بخش ۹ – در اینکه چرا اسکندر را ذوالقرنین گویند

نظامی

بخش ۹ - در اینکه چرا اسکندر را ذوالقرنین گویند

خمسهخردنامهشمارهٔ 9
1

بساز ای مغنی ره دلپسند

2

بر اوتار این ارغنون بلند

3

رهی کان ز محنت رهائی دهد

4

به تاریک شب روشنائی دهد

5

سخن را نگارندهٔ چرب دست

6

بنام سکندر چنین نقش بست

7

که صاحب دوقرنش بدان بود نام

8

که بر مشرق و مغرب آوردگام

9

به قول دگر آنکه بر جای جم

10

دو دستی زدی تیغ چون صبح‌دم

11

به قول دگر کو بسی چیده داشت

12

دو گیسو پس و پیش پیچیده داشت

13

همان قول دیگر که در وقت خواب

14

دو قرن فلک بستد از آفتاب

15

دیگر داستانی زد آموزگار

16

که عمرش دو قرن آمد از روزگار

17

دگر گونه گوید جهان فیلسوف

18

ابومعشر اندر کتاب الوف

19

که چون بر سکندر سرآمد زمان

20

بود آن خلل خلق را در گمان

21

ز مهرش که یونانیان داشتند

22

به کاغذ برش نقش بنگاشتند

23

چو بر جای خود کلک صورتگرش

24

برآراست آرایشی در خورش

25

دو نقش دگر بست پیکر نگار

26

یکی بر یمین و یکی بریسار

27

دو قرن از سر هیکل انگیخته

28

بر او لاجورد و زر آمیخته

29

لقب کردشان مرد هیئت شناس

30

دو فرخ فرشته ز روی قیاس

31

که در پیکری کایزد آراستش

32

فرشته بود بر چپ و راستش

33

چو آن هر سه پیکر بدان دلیری

34

که برد از دو پیکر بهی پیکری

35

ز یونان به دیگر سواد افتاد

36

حدیث سکندر بدو کرد یاد

37

ثنا رفت از ایشان به هرمرز و بوم

38

برآرایش دستکاران روم

39

عرب چون بدان دیده بگماشتند

40

سکندر دگر صورت انگاشتند

41

گمان بودشان کانچه قرنش دراست

42

نه فرخ فرشته که اسکندر است

43

از این روی در شبهت افتاده‌اند

44

که صاحب دو قرنش لقب داده‌اند

45

جز این گفت با من خداوند هوش

46

که بیرون از اندازه بودش دو گوش

47

بر آن گوش چون تاج انگیخته

48

ز زر داشتی طوقی آویخته

49

ز زر گوش را گنجدان داشتی

50

چو گنجش ز مردم نهان داشتی

51

بجز سرتراشی که بودش غلام

52

سوی گوش او کس نکردی پیام

53

مگر کان غلام از جهان درگذشت

54

به دیگر تراشنده محتاج گشت

55

تراشنده استادی آمد فراز

56

به پوشیدگی موی او کرد باز

57

چو موی از سر مرزبان باز کرد

58

بدو مرزبان نرمک آواز کرد

59

که گر راز این گوش پیرایه پوش

60

به گوش آورم کاورد کس به گوش

61

چنانت دهم گوشمال نفس

62

که نا گفتنی را نگوئی به کس

63

شد آن مرد و آن حلقه در گوش کرد

64

سخن نی زبان را فراموش کرد

65

نگفت این سخت با کسی در جهان

66

چو کفرش همی داشت در دل نهان

67

ز پوشیدن راز شد روی زرد

68

که پوشیده رازی دل آرد به درد

69

یکی روز پنهان برون شد ز کاخ

70

ز دل تنگی آمد به دشتی فراخ

71

به بیغوله‌ای دید چاهی شگرف

72

فکند آن سخن را در آن چاه ژرف

73

که شاه جهان را درازست گوش

74

چو گفت این سخن دل تهی شد ز جوش

75

سوی خانه آمد به آهستگی

76

نگه داشت مهر زبان بستگی

77

خنیده چنین شد کزان چاه چست

78

برآهنگ آن ناله نالی برست

79

ز چه سربرآورد و بالا کشید

80

همان دست دزدی به کالا کشید

81

شبانی بیابانی آمد ز راه

82

نیی دید بر رسته از قعر چاه

83

به رسم شبانان از او پیشه ساخت

84

نخستش بزد زخم و آنگه نواخت

85

دل خود در اندیشه نگذاشتی

86

به آن نی دل خویش خوش داشتی

87

برون رفته بد شاه روزی به دشت

88

در آن دشت بر مرد چوپان گذشت

89

نیی دید کز دور می‌زد شبان

90

شد آن مرز شوریده بر مرزبان

91

چنان بود در ناله نی به راز

92

که دارد سکندر دو گوش دراز

93

در آن داوری ساعتی پی فشرد

94

برآهنگ سامان او پی نبرد

95

شبان را به خود خواند و پرسید راز

96

شبان راز آن نی بدو گفت باز

97

که این نی ز چاهی برآمد بلند

98

که شیرین ترست از نیستان قند

99

به زخم خودش کردم از زخم پاک

100

نشد زخمه زن تا نشد زخمناک

101

در او جان نه و عشق جان منست

102

بدین بی زبانی زبان منست

103

شگفت آمد این داستان شاه را

104

بسر برد سوی وطن راه را

105

چو بنشست خلوت فرستاد کس

106

تراشنده را سوی خود خواند و بس

107

بدو گفت کای مرد آهسته رای

108

سخنهای سربسته را سرگشای

109

که راز مرا با که پرداختی

110

سخن را به گوش که انداختی

111

اگر گفتی آزادی از تند میغ

112

وگرنه سرت را برد سیل تیغ

113

تراشنده کاین داستان را شنید

114

به از راست گفتن جوابی ندید

115

نخستین به نوک مژه راه رفت

116

دعا کرد و با آن دعا کرده گفت

117

که چون شاه با من چنان کرد عهد

118

که برقع کشم بر عروسان مهد

119

ازان راز پنهان دلم سفته شد

120

حکایت به چاهی فرو گفته شد

121

نگفتم جز این با کس ای نیک رای

122

وگر گفته‌ام باد خصمم خدای

123

چو شه دید راز جگر سفت او

124

درستی طلب کرد بر گفت او

125

بفرمود کارد رقیبی شگرف

126

نیی ناله پرورد ازان چاه ژرف

127

چو در پرده نی نفس یافت راه

128

همان راز پوشیده بشنید شاه

129

شد آگه که در عرضگاه جهان

130

نهفتیدهٔ کس نماند نهان

131

به نیکی سرآینده را یاد کرد

132

شد آزاد و از تیغش آزاد کرد

133

چنان دان که از غنچهٔ لعل و در

134

شکوفه کند هر چه آن گشت پر

135

بخاری که در سنگ خارا شود

136

سرانجام کار آشکارا شود