بخش ۹۶ – باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثم الذین کفروا بربهم یعدلون

مولوی

بخش ۹۶ - باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثم الذین کفروا بربهم یعدلون

مثنوی معنویدفتر ششمشمارهٔ 96
1

چون به هوش آمد بگفت ای کردگار

2

مجرمم بودم به خلق اومیدوار

3

گرچه خواجه بس سخاوت کرده بود

4

هیچ آن کفو عطای تو نبود

5

او کله بخشید و تو سر پر خرد

6

او قبا بخشید و تو بالا و قد

7

او زرم داد و تو دست زرشمار

8

او ستورم داد و تو عقل سوار

9

خواجه شمعم دادو تو چشم قریر

10

خواجه نقلم داد و تو طعمه‌پذیر

11

او وظیفه داد و تو عمر و حیات

12

وعده‌اش زر وعدهٔ تو طیبات

13

او وثاقم داد و تو چرخ و زمین

14

در وثاقت او و صد چون او سمین

15

زر از آن تست زر او نافرید

16

نان از آن تست نان از تش رسید

17

آن سخا و رحم هم تو دادیش

18

کز سخاوت می‌فزودی شادیش

19

من مرورا قبلهٔ خود ساختم

20

قبله‌ساز اصل را انداختم

21

ما کجا بودیم کان دیان دین

22

عقل می‌کارید اندر آب و طین

23

چون همی کرد از عدم گردون پدید

24

وین بساط خاک را می‌گسترید

25

ز اختران می‌ساخت او مصباح‌ها

26

وز طبایع قفل با مفتاح‌ها

27

ای بسا بنیادها پنهان و فاش

28

مضمر این سقف کرد و این فراش

29

آدم اصطرلاب اوصاف علوست

30

وصف آدم مظهر آیات اوست

31

هرچه در وی می‌نماید عکس اوست

32

هم‌چو عکس ماه اندر آب جوست

33

بر صطرلابش نقوش عنکبوت

34

بهر اوصاف ازل دارد ثبوت

35

تا ز چرخ غیب وز خورشید روح

36

عنکبوتش درس گوید از شروح

37

عنکبوت و این صطرلاب رشاد

38

بی‌منجم در کف عام اوفتاد

39

انبیا را داد حق تنجیم این

40

غیب را چشمی بباید غیب‌بین

41

در چه دنیا فتادند این قرون

42

عکس خود را دید هر یک چه درون

43

از برون دان آنچ در چاهت نمود

44

ورنه آن شیری که در چه شد فرود

45

برد خرگوشیش از ره کای فلان

46

در تگ چاهست آن شیر ژیان

47

در رو اندر چاه کین از وی بکش

48

چون ازو غالب‌تری سر بر کنش

49

آن مقلد سخرهٔ خرگوش شد

50

از خیال خویشتن پر جوش شد

51

او نگفت این نقش داد آب نیست

52

این به جز تقلیب آن قلاب نیست

53

تو هم از دشمن چو کینی می‌کشی

54

ای زبون شش غلط در هر ششی

55

آن عداوت اندرو عکس حقست

56

کز صفات قهر آنجا مشتقست

57

وآن گنه در وی ز جنس جرم تست

58

باید آن خو را ز طبع خویش شست

59

خلق زشتت اندرو رویت نمود

60

که ترا او صفحهٔ آیینه بود

61

چونک قبح خویش دیدی ای حسن

62

اندر آیینه بر آیینه مزن

63

می‌زند بر آب استارهٔ سنی

64

خاک تو بر عکس اختر می‌زنی

65

کین ستارهٔ نحس در آب آمدست

66

تا کند او سعد ما را زیردست

67

خاک استیلا بریزی بر سرش

68

چونک پنداری ز شبهه اخترش

69

عکس پنهان گشت و اندر غیب راند

70

تو گمان بردی که آن اختر نماند

71

آن ستارهٔ نحس هست اندر سما

72

هم بدان سو بایدش کردن دوا

73

بلک باید دل سوی بی‌سوی بست

74

نحس این سو عکس نحس بی‌سو است

75

داد داد حق شناس و بخششش

76

عکس آن دادست اندر پنج و شش

77

گر بود داد خسان افزون ز ریگ

78

تو بمیری وآن بماند مردریگ

79

عکس آخر چند پاید در نظر

80

اصل بینی پیشه کن ای کژنگر

81

حق چو بخشش کرد بر اهل نیاز

82

با عطا بخشیدشان عمر دراز

83

خالدین شد نعمت و منعم علیه

84

محیی الموتاست فاجتازوا الیه

85

داد حق با تو در آمیزد چو جان

86

آنچنان که آن تو باشی و تو آن

87

گر نماند اشتهای نان و آب

88

بدهدت بی این دو قوت مستطاب

89

فربهی گر رفت حق در لاغری

90

فربهی پنهانت بخشد آن سری

91

چون پری را قوت از بو می‌دهد

92

هر ملک را قوت جان او می‌دهد

93

جان چه باشد که تو سازی زو سند

94

حق به عشق خویش زنده‌ت می‌کند

95

زو حیات عشق خواه و جان مخواه

96

تو ازو آن رزق خواه و نان مخواه

97

خلق را چون آب دان صاف و زلال

98

اندر آن تابان صفات ذوالجلال

99

علمشان و عدلشان و لطفشان

100

چون ستارهٔ چرخ در آب روان

101

پادشاهان مظهر شاهی حق

102

فاضلان مرآت آگاهی حق

103

قرنها بگذشت و این قرن نویست

104

ماه آن ماهست آب آن آب نیست

105

عدل آن عدلست و فضل آن فضل هم

106

لیک مستبدل شد آن قرن و امم

107

قرنها بر قرنها رفت ای همام

108

وین معانی بر قرار و بر دوام

109

آن مبدل شد درین جو چند بار

110

عکس ماه و عکس اختر بر قرار

111

پس بنااش نیست بر آب روان

112

بلک بر اقطار عرض آسمان

113

این صفتها چون نجوم معنویست

114

دانک بر چرخ معانی مستویست

115

خوب‌رویان آینهٔ خوبی او

116

عشق ایشان عکس مطلوبی او

117

هم به اصل خود رود این خد و خال

118

دایما در آب کی ماند خیال

119

جمله تصویرات عکس آب جوست

120

چون بمالی چشم خود خود جمله اوست

121

باز عقلش گفت بگذار این حول

122

خل دوشابست و دوشابست خل

123

خواجه را چون غیر گفتی از قصور

124

شرم‌دار ای احول از شاه غیور

125

خواجه را که در گذشتست از اثیر

126

جنس این موشان تاریکی مگیر

127

خواجهٔ جان بین مبین جسم گران

128

مغز بین او را مبینش استخوان

129

خواجه را از چشم ابلیس لعین

130

منگر و نسبت مکن او را به طین

131

همره خورشید را شب‌پر مخوان

132

آنک او مسجود شد ساجد مدان

133

عکس‌ها را ماند این و عکس نیست

134

در مثال عکس حق بنمودنیست

135

آفتابی دید او جامد نماند

136

روغن گل روغن کنجد نماند

137

چون مبدل گشته‌اند ابدال حق

138

نیستند از خلق بر گردان ورق

139

قبلهٔ وحدانیت دو چون بود

140

خاک مسجود ملایک چون شود

141

چون درین جو دیدعکس سیب مرد

142

دامنش را دید آن پر سیب کرد

143

آنچ در جو دید کی باشد خیال

144

چونک شد از دیدنش پر صد جوال

145

تن مبین و آن مکن کان بکم و صم

146

کذبوا بالحق لما جائهم

147

ما رمیت اذ رمیت احمد بدست

148

دیدن او دیدن خالق شدست

149

خدمت او خدمت حق کردنست

150

روز دیدن دیدن این روزنست

151

خاصه این روزن درخشان از خودست

152

نی ودیعهٔ آفتاب و فرقدست

153

هم از آن خورشید زد بر روزنی

154

لیک از راه و سوی معهود نی

155

در میان شمس و این روزن رهی

156

هست روزنها نشد زو آگهی

157

تا اگر ابری بر آید چرخ‌پوش

158

اندرین روزن بود نورش به جوش

159

غیر راه این هوا و شش جهت

160

در میان روزن و خور مالفت

161

مدحت و تسبیح او تسبیح حق

162

میوه می‌روید ز عین این طبق

163

سیب روید زین سبد خوش لخت لخت

164

عیب نبود گر نهی نامش درخت

165

این سبد را تو درخت سیب خوان

166

که میان هر دو راه آمد نهان

167

آنچ روید از درخت بارور

168

زین سبد روید همان نوع از ثمر

169

پس سبد را تو درخت بخت بین

170

زیر سایهٔ این سبد خوش می‌نشین

171

نان چو اطلاق آورد ای مهربان

172

نان چرا می‌گوییش محموده خوان

173

خاک ره چون چشم روشن کرد و جان

174

خاک او را سرمه بین و سرمه دان

175

چون ز روی این زمین تابد شروق

176

من چرا بالا کنم رو در عیوق

177

شد فنا هستش مخوان ای چشم‌شوخ

178

در چنین جو خشک کی ماند کلوخ

179

پیش این خورشید کی تابد هلال

180

با چنان رستم چه باشد زور زال

181

طالبست و غالبست آن کردگار

182

تا ز هستی‌ها بر آرد او دمار

183

دو مگو و دو مدان و دو مخوان

184

بنده را در خواجهٔ خود محو دان

185

خواجه هم در نور خواجه‌آفرین

186

فانیست و مرده و مات و دفین

187

چون جدا بینی ز حق این خواجه را

188

گم کنی هم متن و هم دیباجه را

189

چشم و دل را هین گذاره کن ز طین

190

این یکی قبله‌ست دو قبله مبین

191

چون دو دیدی ماندی از هر دو طرف

192

آتشی در خف فتاد و رفت خف