بخش ۸ – در شکایت حسودان و منکران

نظامی

بخش ۸ - در شکایت حسودان و منکران

خمسهلیلی و مجنونشمارهٔ 8
1

بر جوش دلا که وقت جوش است

2

گویای جهان چرا خموش است

3

میدان سخن مراست امروز

4

به زین سخنی کجاست امروز

5

اجری خور دسترنج خویشم

6

گر محتشمم ز گنج خویشم

7

زین سحر سحرگهی که رانم

8

مجموعه هفت سبع خوانم

9

سحری که چنین حلال باشد

10

منکر شدنش وبال باشد

11

در سحر سخن چنان تمامم

12

کایینه غیب گشت نامم

13

شمشیر زبانم از فصیحی

14

دارد سر معجز مسیحی

15

نطقم اثر آنچنان نماید

16

کز جذر اصم زبان گشاید

17

حرفم ز تبش چنان فروزد

18

کانگشت بر او نهی بسوزد

19

شعر آب ز جویبار من یافت

20

آوازه به روزگار من یافت

21

این بی‌نمکان که نان خورانند

22

در سایه من جهان خورانند

23

افکندن صید کار شیر است

24

روبه ز شکار شیر سیر است

25

از خوردن من به کام و حلقی

26

آن به که ز من خورند خلقی

27

حاسد ز قبول این روائی

28

دور از من و تو به ژاژ خائی

29

چون سایه شده به پیش من پست

30

تعریض مرا گرفته در دست

31

گر پیشه کنم غزل‌سرائی

32

او پیش نهد دغل درآئی

33

گر ساز کنم قصایدی چست

34

او باز کند قلایدی سست

35

بازم چو به نظم قصه راند

36

قصه چه کنم که قصه خواند

37

من سکه زنم به قالبی خوب

38

او نیز زند ولیک مقلوب

39

کپی همه آن کند که مردم

40

پیداست در آب تیره انجم

41

بر هر جسدی که تابد آن نور

42

از سایه خویش هست رنجور

43

سایه که نقیصه ساز مردست

44

در طنز گری گران نورداست

45

طنزی کند و ندارد آزرم

46

چون چشمش نیست کی بود شرم

47

پیغمبر کو نداشت سایه

48

آزاد نبود از این طلایه

49

دریای محیط را که پاکست

50

از چرک دهان سگ چه باکست

51

هرچند ز چشم زرد گوشان

52

سرخست رخم ز خون جوشان

53

چون بحر کنم کناره‌شوئی

54

اما نه ز روی تلخ‌روئی

55

زخمی چو چراغ می‌خورم چست

56

وز خنده چو شمع می‌شوم سست

57

چون آینه گر نه آهنینم

58

با سنگ دلان چرا نشینم

59

کان کندن من مبین که مردم

60

جان کندن خصم بین ز دردم

61

در منکر صنعتم بهی نیست

62

کالا شب چارشنبهی نیست

63

دزد در من به جای مزدست

64

بد گویدم ارچه بانگ دزدست

65

دزدان چو به کوی دزد جویند

66

در کوی دوند و دزد گویند

67

در دزدی من حلال بادش

68

بد گفتن من وبال باشد

69

بیند هنر و هنر نداند

70

بد می‌کند اینقدر نداند

71

گر با بصر است بی‌بصر باد

72

وز کور شد است کورتر باد

73

او دزدد و من گدازم از شرم

74

دزد افشاریست این نه آزرم

75

نی‌نی چو به کدیه دل نهاد است

76

گو خیزد و بیا که در گشاد است

77

آن کاوست نیازمند سودی

78

گر من بدمی چه چاره بودی

79

گنج دو جهان در آستینم

80

در دزدی مفلسی چه بینم

81

واجب صدقه‌ام به زیر دستان

82

گو خواه بدزد و خواه بستان

83

دریای در است و کان گنجم

84

از نقب زنان چگونه رنجم

85

گنجینه به بند می‌توان داشت

86

خوبی به سپند می‌توان داشت

87

مادر که سپندیار دادم

88

با درع سپندیار زادم

89

در خط نظامی ار نهی گام

90

بینی عدد هزار و یک نام

91

والیاس کالف بری ز لامش

92

هم با نود و نه است نامش

93

زینگونه هزار و یک حصارم

94

با صد کم یک سلیح دارم

95

هم فارغم از کشیدن رنج

96

هم ایمنم از بریدن گنج

97

گنجی که چنین حصار دارد

98

نقاب در او چکار دارد؟

99

اینست که گنج نیست بی‌مار

100

هرجا که رطب بود خار

101

هر ناموری که او جهانداشت

102

بدنام کنی ز همرهان داشت

103

یوسف که ز ماه عقد می‌بست

104

از حقد برادران نمی‌رست

105

عیسی که دمش نداشت دودی

106

می‌برد جفای هر جهودی

107

احمد که سرآمد عرب بود

108

هم خسته خار بولهب بود

109

دیر است که تا جهان چنین است

110

پی نیش مگس کم انگبین است

111

تا من منم از طریق زوری

112

نازرد زمن جناح موری

113

دری به خوشاب نشستم

114

شوریدن کار کس نجستم

115

زآنجا که نه من حریف خویم

116

در حق سگی بدی نگویم

117

بر فسق سگی که شیریم داد

118

(لاعیب له) دلیریم داد

119

دانم که غضب نهفته بهتر

120

وین گفته که شد نگفته بهتر

121

لیکن به حساب کاردانی

122

بی‌غیرتی است بی‌زبانی

123

آن کس که ز شهر آشنائیست

124

داند که متاع ما کجائیست

125

وانکو به کژی من کشد دست

126

خصمش نه منم که جز منی هست

127

خاموش دلا ز هرزه گوئی

128

می‌خور جگری به تازه‌روئی

129

چون گل به رحیل کوس می‌زن

130

بر دست کشنده بوس می‌زن

131

نان خورد ز خون خویش می‌دار

132

سر نیست کلاه پیش می‌دار

133

آزار کشی کن و میازار

134

کازرده تو به که خلق بازار