر

36

نه روی هوا ماند روشن نه ماه

36

وگر چند زیبا نبودش نگار

36

ستاره فراوان و ایزد یکیست

36

تو گفتی که سام سوارست و بس

36

بسازد چو باید کم و بیش تو

36

بدان روز بد نیز شایسته بود

36

نه افگندنی و نه پیسودنی

36

پرامید شد جانش از شهریار

36

فرود آی و می خواه و آرام جوی

36

شد از مرگ درویش با شاه راست

37

بشد با تنی چند برنا و پیر

37

سراسر سپیدست مویش برنگ

37

سپه یک به دیگر برآویختند

37

بر رستم آمد پر از رنگ و بوی

37

همه زیر فرمانش بیچاره‌اند

37

بلندیش بر آسمان رفته گیر

37

گروگان که داری به بند گران

37

ازان سان که آمد همی زیستند

37

چنان گفته بودی که من تا دو ماه

37

ز گفتار او ماند اندر شگفت

37

کنون رستم آید ز نخچیرگاه

37

بخور هرچ برزی و بد را مکوش

38

چنان چون بود راه را ناگریز

38

از آهو همین است و این نیست ننگ

38

چو رود روان خون همی ریختند

38

بپرسید و بنشست نزدیک اوی

38

که با سوزش و جنگ و پتیاره‌اند

38

سر بخت گردان همه خفته گیر

38

هم اندر زمان بارکن بر خران

38

گهی شادمان گاه بگریستند

38

سوی کشور خرم آرم سپاه

38

زمین را ببوسید و پوزش گرفت

38

زواره فرامرز و چندی سپاه

38

به مرد خردمند بسپار گوش

39

سر جعد آن پهلوان جهان

39

بر ویسه شد قارن رزم جوی

39

تهمتن به یزدان نیایش گرفت

39

جهان آفرین بی‌نیازست ازین

39

اگر خود شکیبیم یک چند نیز

39

پرستار وز خواسته هرچ هست

39

همه کار گشتاسپ نخچیر بود

39

نه دو ماه باید ز تو نی چهار

39

بدو گفت شاه آنچ گفتی گذشت

39

تو با این سواران بباش ارجمند

39

گذر کرد همراه و ما ماندیم

40

چو سیمین زره بر گل ارغوان

40

ازو ویسه در جنگ برگاشت روی

40

ابر آفرینها فزایش گرفت

40

ز بهر تو باید سپهر و زمین

40

نکوشیم و دیگر نگوییم چیز

40

به زودی مر آن را به درگه فرست

40

همه ساله با ترکش و تیر بود

40

کجا من بیایم چو شیر شکار

40

ز گفتار خامت نگشت آب دشت

40

بیارای دل را به بگماز چند

40

ز کار گذشته بسی خواندیم

41

که گویی همی خود چنان بایدی

41

فراوان ز جنگ آوران کشته شد

41

که در دشت مازندران یافت خوان

41

پراندیشه شد جان آن پادشا

41

اگر دم زند شهریار زمین

41

تو شوکین و آویختن را بساز

41

چنان بد که روزی ز نخچیرگاه

41

تو بر خویشتن بر میفزای رنج

41

گذرگاه این آب دریا کجاست

41

چنین داد پاسخ که اسفندیار

41

به منزل رسید آنک پوینده بود

42

وگر نیستی مهر نفزایدی

42

بورد چون ویسه سرگشته شد

42

می و جام، با میگسار جوان

42

که تا چون شود بی پر اندر هوا

42

نراند سپاه و نسازد کمین

42

ازین در سخن‌ها مگردان دراز

42

مر او را به هیشوی بر بود راه

42

که ما بر گشادیم درهای رنج

42

بباید نمودن به ما راه راست

42

نفرمودمان رامش و میگسار

42

رهی یافت آن کس که جوینده بود

43

به دیار تو داده‌ایمش نوید

43

چو بر ویسه آمد ز اختر شکن

43

ندانست کاو جادوی ریمنست

43

ز دانندگان بس بپرسید شاه

43

دژ و باره گیرد که خود زور هست

43

چو تو ساز جنگ شبیخون کنی

43

ز هرگونه‌ای چند نخچیر داشت

43

بیارم ز گردان هزاران هزار

43

بدو گفت با آهن از آبگیر

43

گزین کن یکی مرد جوینده راه

43

نگیرد ترا دست جز نیکوی

44

ز ما بازگشتست دل پرامید

44

نرفت از پسش قارن رزم‌زن

44

نهفته به رنگ اندر اهریمنست

44

کزین خاک چندست تا چرخ ماه

44

نگیرد کسی دست او را به دست

44

ز خاک سیه رود جیحون کنی

44

همی رفت و ترکش پر از تیر داشت

44

همه کار دیده همه نیزه‌دار

44

نیابد گذر پر و پیکان تیر

44

که با من بیاید به نخچیرگاه

44

گر از پیر دانا سخن بشنوی

45

کنون چارهٔ کار مهمان بساز

45

بشد ویسه تا پیش افراسیاب

45

یکی طاس می بر کفش برنهاد

45

ستاره شمر گفت و خسرو شنید

45

که این باره را نیست پایاب اوی

45

سپهبد سراندر نیارد به خواب

45

همه هرچ بود از بزرگان و خرد

45

همه ایرجی زاده و پهلوی

45

تهمتن فروماند اندر شگفت

45

بدو گفت دستان که نام تو چیست

45

کنون رنج در کار بهمن بریم

46

بفرمای تا بر چه گردیم باز

46

ز درد پسر مژه کرده پرآب

46

ز دادار نیکی دهش کرد یاد

46

یکی کژ و ناخوب چاره گزید

46

درنگی شود شیر زاشتاب اوی

46

بیاید به جنگ تو افراسیاب

46

هم از راه نزدیک هیشوی برد

46

نه افراسیابی و نه یبغوی

46

هم‌اندر زمان بند او برگرفت

46

همی بگذری تیز کام تو چیست

46

خرد پیش دانا پشوتن بریم

47

چنین گفت با بندگان سرو بن

47

چو آواز داد از خداوند مهر

47

بفرمود پس تا به هنگام خواب

47

چو نامه به مهر اندر آمد به شب

47

و گر مهر داری بران اهرمن

47

چو هیشو بدیدش بیامد دوان

47

همه شاه چهر و همه ماه روی

47

به دریای آب اندرون گرگسار

47

برآنم که تو خویش لهراسپی

48

که دیگر شدستی به رای و سخن

48

دگرگونه‌تر گشت جادو به چهر

48

برفتند سوی نشیم عقاب

48

فرستاده را جست و بگشاد لب

48

نخواهی که خواندت پیمان شکن

48

پذیره شدش شاد و روشن‌روان

48

همه سرو بالا همه راست‌گوی

48

بیامد هیونی گرفته مهار

48

گر از تخمهٔ شاه گشتاسپی

49

همان زال کو مرغ پرورده بود

49

روانش گمان نیایش نداشت

49

ازان بچه بسیار برداشتند

49

بگفتش چنان رو که فردا پگاه

49

سپه طوس رد را ده و بازگرد

49

به زیرش بگسترد گستردنی

49

همه از در پادشاهی و گاه

49

سپهبد بفرمود تا مشگ آب

49

چنین داد پاسخ که من بهمنم

50

چنان پیر سر بود و پژمرده بود

50

زبانش توان ستایش نداشت

50

به هر خانه‌ای بر دو بگذاشتند

50

نبیند ترا هیچکس زان سپاه

50

نه‌ای مرد پرخاش روز نبرد

50

بیاورد چیزی که بد خوردنی

50

همه از در گنج و گاه و کلاه

50

بریزند در آب و در ماهتاب

50

نبیرهٔ جهاندار رویین تنم

51

به دیدار شد چون گل ارغوان

51

سیه گشت چون نام یزدان شنید

51

همی پرورانیدشان سال و ماه

51

فرستاد نامه سوی راه راست

51

تو با خوبرویان برآمیختی

51

برآسود گشتاسپ و چیزی بخورد

51

جهانشان بفرسوده با رنج و ناز

51

به دریا سبک‌بار شد بارگی

51

چو بشنید گفتار آن سرفراز

52

سهی قد و زیبا رخ و پهلوان

52

تهمتن سبک چون درو بنگرید

52

به مرغ و به گوشت بره چندگاه

52

پس نامه آنگاه بر پای خاست

52

به بزم اندر از رزم بگریختی

52

بیامد به نزد کتایون چو گرد

52

همه شیرگیر و همه سرفراز

52

سپاه اندر آمد به یکبارگی

52

فرود آمد از باره بردش نماز

53

رخ من به پیشش بیاراستی

53

بینداخت از باد خم کمند

53

چو نیرو گرفتند هر یک چو شیر

53

بنه برنهاد و سراندر کشید

53

نهادند بر نامه بر مهر شاه

53

چو گشتاسپ هیشوی را دوست کرد

53

همه نیزه‌داران شمشیر زن

53

چو آمد به خشکی سپاه و بنه

53

بخندید بهمن پیاده ببود

54

به گفتار و زان پس بهاخواستی

54

سر جادو آورد ناگه ببند

54

بدان سان که غرم آوریدند زیر

54

بران راه بی‌راه شد ناپدید

54

هیون پر برآورد و ببرید راه

54

به دانش ورا چون تن و پوست کرد

54

همه باره‌انگیز و لشکر شکن

54

ببد میسره راست با میمنه

54

بپرسیدش و گفت بهمن شنود

55

همی گفت و لب را پر از خنده داشت

55

بپرسید و گفتش چه چیزی بگوی

55

ز عود قماری یکی تخت کرد

55

سوی شهر ایران نهادند روی

55

چو نامه به نزد سیاووش رسید

55

چو رفتی به نخچیر آهو ز شهر

55

چو دانند کم کوس بر پیل بست

55

به نزدیک رویین دژ آمد سپاه

55

بسی خواهشش کرد کایدر بایست

56

رخان هم چو گلنار آگنده داشت

56

بدان‌گونه کت هست بنمای روی

56

سر درزها را به زر سخت کرد

56

سپردند آن بارهٔ دژ بدوی

56

بران گونه گفتار ناخوب دید

56

به ره بر به هیشوی دادی دو بهر

56

سم اسپ ایشان کند کوه پست

56

چنان شد که فرسنگ ده ماند راه

56

چنین تیز رفتن ترا روی نیست

57

پرستنده با بانوی ماه‌روی

57

یکی گنده پیری شد اندر کمند

57

به پهلوش بر نیزهای دراز

57

چو خورشید بر زد سر از تیره‌کوه

57

فرستاده را خواند و پرسید چست

57

دگر بهرهٔ مهتر ده بدی

57

ازیشان دو گرد گزیده سوار

57

سر جنگجویان به خوردن نشست

57

بدو گفت فرمان اسفندیار

58

چنین گفت کاکنون ره چاره جوی

58

پر آژنگ و نیرنگ و بند و گزند

58

ببست و بران‌گونه بر کرد ساز

58

میان را ببستند ترکان گروه

58

ازو کرد یکسر سخنها درست

58

هرانکس کزان روستا مه بدی

58

زریر سپهدار و اسفندیار

58

پرستنده شد جام باده به دست

58

نشاید گرفتن چنین سست و خوار

59

که یزدان هر آنچت هوا بود داد

59

میانش به خنجر به دو نیم کرد

59

بیاویخت از نیزه ران بره

59

سپهدار سهراب نیزه بدست

59

بگفت آنک با پیلتن رفته بود

59

چنان شد که گشتاسپ با کدخدای

59

چو ایشان بپوشند ز آهن قبای

59

بفرمود تا جوشن و خود و گبر

59

گزین کرد مردی که دانست راه

60

سرانجام این کار فرخنده باد

60

دل جادوان زو پر از بیم کرد

60

ببست اندر اندیشه دل یکسره

60

یکی بارکش باره‌ای برنشست

60

ز طوس و ز کاووس کاشفته بود

60

یکی شد به خورد و به آرام و رای

60

به خورشید و ماه اندرآرند پای

60

ببردند با تیغ پیش هژبر

60

فرستاده با او به نخچیرگاه

61

یکی خانه بودش چو خرم بهار

61

ازن پس عقاب دلاور چهار

61

سوی باره آمد یکی بنگرید

61

سیاوش چو بشنید گفتار اوی

61

چو بر گردن آرند رخشنده گرز

61

گشاده بفرمود تا گرگسار

61

همی رفت پیش اندرون رهنمون

62

ز چهر بزرگان برو بر نگار

62

بیاورد و بر تخت بست استوار

62

به باره درون بس کسی را ندید

62

ز رستم غمی گشت و برتافت روی

62

همی تابد از گرزشان فر و برز

62

بیامد به پیش یل اسفندیار

62

جهاندیده‌ای نام او شیرخون

63

به دیبای چینی بیاراستند

63

نشست از بر تخت کاووس شاه

63

بیامد در دژ گشادند باز

63

ز کار پدر دل پراندیشه کرد

63

چو ایشان بباشند پیش سپاه

63

بدو گفت کاکنون گذشتی ز بد

63

به انگشت بنمود نخچیرگاه

64

طبق‌های زرین بپیراستند

64

که اهریمنش برده بد دل ز راه

64

ندیدند در دژ یکی رزمساز

64

ز ترکان و از روزگار نبرد

64

ترا کرد باید بدیشان نگاه

64

ز تو خوبی و راست گفتن سزد

64

هم‌اندر زمان بازگشت او ز راه

65

عقیق و زبرجد برو ریختند

65

چو شد گرسنه تیز پران عقاب

65

به فرمان همه پیش او آمدند

65

همی گفت صد مرد ترک و سوار

65

به خورشید مانند با تاج و تخت

65

چو از تن ببرم سر ارجاسپ را

66

می و مشک و عنبر برآمیختند

66

سوی گوشت کردند هر یک شتاب

66

به جان هرکسی چاره‌جو آمدند

66

ز خویشان شاهی چنین نامدار

66

همی تابد از نیزه‌شان فر و بخت

66

درخشان کنم جان لهراسپ را

67

همه زر و پیروزه بد جامشان

67

ز روی زمین تخت برداشتند

67

چو نامه به نزدیک خسرو رسید

67

همه نیک خواه و همه بی‌گناه

67

چنینم گوانند و اسپهبدان

67

چو کهرم که از خون فرشیدورد

68

به روشن گلاب اندر آشامشان

68

ز هامون به ابر اندر افراشتند

68

غمی شد دلش کان سخنها شنید

68

اگرشان فرستم به نزدیک شاه

68

گزین و پسندیدهٔ موبدان

68

دل لشکری کرد پر خون و درد

69

بنفشه گل و نرگس و ارغوان

69

بدان حد که شان بود نیرو به جای

69

گرانمایگان را ز لشکر بخواند

69

نپرسد نه اندیشد از کارشان

69

تو سیحون مینبار و جیحون به مشک

69

دگر اندریمان که پیروز گشت

70

سمن شاخ و سنبل به دیگر کران

70

سوی گوشت کردند آهنگ و رای

70

وزین داستان چندگونه براند

70

همانگه کند زنده بر دارشان

70

که ما را چه جیحون چه سیحون چه خشک

70

بکشت از دلیران ما سی و هشت

71

از آن خانهٔ دخت خورشید روی

71

شنیدم که کاووس شد بر فلک

71

نشستند با شاه ایران به هم

71

به نزدیک یزدان چه پوزش برم

71

چنان بردوانند باره بر آب

71

سرانشان ببرم به کین نیا

72

برآمد همی تا به خورشید بوی

72

همی رفت تا بر رسد بر ملک

72

بزرگان لشکر همه بیش و کم

72

بد آید ز کار پدر بر سرم

72

که تاری شود چشمهٔ آفتاب

72

پدید آرم از هر دری کیمیا

73

دگر گفت ازان رفت بر آسمان

73

چو طوس و چو گودرز کشواد و گیو

73

ور ایدونک جنگ آورم بی‌گناه

73

به روز نبرد ار بخواهد خدای

73

همه گورشان کام شیران کنم

74

که تا جنگ سازد به تیر و کمان

74

چو گرگین و بهرام و فرهاد نیو

74

چنان خیره با شاه توران سپاه

74

به رزم اندر آرم سرت زیر پای

74

به کام دلیران ایران کنم

75

ز هر گونه‌ای هست آواز این

75

سپهدار نامه بر ایشان بخواند

75

جهاندار نپسندد این بد ز من

75

چو سالار پیکند نامه بخواند

75

سراسر بدوزم جگرشان به تیر

76

نداند به جز پر خرد راز این

76

بپرسید بسیار و خیره بماند

76

گشایند بر من زبان انجمن

76

فرود آمد از گاه و خیره بماند

76

بیارم زن و کودکانشان اسیر

77

پریدند بسیار و ماندند باز

77

چنین گفت با پهلوانان براز

77

وگر بازگردم به نزدیک شاه

77

سپهبدش را گفت فردا پگاه

77

ترا شاد خوانیم ازین گر دژم

78

چنین باشد آنکس که گیردش آز

78

که این کار گردد به ما بر دراز

78

به طوس سپهبد سپارم سپاه

78

بخوان از همه پادشاهی سپاه

78

بگوی آنچ داری به دل بیش و کم

79

چو با مرغ پرنده نیرو نماند

79

برین سان که گژدهم گوید همی

79

ازو نیز هم بر تنم بد رسد

79

تگینان لشکرش ترکان چین

79

دل گرگسار اندران تنگ شد

80

غمی گشت پرهاب خوی درنشاند

80

از اندیشه دل را بشوید همی

80

چپ و راست بد بینم و پیش بد

80

برفتند هر سو به توران زمین

80

روان و زبانش پر آژنگ شد

81

نگونسار گشتند ز ابر سیاه

81

چه سازیم و درمان این کار چیست

81

نیاید ز سودابه خود جز بدی

81

بدو باز خواندند لشکرش را

81

بدو گفت تا چند گویی چنین

82

کشان بر زمین از هوا تخت شاه

82

از ایران هم آورد این مرد کیست

82

ندانم چه خواهد رسید ایزدی

82

سر مرزداران کشورش را

82

که بر تو مبادا به داد آفرین

83

سوی بیشهٔ شیرچین آمدند

83

بر آن برنهادند یکسر که گیو

83

دو تن را ز لشکر ز کندآوران

83

برادر بد او را دو آهرمنان

83

همه اختر بد به جان تو باد

84

به آمل بروی زمین آمدند

84

به زابل شود نزد سالار نیو

84

چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران

84

یکی کهرم و دیگری اندمان

84

بریده به خنجر میان تو باد

85

نکردش تباه از شگفتی جهان

85

به رستم رساند از این آگهی

85

بران رازشان خواند نزدیک خویش

85

بفرمودشان تا نبرده سوار

85

به خاک اندر افگنده پر خون تنت

86

همی بودنی داشت اندر نهان

86

که با بیم شد تخت شاهنشهی

86

بپرداخت ایوان و بنشاند پیش

86

گزیدند گردان لشکر هزار

86

زمین بستر و گرد پیراهنت

87

سیاووش زو خواست کاید پدید

87

گو پیلتن را بدین رزمگاه

87

که رازش به هم بود با هر دو تن

87

بدادندشان کوس و پیل و درفش

87

ز گفتار او تیر شد نامدار

88

ببایست لختی چمید و چرید

88

بخواند که اویست پشت سپاه

88

ازان پس که رستم شد از انجمن

88

بیاراسته زرد و سرخ و بنفش

88

برآشفت با تنگدل گرگسار

89

به جای بزرگی و تخت نشست

89

نشست آنگهی رای زد با دبیر

89

بدیشان چنین گفت کز بخت بد

89

بدیشان ببخشید سیصد هزار

89

یکی تیغ هندی بزد بر سرش

90

پشیمانی و درد بودش به دست

90

که کاری گزاینده بد ناگزیر

90

فراوان همی بر تنم بد رسد

90

گوان گزیده نبرده سوار

90

ز تارک به دو نیم شد تا برش

91

بمانده به بیشه درون زار و خوار

91

بدان مهربانی دل شهریار

91

در گنج بگشاد و روزی بداد

91

به دریا فگندش هم‌اندر زمان

92

نیایش همی کرد با کردگار

92

بسان درختی پر از برگ و بار

92

بزد نای رویین بنه بر نهاد

92

خور ماهیان شد تن بدگمان

93

چو سودابه او را فریبنده گشت

93

بخواند آن زمان مر برادرش را

93

وزان جایگه باره را بر نشست

94

تو گفتی که زهر گزاینده گشت

94

بدو داد یک دست لشکرش را

94

به تندی میان یلی را ببست

95

شبستان او گشت زندان من

95

باندیدمان داد دست دگر

95

به بالا برآمد به دژ بنگرید

96

غمی شد دل و بخت خندان من

96

خود اندر میان رفت با یک پسر

96

یکی ساده دژ آهنین باره دید

97

چنین رفت بر سر مرا روزگار

97

یکی ترک بد نام او گرگسار

97

سه فرسنگ بالا و پهنا چهل

98

که با مهر او آتش آورد بار

98

گذشته بروبر بسی روزگار

98

بجای ندید اندر او آب و گل

99

گزیدم بدان شوربختیم جنگ

99

سپه را بدو داد اسپهبدی

99

به پهنای دیوار او بر سوار

100

مگر دور مانم ز چنگ نهنگ

100

تو گفتی نداند همی جز بدی

100

برفتی برابر بروبر چهار

101

به بلخ اندرون بود چندان سپاه

101

چو غارتگری داد بر بیدرفش

101

چو اسفندیار آن شگفتی بدید

102

سپهبد چو گرسیوز کینه‌خواه

102

بدادش یکی پیل پیکر درفش

102

یکی باد سرد از جگر برکشید

103

نشسته به سغد اندرون شهریار

103

یکی بود نامش خشاش دلیر

103

چنین گفت کاین را نشاید ستد

104

پر از کینه با تیغ زن صدهزار

104

پذیره نرفتی ورا نره شیر

104

بد آمد به روی من از راه بد

105

برفتیم بر سان باد دمان

105

سپه دیده‌بان کردش و پیش رو

105

دریغ این همه رنج و پیکار ما

106

نجستیم در جنگ ایشان زمان

106

کشیدش درفش و بشد پیش گو

106

پشیمانی آمد همه کار ما

107

چو کشور سراسر بپرداختند

107

دگر ترک بد نام او هوش دیو

107

به گرد بیابان همه بنگرید

108

گروگان و آن هدیه‌ها ساختند

108

پیامش فرستاد ترکان خدیو

108

دو ترک اندران دشت پوینده دید

109

همه موبدان آن نمودند راه

109

نگه دار گفتا تو پشت سپاه

109

همی رفت پیش اندرون چار سگ

110

که ما بازگردیم زین رزم‌گاه

110

گر از ما کسی باز گردد به راه

110

سگانی که گیرند آهو به تگ

111

پسندش نیامد همی کار من

111

هم آنجا که بینی مر او را بکش

111

ز بالا فرود آمد اسفندیار

112

بکوشد به رنج و به آزار من

112

نگر تا بدانجا نجنبدت هش

112

به چنگ اندرون نیزهٔ کارزار

113

به خیره همی جنگ فرمایدم

113

بران سان همی رفت بایین خشم

113

بپرسید و گفت این دژ نامدار

114

بترسم که سوگند بگزایدم

114

پر از خون شده دل پر از آب چشم

114

چه جایت و چندست بر وی سوار

115

وراگر ز بهر فزونیست جنگ

115

همی کرد غارت همی سوخت کاخ

115

ز ارجاسپ چندی سخن راندند

116

چو گنج آمد و کشور آمد به چنگ

116

درختان همی کند از بیخ و شاخ

116

همه دفتر دژ برو خواندند

117

چه باید همی خیره خون ریختن

117

در آورد لشکر به ایران زمین

117

که بالا و پهنای دژ را ببین

118

چنین دل به کین اندر آویختن

118

همه خیره و دل پراگنده کین

118

دری سوی ایران دگر سوی چین

119

همی سر ز یزدان نباید کشید

119

بدو اندرون تیغ‌زن سی‌هزار

120

فراوان نکوهش بباید شنید

120

سواران گردنکش و نامدار

121

دو گیتی همی برد خواهد ز من

121

همه پیش ارجاسپ چون بنده‌اند

122

بمانم به کام دل اهرمن

122

به فرمان و رایش سرافگنده‌اند

123

نزادی مرا کاشکی مادرم

123

خورش هست چندانک اندازه نیست

124

وگر زاد مرگ آمدی بر سرم

124

به خوشه درون بار اگر تازه نیست

125

که چندین بلاها بباید کشید

125

اگر در ببندد به ده سال شاه

126

ز گیتی همی زهر باید چشید

126

خورش هست چندانک باید سپاه

127

بدین گونه پیمان که من کرده‌ام

127

اگر خواهد از چین و ماچین سوار

128

به یزدان و سوگندها خورده‌ام

128

بیابد برش نامور صد هزار

129

اگر سر بگردانم از راستی

129

نیازش نیابد به چیزی به کس

130

فراز آید از هر سوی کاستی

130

خورش هست و مردان فریادرس

131

پراگنده شد در جهان این سخن

131

چو گفتند او تیغ هندی به مشت

132

که با شاه ترکان فگندیم بن

132

دو گردنکش ساده‌دل را بکشت

133

زبان برگشایند هر کس به بد

134

به هرجای بر من چنان چون سزد

135

به کین بازگشتن بریدن ز دین

136

کشیدن سر از آسمان و زمین

137

چنین کی پسندد ز من کردگار

138

کجا بر دهد گردش روزگار

139

شوم کشوری جویم اندر جهان

140

که نامم ز کاووس ماند نهان

141

که روشن زمانه بران سان بود

142

که فرمان دادار گیهان بود

143

سری کش نباشد ز مغز آگهی

144

نه از بتری باز داند بهی

145

قباد آمد و رفت و گیتی سپرد

146

ورا نیز هم رفته باید شمرد

147

تو ای نامور زنگه شاوران

148

بیارای تن را به رنج گران

149

برو تا به درگاه افرسیاب

150

درنگی مباش و منه سر به خواب

151

گروگان و این خواسته هرچ هست

152

ز دینار و ز تاج و تخت نشست

153

ببر همچنین جمله تا پیش اوی

154

بگویش که ما را چه آمد به روی

155

بفرمود بهرام گودرز را

156

که این نامور لشکر و مرز را

157

سپردم ترا گنج و پیلان کوس

158

بمان تا بیاید سپهدار طوس

159

بدو ده تو این لشکر و خواسته

160

همه کارها یکسر آراسته

161

یکایک برو بر شمر هرچ هست

162

ز گنج و ز تاج و ز تخت نشست

163

چو بهرام بشنید گفتار اوی

164

دلش گشت پیچان به تیمار اوی

165

ببارید خون زنگهٔ شاوران

166

بنفرید بر بوم هاماوران

167

پر از غم نشستند هر دو به هم

168

روانشان ز گفتار او شد دژم

169

بدو باز گفتند کاین رای نیست

170

ترا بی‌پدر در جهان جای نیست

171

یکی نامه بنویس نزدیک شاه

172

دگر باره زو پیلتن را بخواه

173

اگر جنگ فرمان دهد جنگ ساز

174

مکن خیره اندیشهٔ دل دراز

175

مگردان به ما بر دژم روزگار

176

چو آمد درخت بزرگی به بار

177

نپذرفت زان دو خردمند پند

178

دگرگونه بد راز چرخ بلند

179

چنین داد پاسخ که فرمان شاه

180

برانم که برتر ز خورشید و ماه

181

ولیکن به فرمان یزدان دلیر

182

نباشد ز خاشاک تا پیل و شیر

183

کسی کاو ز فرمان یزدان بتافت

184

سراسیمه شد خویشتن را نیافت

185

همی دست یازید باید به خون

186

به کین دو کشور بدن رهنمون

187

وزان پس که داند کزین کارزار

188

کرا برکشد گردش روزگار

189

ز بهر نوا هم بیازارد او

190

سخنهای گم کرده بازآرد او

191

همان خشم و پیگار بار آورد

192

سرشک غم اندر کنار آورد

193

اگر تیره‌تان شد دل از کار من

194

بپیچید سرتان ز گفتار من

195

فرستاده خود باشم و رهنمای

196

بمانم برین دشت پرده‌سرای

197

سیاوش چو پاسخ چنین داد باز

198

بپژمرد جان دو گردن فراز

199

ز بیم جداییش گریان شدند

200

چو بر آتش تیز بریان شدند

201

همی دید چشم بد روزگار

202

که اندر نهان چیست با شهریار

203

نخواهد بدن نیز دیدار او

204

ازان چشم گریان شد از کار او

205

چنین گفت زنگه که ما بنده‌ایم

206

به مهر سپهبد دل آگنده‌ایم

207

فدای تو بادا تن و جان ما

208

چنین باد تا مرگ پیمان ما

209

چو پاسخ چنین یافت از نیکخواه

210

چنین گفت با زنگه بیدار شاه

211

که رو شاه توران سپه را بگوی

212

که زین کار ما را چه آمد بروی

213

ازین آشتی جنگ بهر منست

214

همه نوش تو درد و زهر منست

215

ز پیمان تو سر نگردد تهی

216

وگر دور مانم ز تخت مهی

217

جهاندار یزدان پناه منست

218

زمین تخت و گردون کلاه منست

219

و دیگر که بر خیره ناکرده کار

220

نشایست رفتن بر شهریار

221

یکی راه بگشای تا بگذرم

222

بجایی که کرد ایزد آبشخورم

223

یکی کشوری جویم اندر جهان

224

که نامم ز کاووس ماند نهان

225

ز خوی بد او سخن نشنوم

226

ز پیگار او یک زمان بغنوم

227

بشد زنگه با نامور صد سوار

228

گروگان ببرد از در شهریار

229

چو در شهر سالار ترکان رسید

230

خروش آمد و دیده‌بانش بدید

231

پذیره شدش نامداری بزرگ

232

کجا نام او بود جنگی طورگ

233

چو زنگه بیامد به نزدیک شاه

234

سپهدار برخاست از پیشگاه

235

گرفتش به بر تنگ و بنواختش

236

گرامی بر خویش بنشاختش

237

چو بنشست با شاه پیغام داد

238

سراسر سخنها بدو کرد یاد

239

چو بشنید پیچان شد افراسیاب

240

دلش گشت پر درد و سر پر ز تاب

241

بفرمود تا جایگه ساختند

242

ورا چون سزا بود بنواختند

243

چو پیران بیامد تهی کرد جای

244

سخن رفت با نامور کدخدای

245

ز کاووس وز خام گفتار او

246

ز خوی بد و رای و پیگار او

247

همی گفت و رخساره کرده دژم

248

ز کار سیاووش دل پر ز غم

249

فرستادن زنگهٔ شاوران

250

همه یاد کرد از کران تا کران

251

بپرسید کاین را چه درمان کنیم

252

وزین چاره جستن چه پیمان کنیم

253

بدو گفت پیران که ای شهریار

254

انوشه بدی تا بود روزگار

255

تو از ما به هر کار داناتری

256

ببایستها بر تواناتری

257

گمان و دل و دانش و رای من

258

چنینست اندیشه بر جای من

259

که هر کس که بر نیکوی در جهان

260

توانا بود آشکار و نهان

261

ازین شاهزاده نگیرند باز

262

زگنج و ز رنج آنچ آید فراز

263

من ایدون شنیدم که اندر جهان

264

کسی نیست مانند او از مهان

265

به بالا و دیدار و آهستگی

266

به فرهنگ و رای و به شایستگی

267

هنر با خرد نیز بیش از نژاد

268

ز مادر چنو شاهزاده نزاد

269

بدیدن کنون از شنیدن بهست

270

گرانمایه و شاهزاد و مهست

271

وگر خود جز اینش نبودی هنر

272

که از خون صد نامور با پدر

273

برآشفت و بگذاشت تخت و کلاه

274

همی از تو جوید بدین گونه راه

275

نه نیکو نماید ز راه خرد

276

کزین کشور آن نامور بگذرد

277

ترا سرزنش باشد از مهتران

278

سر او همان از تو گردد گران

279

و دیگر که کاووس شد پیرسر

280

ز تخت آمدش روزگار گذر

281

سیاوش جوانست و با فرهی

282

بدو ماند آیین و تخت مهی

283

اگر شاه بیند به رای بلند

284

نویسد یکی نامهٔ سودمند

285

چنان چون نوازنده فرزند را

286

نوازد جوان خردمند را

287

یکی جای سازد بدین کشورش

288

بدارد سزاوار اندر خورش

289

بر آیین دهد دخترش را بدوی

290

بداردش با ناز و با آبروی

291

مگر کاو بماند به نزدیک شاه

292

کند کشور و بومت آرامگاه

293

و گر باز گردد سوی شهریار

294

ترا بهتری باشد از روزگار

295

سپاسی بود نزد شاه زمین

296

بزرگان گیتی کنند آفرین

297

برآساید از کین دو کشور مگر

298

اگر آردش نزد ما دادگر

299

ز داد جهان آفرین این سزاست

300

که گردد زمانه بدین جنگ راست

301

چو سالار گفتار پیران شنید

302

چنان هم همه بودنیها بدید

303

پس اندیشه کرد اندر آن یک زمان

304

همی داشت بر نیک و بد بر گمان

305

چنین داد پاسخ به پیران پیر

306

که هست اینک گفتی همه دلپذیر

307

ولیکن شنیدم یکی داستان

308

که باشد بدین رای همداستان

309

که چون بچهٔ شیر نر پروری

310

چو دندان کند تیز کیفر بری

311

چو با زور و با چنگ برخیزد او

312

به پروردگار اندر آویزد او

313

بدو گفت پیران کاندر خرد

314

یکی شاه کندآوران بنگرد

315

کسی کز پدر کژی و خوی بد

316

نگیرد ازو بدخویی کی سزد

317

نبینی که کاووس دیرینه گشت

318

چو دیرینه گشت او بباید گذشت

319

سیاوش بگیرد جهان فراخ

320

بسی گنج بی‌رنج و ایوان و کاخ

321

دو کشور ترا باشد و تاج و تخت

322

چنین خود که یابد مگر نیک‌بخت

323

چو بشنید افراسیاب این سخن

324

یکی رای با دانش افگند بن

325

دبیر جهان‌دیده را پیش خواند

326

زبان برگشاد و سخن برفشاند

327

نخستین که بر خامه بنهاد دست

328

به عنبر سر خامه را کرد مست

329

جهان آفرین را ستایش گرفت

330

بزرگی و دانش نمایش گرفت

331

کجا برترست از مکان و زمان

332

بدو کی رسد بندگی را گمان

333

خداوند جانست و آن خرد

334

خردمند را داد او پرورد

335

ازو باد بر شاهزاده درود

336

خداوند گوپال و شمشیر و خود

337

خداوند شرم و خداوند باک

338

ز بیداد و کژی دل و دست پاک

339

شنیدم پیام از کران تا کران

340

ز بیدار دل زنگهٔ شاوران

341

غمی شد دلم زانک شاه جهان

342

چنین تیز شد با تو اندر نهان

343

ولیکن به گیتی به جز تاج و تخت

344

چه جوید خردمند بیدار بخت

345

ترا این همه ایدر آراستست

346

اگر شهریاری و گر خواستست

347

همه شهر توران برندت نماز

348

مرا خود به مهر تو باشد نیاز

349

تو فرزند باشی و من چون پدر

350

پدر پیش فرزند بسته کمر

351

چنان دان که کاووس بر تو به مهر

352

بران گونه یک روز نگشاد چهر

353

کجا من گشایم در گنج بست

354

سپارم به تو تاج و تخت نشست

355

بدارمت بی‌رنج فرزندوار

356

به گیتی تو مانی زمن یادگار

357

چو از کشورم بگذری در جهان

358

نکوهش کنندم کهان و مهان

359

وزین روی دشوار یابی گذر

360

مگر ایزدی باشد آیین و فر

361

بدین راه پیدا نبینی زمین

362

گذر کرد باید به دریای چین

363

ازین کرد یزدان ترا بی نیاز

364

هم ایدر بباش و به خوبی بناز

365

سپاه و در گنج و شهر آن تست

366

به رفتن بهانه نبایدت جست

367

چو رای آیدت آشتی با پدر

368

سپارم ترا تاج و زرین کمر

369

که ز ایدر به ایران شوی با سپاه

370

ببندم به دلسوزگی با تو راه

371

نماند ترا با پدر جنگ دیر

372

کهن شد سرش گردد از جنگ سیر

373

گر آتش ببیند پی شصت و پنج

374

رسد آتش از باد پیری به رنج

375

ترا باشد ایران و گنج و سپاه

376

ز کشور به کشور رساند کلاه

377

پذیرفتم از پاک یزدان که من

378

بکوشم به خوبی به جان و به تن

379

نفرمایم و خود نسازم به بد

380

به اندیشه دل را نیازم به بد

381

چو نامه به مهر اندر آورد شاه

382

بفرمود تا زنگهٔ نیک‌خواه

383

به زودی به رفتن ببندد کمر

384

یکی خلعت آراست با سیم و زر

385

یکی اسپ بر سر ستام گران

386

بیامد دمان زنگهٔ شاوران

387

چو نزدیک تخت سیاوش رسید

388

بگفت آنچ پرسید و بشنید و دید

389

سیاوش به یک روی زان شاد شد

390

به دیگر پر از درد و فریاد شد

391

که دشمن همی دوست بایست کرد

392

ز آتش کجا بردمد باد سرد

393

یکی نامه بنوشت نزد پدر

394

همه یاد کرد آنچ بد در به در

395

که من با جوانی خرد یافتم

396

بهر نیک و بد نیز بشتافتم

397

از آن زن یکی مغز شاه جهان

398

دل من برافروخت اندر نهان

399

شبستان او درد من شد نخست

400

ز خون دلم رخ ببایست شست

401

ببایست بر کوه آتش گذشت

402

مرا زار بگریست آهو به دشت

403

ازان ننگ و خواری به جنگ آمدم

404

خرامان به چنگ نهنگ آمدم

405

دو کشور بدین آشتی شاد گشت

406

دل شاه چون تیغ پولاد گشت

407

نیاید همی هیچ کارش پسند

408

گشادن همان و همان بود بند

409

چو چشمش ز دیدار من گشت سیر

410

بر سیر دیده نباشند دیر

411

ز شادی مبادا دل او رها

412

شدم من ز غم در دم اژدها

413

ندانم کزین کار بر من سپهر

414

چه دارد به راز اندر از کین و مهر

415

ازان پس بفرمود بهرام را

416

که اندر جهان تازه کن کام را

417

سپردم ترا تاج و پرده‌سرای

418

همان گنج آگنده و تخت و جای

419

درفش و سواران و پیلان کوس

420

چو ایدر بیاید سپهدار طوس

421

چنین هم پذیرفته او را سپار

422

تو بیدار دل باش و به روزگار

423

ز دیده ببارید خوناب زرد

424

لب رادمردان پر از باد سرد

425

ز لشکر گزین کرد سیصد سوار

426

همه گرد و شایستهٔ کارزار

427

صد اسپ گزیده به زرین ستام

428

پرستار و زرین کمر صد غلام

429

بفرمود تا پیش او آورند

430

سلیح و ستام و کمر بشمرند

431

درم نیز چندان که بودش به کار

432

ز دینار وز گوهر شاهوار

433

ازان پس گرانمایگان را بخواند

434

سخنهای بایسته چندی براند

435

چنین گفت کز نزد افراسیاب

436

گذشتست پیران بدین روی آب

437

یکی راز پیغام دارد به من

438

که ایمن به دویست از انجمن

439

همی سازم اکنون پذیره شدن

440

شما را هم ایدر بباید بدن

441

همه سوی بهرام دارید روی

442

مپیچد دل را ز گفتار اوی

443

همی بوسه دادند گردان زمین

444

بران خوب سالار باآفرین

Next Post