بخش ۹۸ – بقیهٔ قصهٔ طعنه زدن آن مرد بیگانه در شیخ

مولوی

بخش ۹۸ - بقیهٔ قصهٔ طعنه زدن آن مرد بیگانه در شیخ

مثنوی معنویدفتر دومشمارهٔ 98
3

که منش دیدم میان مجلسی

2

کژنگر باشد همیشه عقل کاژ

1

آن خبیث از شیخ می‌لایید ژاژ

8

گفت بنگر فسق و عشرت کردنی

7

شب ببردش بر سر یک روزنی

6

تا ببینی فسق شیخت را عیان

5

ورکه باور نیستت خیز امشبان

4

او ز تقوی عاریست و مفلسی

9

بنگر آن سالوس روز و فسق شب

13

دید شیشه در کف آن پیر پر

12

شب نعوذ بالله و در دست جام

11

روز عبدالله او را گشته نام

10

روز همچون مصطفی شب بولهب

18

کاندرو اندر نگنجد یک سپند

17

گفت جامم را چنان پر کرده‌اند

16

دیو می‌میزد شتابان نا شتاب

15

تو نمی‌گفتی که در جام شراب

14

گفت شیخا مر ترا هم هست غر

21

جام ظاهر خمر ظاهر نیست این

20

این سخن را کژ شنیده غره‌ای

19

بنگر اینجا هیچ گنجد ذره‌ای

27

نور خورشید ار بیفتد بر حدث

26

جام تن بشکست نور مطلقست

25

پر و مالامال از نور حقست

22

دور دار این را ز شیخ غیب‌بین

23

جام می هستی شیخست ای فلیو

24

کاندرو اندر نگنجد بول دیو

31

آمد و دید انگبین خاص بود

30

هین بزیر آ منکرا بنگر بوی

29

شیخ گفت این خود نه جامست و نه می

28

او همان نورست نپذیرد خبث

35

که مرا رنجیست مضطر گشته‌ام

34

رو برای من بجو می ای کیا

33

گفت پیر آن دم مرید خویش را

32

کور شد آن دشمن کور و کبود

40

بهر شیخ از هر خمی او می‌چشید

39

گرد خمخانه بر آمد آن مرید

38

بر سر منکر ز لعنت باد خاک

37

در ضرورت هست هر مردار پاک

36

من ز رنج از مخمصه بگذشته‌ام

43

گفت ای رندان چه حالست این چه کار

42

گشته بد پر از عسل خم نبید

41

در همه خمخانه‌ها او می ندید

44

هیچ خمی در نمی‌بینم عقار

45

جمله رندان نزد آن شیخ آمدند

46

چشم گریان دست بر سر می‌زدند

50

جان ما را هم بدل کن از خبث

49

کرده‌ای مبدل تو می را از حدث

48

جمله میها از قدومت شد عسل

47

در خرابات آمدی شیخ اجل

51

گر شود عالم پر از خون مال‌مال

52

کی خورد بندهٔ خدا الا حلال

1

آن خبیث از شیخ می‌لایید ژاژ

2

کژنگر باشد همیشه عقل کاژ

3

که منش دیدم میان مجلسی

4

او ز تقوی عاریست و مفلسی

5

ورکه باور نیستت خیز امشبان

6

تا ببینی فسق شیخت را عیان

7

شب ببردش بر سر یک روزنی

8

گفت بنگر فسق و عشرت کردنی

9

بنگر آن سالوس روز و فسق شب

10

روز همچون مصطفی شب بولهب

11

روز عبدالله او را گشته نام

12

شب نعوذ بالله و در دست جام

13

دید شیشه در کف آن پیر پر

14

گفت شیخا مر ترا هم هست غر

15

تو نمی‌گفتی که در جام شراب

16

دیو می‌میزد شتابان نا شتاب

17

گفت جامم را چنان پر کرده‌اند

18

کاندرو اندر نگنجد یک سپند

19

بنگر اینجا هیچ گنجد ذره‌ای

20

این سخن را کژ شنیده غره‌ای

21

جام ظاهر خمر ظاهر نیست این

22

دور دار این را ز شیخ غیب‌بین

23

جام می هستی شیخست ای فلیو

24

کاندرو اندر نگنجد بول دیو

25

پر و مالامال از نور حقست

26

جام تن بشکست نور مطلقست

27

نور خورشید ار بیفتد بر حدث

28

او همان نورست نپذیرد خبث

29

شیخ گفت این خود نه جامست و نه می

30

هین بزیر آ منکرا بنگر بوی

31

آمد و دید انگبین خاص بود

32

کور شد آن دشمن کور و کبود

33

گفت پیر آن دم مرید خویش را

34

رو برای من بجو می ای کیا

35

که مرا رنجیست مضطر گشته‌ام

36

من ز رنج از مخمصه بگذشته‌ام

37

در ضرورت هست هر مردار پاک

38

بر سر منکر ز لعنت باد خاک

39

گرد خمخانه بر آمد آن مرید

40

بهر شیخ از هر خمی او می‌چشید

41

در همه خمخانه‌ها او می ندید

42

گشته بد پر از عسل خم نبید

43

گفت ای رندان چه حالست این چه کار

44

هیچ خمی در نمی‌بینم عقار

45

جمله رندان نزد آن شیخ آمدند

46

چشم گریان دست بر سر می‌زدند

47

در خرابات آمدی شیخ اجل

48

جمله میها از قدومت شد عسل

49

کرده‌ای مبدل تو می را از حدث

50

جان ما را هم بدل کن از خبث

51

گر شود عالم پر از خون مال‌مال

52

کی خورد بندهٔ خدا الا حلال