بخش ۹۶ – بقیهٔ قصهٔ ابراهیم ادهم بر لب آن دریا

مولوی

بخش ۹۶ - بقیهٔ قصهٔ ابراهیم ادهم بر لب آن دریا

مثنوی معنویدفتر دومشمارهٔ 96
2

ز آمد ماهی شدش وجدی پدید

1

چون نفاذ امر شیخ آن میر دید

5

ماهیان از پیر آگه ما بعید

4

شه تنی را کو لعین درگهست

3

گفت اه ماهی ز پیران آگهست

11

با دم شیری تو بازی می‌کنی

10

در نزاع و در حسد با کیستی

9

پس تو ای ناشسته‌رو در چیستی

8

گشت دیوانه ز عشق فتح باب

6

ما شقی زین دولت و ایشان سعید

7

سجده کرد و رفت گریان و خراب

13

بد چه می‌گویی تو خیر محض را

12

بر ملایک ترک‌تازی می‌کنی

19

بد چه باشد سرکشی آتش‌عمل

18

کیمیا از مس هرگز مس نشد

17

مس اگر از کیمیا قابل نبد

16

شیخ کی بود کیمیای بی‌کران

15

بد چه باشد مس محتاج مهان

14

هین ترفع کم شمر آن خفض را

24

در بهشتی خارچینی می‌کنی

23

در رخ مه عیب‌بینی می‌کنی

22

آب کی ترسید هرگز ز التهاب

21

دایم آتش را بترسانند از آب

20

شیخ کی بود عین دریای ازل

29

آفتابی که بتابد در جهان

28

رخنه می‌جویی ز بدر کاملی

27

می‌بپوشی آفتابی در گلی

26

هیچ خار آنجا نیابی غیر تو

25

گر بهشت اندر روی تو خارجو

34

در ندامت چابک و بر کار باش

33

باری ار دوری ز خدمت یار باش

32

غیبها از رشک ایشان غیب شد

31

عیبها از رد پیران عیب شد

30

بهر خفاشی کجا گردد نهان

35

تا از آن راهت نسیمی می‌رسد

39

چون خری در گل فتد از گام تیز

36

آب رحمت را چه بندی از حسد

37

گرچه دوری دور می‌جنبان تو دم

38

حیث ما کنتم فولوا وجهکم

43

حس تو از حس خر کمتر بدست

42

داند او که نیست آن جای معاش

41

جای را هموار نکند بهر باش

40

دم بدم جنبد برای عزم خیز

49

خود گرفتستت تو چون کفتار کور

48

حق نگیرد عاجزی را از کرم

47

کین روا باشد مرا من مضطرم

46

چون نمی‌خواهی کز آن دل بر کنی

44

که دل تو زین وحلها بر نجست

45

در وحل تاویل و رخصت می‌کنی

51

می‌گوند اینجایگه کفتار نیست

50

این گرفتن را نبینی از غرور

55

گر ز من آگاه بودی این عدو

54

او همی‌گوید ز من بی آگهند

53

این همی‌گویند و بندش می‌نهند

52

از برون جویید کاندر غار نیست

56

کی ندا کردی که آن کفتار کو

1

چون نفاذ امر شیخ آن میر دید

2

ز آمد ماهی شدش وجدی پدید

3

گفت اه ماهی ز پیران آگهست

4

شه تنی را کو لعین درگهست

5

ماهیان از پیر آگه ما بعید

6

ما شقی زین دولت و ایشان سعید

7

سجده کرد و رفت گریان و خراب

8

گشت دیوانه ز عشق فتح باب

9

پس تو ای ناشسته‌رو در چیستی

10

در نزاع و در حسد با کیستی

11

با دم شیری تو بازی می‌کنی

12

بر ملایک ترک‌تازی می‌کنی

13

بد چه می‌گویی تو خیر محض را

14

هین ترفع کم شمر آن خفض را

15

بد چه باشد مس محتاج مهان

16

شیخ کی بود کیمیای بی‌کران

17

مس اگر از کیمیا قابل نبد

18

کیمیا از مس هرگز مس نشد

19

بد چه باشد سرکشی آتش‌عمل

20

شیخ کی بود عین دریای ازل

21

دایم آتش را بترسانند از آب

22

آب کی ترسید هرگز ز التهاب

23

در رخ مه عیب‌بینی می‌کنی

24

در بهشتی خارچینی می‌کنی

25

گر بهشت اندر روی تو خارجو

26

هیچ خار آنجا نیابی غیر تو

27

می‌بپوشی آفتابی در گلی

28

رخنه می‌جویی ز بدر کاملی

29

آفتابی که بتابد در جهان

30

بهر خفاشی کجا گردد نهان

31

عیبها از رد پیران عیب شد

32

غیبها از رشک ایشان غیب شد

33

باری ار دوری ز خدمت یار باش

34

در ندامت چابک و بر کار باش

35

تا از آن راهت نسیمی می‌رسد

36

آب رحمت را چه بندی از حسد

37

گرچه دوری دور می‌جنبان تو دم

38

حیث ما کنتم فولوا وجهکم

39

چون خری در گل فتد از گام تیز

40

دم بدم جنبد برای عزم خیز

41

جای را هموار نکند بهر باش

42

داند او که نیست آن جای معاش

43

حس تو از حس خر کمتر بدست

44

که دل تو زین وحلها بر نجست

45

در وحل تاویل و رخصت می‌کنی

46

چون نمی‌خواهی کز آن دل بر کنی

47

کین روا باشد مرا من مضطرم

48

حق نگیرد عاجزی را از کرم

49

خود گرفتستت تو چون کفتار کور

50

این گرفتن را نبینی از غرور

51

می‌گوند اینجایگه کفتار نیست

52

از برون جویید کاندر غار نیست

53

این همی‌گویند و بندش می‌نهند

54

او همی‌گوید ز من بی آگهند

55

گر ز من آگاه بودی این عدو

56

کی ندا کردی که آن کفتار کو