بخش ۸۸ – بیرون آمدن شیرین از خرگاه

نظامی

بخش ۸۸ - بیرون آمدن شیرین از خرگاه

خمسهخسرو و شیرینشمارهٔ 88
1

حکایت بر گرفته شاه و شاپور

2

جهان دیدند یکسر نور در نور

3

پری پیکر برون آمد ز خرگاه

4

چنان کز زیر ابر آید برون ماه

5

چو عیاران سرمست از سر مهر

6

به پای شه در افتاد آن پری چهر

7

چو شه معشوق را مولای خود دید

8

سر مه را به زیر پای خود دید

9

ز شادی ساختنش بر فرق خود جای

10

که شه را تاج بر سر به که در پای

11

در آن خدمت که یارش ساز می‌کرد

12

مکافاتش یکی ده باز می‌کرد

13

چو کار از پای بوسی برتر آمد

14

تقاضای دهن بوسی بر آمد

15

از آن آتش که بر خاطر گذر کرد

16

ترش روئی به شیرین در اثر کرد

17

ملک حیران شده کان روی گلرنگ

18

چرا شد شاد و چون شد باز دلتنگ

19

نهان در گوش خسرو گفت شاپور

20

که گر مه شد گرفته هست معذور

21

برای آنکه خود را تا به امروز

22

بنام نیک پرورد آن دل‌افروز

23

کنون ترسد که مطلق دستی شاه

24

نهد خال خجالت بر رخ ماه

25

چو شه دانست کان تخم برومند

26

بدو سر در نیارد جز به پیوند

27

بسی سوگند خورد و عهدها بست

28

که بی کاوین نیارد سوی او دست

29

بزرگان جهان را جمع سازد

30

به کاوین کردنش گردن فرازد

31

ولی باید که می در جام ریزد

32

که از دست این زمان آن برنخیزد

33

یک امشب شادمان با هم نشینیم

34

به روی یکدیگر عالم به بینیم

35

چو عهد شاه را بشنید شیرین

36

به خنده برگشاد از ماه پروین

37

لبش با در به غواصی در آمد

38

سر زلفش به رقاصی بر آمد

39

خروش زیور زر تاب داده

40

دماغ مطربان را خواب داده

41

لبش از می قدح بر دست کرده

42

به جرعه ساقیان را مست کرده

43

ز شادی چون تواند ماند باقی

44

که مه مطرب بود خورشید ساقی

45

دل از مستی چنان مخمور مانده

46

کز اسباب غرضها دور مانده

47

دماغ از چاشنیهای دگر نوش

48

ز لذت کرده شهوت را فراموش

49

بخور عطر و آنگه روی زیبا

50

دل از شادی کجا باشد شکیبا

51

فرو مانده ز بازیهای دلکش

52

در آب و آتش اندر آب و آتش

53

کششهائی بدان رغبت که باید

54

چو مغناطیس کاهن را رباید

55

ولیکن بود صحبت زینهاری

56

نکردند از وفا زنهار خواری

57

چو آمد در کف خسرو دل دوست

58

برون آمد ز شادی چون گل از پوست

59

دل خود را چو شمع از دیده پالود

60

پرند ماه را پروین بر آمود

61

به مژگان دیده را در ماه می‌دوخت

62

مگر بر مجمر مه عود می‌سوخت

63

گهی میسود نرگس بر پرندش

64

گهی می‌بست سنبل بر کمندش

65

گهی بر نار سیمینش زدی دست

66

گهی لرزید چون سیماب پیوست

67

گهی مرغول جعدش باز کردی

68

ز شب بر ماه مشک‌انداز کردی

69

که از فرق سرش معجر گشادی

70

غلامانه کلاهش بر نهادی

71

که از گیسوش بستی بر میان بند

72

که از لعلش نهادی در دهان قند

73

گهی سودی عقیقش را به انگشت

74

گه آوردی زنخ چون سیب در مشت

75

گهی دستینه از دستش ربودی

76

به بازو بندیش بازو نمودی

77

گهی خلخالهاش از پای کندی

78

بجای طوق در گردن فکندی

79

گه آوردی فروزان شمع در پیش

80

درو دیدی و در حال دل خویش

81

گهی گفتی تنم را جان توئی تو

82

گهی گفت این منم من آن توئی تو؟

83

دلش در بند آن پاکیزه دلبند

84

به شاهد بازی آن شب گشت خرسند

85

نشاط هر دو در شهوت پرستی

86

به شیر مست ماند از شیر مستی

87

صدف می‌داشت درج خویش را پاس

88

که تا بر در نیفتد نوک الماس

89

ز بانک بوسهای خوشتر از نوش

90

زمانه ارغنون کرده فراموش

91

دهل‌زن چون دهل را ساز می‌کرد

92

هنوز این لابه و آن ناز می‌کرد

93

بدینسان هفته‌ای دمساز بودند

94

گهی با عذر و گه با ناز بودند

95

به روز آهنگ عشرت داشتندی

96

دمی بیخوشدلی نگذاشتندی

97

به شب نرد قناعت باختندی

98

به بوسه کعبتین انداختندی

99

شب هفتم که کار از دست می‌شد

100

غرض دیوانه شهوت مست می‌شد

101

ملک فرمود تا هم در شب آن ماه

102

به برج خویشتن روشن کند راه

103

سپاهی چون کواکب در رکابش

104

که از پری خدا داند حسابش

105

نشیند تا به صد تمکینش آرند

106

چو مه در محمل زرینش آرند

107

چنان کاید به برج خویشتن ماه

108

به قصر خویشتن آمد ز خرگاه

109

چو رفت آن نقد سیمین باز در سنگ

110

ز نقد سیم شد دست جهان تنگ

111

فلک بر کرد زرین بادبانی

112

نماند از سیم کشتیها نشانی

113

شهنشه کوچ کرد از منزل خویش

114

گرفته راه دارالملک در پیش

115

به شهر آمد طرب را کار فرمود

116

برآسود و ز می خوردن نیاسود

117

به فیض ابروی سیما درخشی

118

جهان را تازه کرد از تاج بخشی

119

درآمد مرد را بخشنده دارد

120

زمین تا در نیارد بر نیارد

121

نه ریزد ابر بی توفیر دریا

122

نه بی‌باران شود دریا مهیا

123

نه بر مرد تهی رو هست باجی

124

نه از ویرانه کس خواهد خراجی

125

شبی فرمود تا اختر شناسان

126

کنند اندیشه دشوار و آسان

127

بجویند از شب تاریک تارک

128

به روشن خاطری روزی مبارک

129

که شاید مهد آن ماه دلفروز

130

به برج آفتاب آوردن آن روز

131

رصدبندان بر او مشکل گشادند

132

طرب را طالعی میمون نهادند