بخش ۹ – گمان بردن کاروانیان که بهیمهٔ صوفی رنجورست

مولوی

بخش ۹ - گمان بردن کاروانیان که بهیمهٔ صوفی رنجورست

مثنوی معنویدفتر دومشمارهٔ 9
162

همچو طاووسی به خانهٔ روستا

161

او نپاید پیش هر نااوستا

154

چون تو نااهلی شود از تو بری

155

ورچه بنویسی نشانش می‌کنی

156

ورچه می‌لافی بیانش می‌کنی

157

او ز تو رو در کشد ای پر ستیز

158

بندها را بگسلد وز تو گریز

159

ور نخوانی و ببیند سوز تو

160

علم باشد مرغ دست‌آموز تو

151

وان فسون دیو در دلهای کژ

152

می‌رود چون کفش کژ در پای کژ

145

گوی آنگه راست و بی نقصان شود

146

کو ز زخم دست شه رقصان شود

147

گوش دار ای احول اینها را بهوش

148

داروی دیده بکش از راه گوش

149

پس کلام پاک در دلهای کور

153

گرچه حکمت را به تکرار آوری

144

گرد بر می‌گرد از چوگان او

142

دو سه گویان هم یکی گویان شوند

143

گر یکی گویی تو در میدان او

138

در عدد شکست و آن یک بی‌شکیست

139

آنک دو گفت و سه گفت و بیش ازین

140

متفق باشند در واحد یقین

141

احولی چون دفع شد یکسان شوند

19

از دم دیو آنک او لا حول خورد

18

کم پذیر از دیومردم دمدمه

17

خانهٔ دیوست دلهای همه

16

از سلام علیکشان کم جو امان

15

آدمی خوارند اغلب مردمان

14

شب مسبح بود و روز اندر سجود

13

چونک قوت خر بشب لا حول بود

12

جز بدین شیوه نداند راه کرد

11

گفت آن خر کو بشب لا حول خورد

10

دی نمی‌گفتی که شکر این خر قویست

9

باز می‌گفتند ای شیخ این ز چیست

8

وان دگر در چشم او می‌دید زنگ

1

چونک صوفی بر نشست و شد روان

2

رو در افتادن گرفت او هر زمان

3

هر زمانش خلق بر می‌داشتند

4

جمله رنجورش همی‌پنداشتند

5

آن یکی گوشش همی‌پیچید سخت

6

وان دگر در زیر کامش جست لخت

7

وان دگر در نعل او می‌جست سنگ

37

همچو خادم دان مراعات خسان

36

ترک عشوهٔ اجنبی و خویش کن

35

همچو شیری صید خود را خویش کن

34

دم دهد تا خونت ریزد زار زار

33

سر نهد بر پای تو قصاب‌وار

32

وای او کز دشمنان افیون چشد

31

دم دهد تا پوستت بیرون کشد

30

تا چو قصابی کشد از دوست پوست

29

دم دهد گوید ترا ای جان و دوست

28

آدما ابلیس را در مار بین

27

صد هزار ابلیس لا حول آر بین

26

دام بین ایمن مرو تو بر زمین

25

عشوه‌های یار بد منیوش هین

24

در سر آید همچو آن خر از خباط

23

در ره اسلام و بر پول صراط

22

وز عدو دوست‌رو تعظیم و ریو

49

آن منافق مشک بر تن می‌نهد

48

مشک چه بود نام پاک ذوالجلال

47

مشک را بر تن مزن بر دل بمال

46

روز مردن گند او پیدا شود

45

گر میان مشک تن را جا شود

44

جوهر خود را نبینی فربهی

43

تا تو تن را چرب و شیرین می‌دهی

42

کز برای اوست غمناکی تو

41

کیست بیگانه تن خاکی تو

40

کار خود کن کار بیگانه مکن

39

در زمین مردمان خانه مکن

38

بی‌کسی بهتر ز عشوهٔ ناکسان

74

ور تو چون بولی برونت افکنند

73

گر گلابی بر سر جیبت زنند

72

ور بود خاری تو هیمهٔ گلخنی

71

گر گلست اندیشهٔ تو گلشنی

70

ما بقی تو استخوان و ریشه‌ای

69

ای برادر تو همان اندیشه‌ای

68

کی دم باطل قرین حق شود

67

تلخ با تلخان یقین ملحق شود

66

عیش تو باشد ز جنت پایدار

65

ور تو جزو جنتی ای نامدار

64

جزو سوی کل خود گیرد قرار

63

چون تو جزو دوزخی پس هوش دار

62

جزو آن کلست و خصم دین تو

61

اصل کینه دوزخست و کین تو

60

گورشان پهلوی کین‌داران نهند

59

کین مدار آنها که از کین گمرهند

58

للخبیثین الخبیثات است هین

57

طیبات آید به سوی طیبین

50

روح را در قعر گلخن می‌نهد

51

بر زبان نام حق و در جان او

52

گندها از فکر بی ایمان او

53

ذکر با او همچو سبزهٔ گلخنست

54

بر سر مبرز گلست و سوسنست

55

آن نبات آنجا یقین عاریتست

56

جای آن گل مجلسست و عشرتست

85

پیش ازیشان ما همه یکسان بدیم

84

تا گزید این دانه‌ها را بر طبق

83

حق فرستاد انبیا را با ورق

82

نیک و بد درهمدگر آمیختند

81

طبله‌ها بشکست و جانها ریختند

80

بر گزیند یک یک از یک‌دیگرش

79

گر در آمیزند عود و شکرش

78

زین تجانس زینتی انگیخته

75

طبله‌ها در پیش عطاران ببین

76

جنس را با جنس خود کرده قرین

77

جنسها با جنسها آمیخته

103

عکس راز مرد حق دانید روز

86

کس ندانستی که ما نیک و بدیم

87

قلب و نیکو در جهان بودی روان

88

چون همه شب بود و ما چون شب‌روان

89

تا بر آمد آفتاب انبیا

90

گفت ای غش دور شو صافی بیا

91

چشم داند فرق کردن رنگ را

92

چشم داند لعل را و سنگ را

93

چشم داند گوهر و خاشاک را

94

چشم را زان می‌خلد خاشاکها

95

دشمن روزند این قلابکان

96

عاشق روزند آن زرهای کان

97

زانک روزست آینهٔ تعریف او

98

تا ببیند اشرفی تشریف او

99

حق قیامت را لقب زان روز کرد

100

روز بنماید جمال سرخ و زرد

101

پس حقیقت روز سر اولیاست

102

روز پیش ماهشان چون سایه‌هاست

119

وصل پیدا گشت از عین بلا

118

با شب تن گفت هین ما ودعک

117

آفتابش چون برآمد زان فلک

116

وان تن خاکی زنگاری او

115

باز واللیل است ستاری او

114

کی فنا خواهد ازین رب جلیل

113

لا احب افلین گفت آن خلیل

112

پس فنا چون خواست رب العالمین

111

از خلیلی لا احب افلین

110

خود فنا چه لایق گفت خداست

109

ورنه بر فانی قسم گفتن خطاست

104

عکس ستاریش شام چشم‌دوز

105

زان سبب فرمود یزدان والضحی

106

والضحی نور ضمیر مصطفی

107

قول دیگر کین ضحی را خواست دوست

108

هم برای آنک این هم عکس اوست

137

آنک بی جفتست و بی آلت یکیست

136

جفت باید جفت شرط زادنست

135

دست و آلت همچو سنگ و آهنست

134

سنگ بر گل زن تو آتش کی جهد

133

کو نداند نقص بر آلت نهد

132

در نیاموزید آن اسم صمد

131

زین سبب عیسی بدان همراه خود

130

شد عصا اندر کف ساحر هبا

129

شد عصا اندر کف موسی گوا

120

زان حلاوت شد عبارت ما قلی

121

هر عبارت خود نشان حالتیست

122

حال چون دست و عبارت آلتیست

123

آلت زرگر به دست کفشگر

124

همچو دانهٔ کشت کرده ریگ در

125

و آلت اسکاف پیش برزگر

126

پیش سگ که استخوان در پیش خر

127

بود انا الحق در لب منصور نور

128

بود انا الله در لب فرعون زور

150

می‌نپاید می‌رود تا اصل نور

21

هر که در دنیا خورد تلبیس دیو

20

همچو آن خر در سر آید در نبرد

1

چونک صوفی بر نشست و شد روان

2

رو در افتادن گرفت او هر زمان

3

هر زمانش خلق بر می‌داشتند

4

جمله رنجورش همی‌پنداشتند

5

آن یکی گوشش همی‌پیچید سخت

6

وان دگر در زیر کامش جست لخت

7

وان دگر در نعل او می‌جست سنگ

8

وان دگر در چشم او می‌دید زنگ

9

باز می‌گفتند ای شیخ این ز چیست

10

دی نمی‌گفتی که شکر این خر قویست

11

گفت آن خر کو بشب لا حول خورد

12

جز بدین شیوه نداند راه کرد

13

چونک قوت خر بشب لا حول بود

14

شب مسبح بود و روز اندر سجود

15

آدمی خوارند اغلب مردمان

16

از سلام علیکشان کم جو امان

17

خانهٔ دیوست دلهای همه

18

کم پذیر از دیومردم دمدمه

19

از دم دیو آنک او لا حول خورد

20

همچو آن خر در سر آید در نبرد

21

هر که در دنیا خورد تلبیس دیو

22

وز عدو دوست‌رو تعظیم و ریو

23

در ره اسلام و بر پول صراط

24

در سر آید همچو آن خر از خباط

25

عشوه‌های یار بد منیوش هین

26

دام بین ایمن مرو تو بر زمین

27

صد هزار ابلیس لا حول آر بین

28

آدما ابلیس را در مار بین

29

دم دهد گوید ترا ای جان و دوست

30

تا چو قصابی کشد از دوست پوست

31

دم دهد تا پوستت بیرون کشد

32

وای او کز دشمنان افیون چشد

33

سر نهد بر پای تو قصاب‌وار

34

دم دهد تا خونت ریزد زار زار

35

همچو شیری صید خود را خویش کن

36

ترک عشوهٔ اجنبی و خویش کن

37

همچو خادم دان مراعات خسان

38

بی‌کسی بهتر ز عشوهٔ ناکسان

39

در زمین مردمان خانه مکن

40

کار خود کن کار بیگانه مکن

41

کیست بیگانه تن خاکی تو

42

کز برای اوست غمناکی تو

43

تا تو تن را چرب و شیرین می‌دهی

44

جوهر خود را نبینی فربهی

45

گر میان مشک تن را جا شود

46

روز مردن گند او پیدا شود

47

مشک را بر تن مزن بر دل بمال

48

مشک چه بود نام پاک ذوالجلال

49

آن منافق مشک بر تن می‌نهد

50

روح را در قعر گلخن می‌نهد

51

بر زبان نام حق و در جان او

52

گندها از فکر بی ایمان او

53

ذکر با او همچو سبزهٔ گلخنست

54

بر سر مبرز گلست و سوسنست

55

آن نبات آنجا یقین عاریتست

56

جای آن گل مجلسست و عشرتست

57

طیبات آید به سوی طیبین

58

للخبیثین الخبیثات است هین

59

کین مدار آنها که از کین گمرهند

60

گورشان پهلوی کین‌داران نهند

61

اصل کینه دوزخست و کین تو

62

جزو آن کلست و خصم دین تو

63

چون تو جزو دوزخی پس هوش دار

64

جزو سوی کل خود گیرد قرار

65

ور تو جزو جنتی ای نامدار

66

عیش تو باشد ز جنت پایدار

67

تلخ با تلخان یقین ملحق شود

68

کی دم باطل قرین حق شود

69

ای برادر تو همان اندیشه‌ای

70

ما بقی تو استخوان و ریشه‌ای

71

گر گلست اندیشهٔ تو گلشنی

72

ور بود خاری تو هیمهٔ گلخنی

73

گر گلابی بر سر جیبت زنند

74

ور تو چون بولی برونت افکنند

75

طبله‌ها در پیش عطاران ببین

76

جنس را با جنس خود کرده قرین

77

جنسها با جنسها آمیخته

78

زین تجانس زینتی انگیخته

79

گر در آمیزند عود و شکرش

80

بر گزیند یک یک از یک‌دیگرش

81

طبله‌ها بشکست و جانها ریختند

82

نیک و بد درهمدگر آمیختند

83

حق فرستاد انبیا را با ورق

84

تا گزید این دانه‌ها را بر طبق

85

پیش ازیشان ما همه یکسان بدیم

86

کس ندانستی که ما نیک و بدیم

87

قلب و نیکو در جهان بودی روان

88

چون همه شب بود و ما چون شب‌روان

89

تا بر آمد آفتاب انبیا

90

گفت ای غش دور شو صافی بیا

91

چشم داند فرق کردن رنگ را

92

چشم داند لعل را و سنگ را

93

چشم داند گوهر و خاشاک را

94

چشم را زان می‌خلد خاشاکها

95

دشمن روزند این قلابکان

96

عاشق روزند آن زرهای کان

97

زانک روزست آینهٔ تعریف او

98

تا ببیند اشرفی تشریف او

99

حق قیامت را لقب زان روز کرد

100

روز بنماید جمال سرخ و زرد

101

پس حقیقت روز سر اولیاست

102

روز پیش ماهشان چون سایه‌هاست

103

عکس راز مرد حق دانید روز

104

عکس ستاریش شام چشم‌دوز

105

زان سبب فرمود یزدان والضحی

106

والضحی نور ضمیر مصطفی

107

قول دیگر کین ضحی را خواست دوست

108

هم برای آنک این هم عکس اوست

109

ورنه بر فانی قسم گفتن خطاست

110

خود فنا چه لایق گفت خداست

111

از خلیلی لا احب افلین

112

پس فنا چون خواست رب العالمین

113

لا احب افلین گفت آن خلیل

114

کی فنا خواهد ازین رب جلیل

115

باز واللیل است ستاری او

116

وان تن خاکی زنگاری او

117

آفتابش چون برآمد زان فلک

118

با شب تن گفت هین ما ودعک

119

وصل پیدا گشت از عین بلا

120

زان حلاوت شد عبارت ما قلی

121

هر عبارت خود نشان حالتیست

122

حال چون دست و عبارت آلتیست

123

آلت زرگر به دست کفشگر

124

همچو دانهٔ کشت کرده ریگ در

125

و آلت اسکاف پیش برزگر

126

پیش سگ که استخوان در پیش خر

127

بود انا الحق در لب منصور نور

128

بود انا الله در لب فرعون زور

129

شد عصا اندر کف موسی گوا

130

شد عصا اندر کف ساحر هبا

131

زین سبب عیسی بدان همراه خود

132

در نیاموزید آن اسم صمد

133

کو نداند نقص بر آلت نهد

134

سنگ بر گل زن تو آتش کی جهد

135

دست و آلت همچو سنگ و آهنست

136

جفت باید جفت شرط زادنست

137

آنک بی جفتست و بی آلت یکیست

138

در عدد شکست و آن یک بی‌شکیست

139

آنک دو گفت و سه گفت و بیش ازین

140

متفق باشند در واحد یقین

141

احولی چون دفع شد یکسان شوند

142

دو سه گویان هم یکی گویان شوند

143

گر یکی گویی تو در میدان او

144

گرد بر می‌گرد از چوگان او

145

گوی آنگه راست و بی نقصان شود

146

کو ز زخم دست شه رقصان شود

147

گوش دار ای احول اینها را بهوش

148

داروی دیده بکش از راه گوش

149

پس کلام پاک در دلهای کور

150

می‌نپاید می‌رود تا اصل نور

151

وان فسون دیو در دلهای کژ

152

می‌رود چون کفش کژ در پای کژ

153

گرچه حکمت را به تکرار آوری

154

چون تو نااهلی شود از تو بری

155

ورچه بنویسی نشانش می‌کنی

156

ورچه می‌لافی بیانش می‌کنی

157

او ز تو رو در کشد ای پر ستیز

158

بندها را بگسلد وز تو گریز

159

ور نخوانی و ببیند سوز تو

160

علم باشد مرغ دست‌آموز تو

161

او نپاید پیش هر نااوستا

162

همچو طاووسی به خانهٔ روستا