دهم

مولوی

دهم

دیوان شمسترجیعاتشمارهٔ 10
1

هست کسی کو چو من اشکار نیست

2

هست کسی کو تلف یار نیست؟

3

هست سری کو چو سرم مست نیست؟

4

هست دلی کو چو دلم زار نیست؟

5

مختلف آمد همه کار جهان

6

لیک همه جز که یکی کار نیست

7

غرقهٔ دل دان و طلب کار دل

8

آنک گله کرد که دلدار نیست

9

گرد جهان جستم اغیار من

10

گشت یقینم که کس اغیار نیست

11

مشتریان جمله یکی مشتریست

12

جز که یکی رستهٔ بازار نیست

13

ماهیت گلشن آنکس که دید

14

کشف شد او را که یکی خار نیست

15

خنب ز یخ بود و درو کردم آب

16

شد همه آب و زخم آثار نیست

17

جمله جهان لایتجزی بدست

18

چنگ جهان را جز یک تار نیست

19

وسوسهٔ این عدد و این خلاف

20

جز که فریبنده و غرار نیست

21

هست درین گفت تناقض ولیک

22

از طرف دیده و دیدار نیست

23

نقطه دل بی‌عدد و گردش است

24

گفت زبان جز تک پرگار نیست

25

طاقت و بی‌طاقتی آمد یکی

26

پیش مرا طاقت گفتار نیست

27

مست شدی سر بنه اینجا، مرو

28

زانکه گلست و ره هموار نیست

29

مست دگر از تو بدزدد کمر

30

جز تو مپندار که طرار نیست

31

چونک ز مطلوب رسیدست برات

32

گشت نهان از نظر تو صفات

33

بار دگر یوسف خوبان رسید

34

سلسلهٔ صد چو زلیخا کشید

35

جامه درد ماه ازین دستگاه

36

نعره زند چرخ که هل من مزید

37

جملهٔ دنیا نمکستان شدست

38

تا که یکی گردد پاک و پلید

39

بار دگر عقل قلمها شکست

40

بار دگر عشق گریبان درید

41

کرد زلیخا که نکردت کس

42

بنده خداوندهٔ خود را خرید

43

مست شدی بوسه همی بایدت

44

بوسه بران لب ده، کان می‌چشید

45

سخت خوشی، چشم بدت دور باد

46

ای خنک آن چشم که روی تو دید

47

دیدن روی تو بسی نادرست

48

ای خنک آن، گوش که نامت شنید

49

شعشعهٔ جام تو عالم گرفت

50

ولولهٔ صبح قیامت دمید

51

عقل نیابند به دارو، دگر

52

عقل ازین حیرت شد ناپدید

53

باز نیاید، بدود تا هدف

54

تیر چو از قوس مجاهد جهید

55

هدهد جان چون بجهد از قفس

56

می‌پرد از عشق به عرش مجید

57

تیغ و کفن می‌برد و می‌رود

58

روح سوی قیصر و قصرمشید

59

رسته ز اندیشه که دل می‌فشرد

60

جسته ز هر خار که پا می‌خلید

61

چرخ ازو چرخ زد و گفت ماه

62

منک لنا کل غد الف عید

63

شد گه ترجیع و دلم می‌جهد

64

دلبر من داد سخن می‌دهد

65

این بخورد جام دگر آرمش

66

بارد و هشیار بنگذارمش

67

از عدمش من بخریدم به زر

68

بی می و بی‌مایده کی دارمش؟

69

شیره و شیرین بدهم رایگان

70

لیک چو انگور نیفشارمش

71

همچو سر خویش همی پوشمش

72

همچو سر خویش همی خارمش

73

روح منست و فرج روح من

74

دشمن و بیگانه نینگارمش

75

چون زنم او را؟! که ز مهر و ز عشق

76

گفتن گستاخ نمی‌یارمش

77

گر برمد کبکبهٔ چار طبع

78

من عوض و نایب هر چارمش

79

من به سفر یار و قلاووزمش

80

من به سحر ساقی و خمارمش

81

تا چه کند لکلکهٔ زر و سیم

82

که تو بگویی که: « گرفتارمش »

83

او چو ز گفتار ببندد دهن

84

از جهت ترجمه گفتارمش

85

ور دل او گرم شود از ملال

86

مروحه و باد سبکسارمش

87

ور بسوی غیب نظر خواهد او

88

آینهٔ دیدهٔ دیدارمش

89

ور به زمین آید چون بوتراب

90

جمله زمین لاله و گل کارمش

91

ور بسوی روضهٔ جانها رود

92

یاسمن و سبزه و گلزارمش

93

نوبت ترجیع شد ای جان من

94

موج زن ای بحر درافشان من

95

شد سحر ای ساقی ما نوش، نوش

96

ای ز رخت در دل ما جوش، جوش

97

بادهٔ حمرای تو همچون پلنگ

98

گرگ غم اندر کف او موش، موش

99

چونک برآید به قصور دماغ

100

افتد از بام نگون هوش، هوش

101

چونک کشد گوش خرد سوی خود

102

گوید از درد خرد: « گوش، گوش »

103

گوش او: خیز، به جان سجده کن

104

در قدم این قمر می فروش

105

گفت: کی آمد که ندیدم منش

106

گفت که: تو خفته بودی دوش دوش

107

عاشق آید بر معشوقه مست

108

که نبرد بوی از آن شوش شوش

109

عشق سوی غیب زند نعرها

110

بر حس حیوان نزند آن، خروش

111

شهر پر از بانگ خر و گاو شد

112

بر سر که باشد بانگ وحوش

113

ترک سوارست برین یک قدح

114

ساغر دیگر جهة قوش، قوش

115

چونک شدی پر ز می لایزال

116

هیچ نبینی قدحی بوش، بوش

117

جمله جمادات سلامت کنند

118

راز بگویند چو خویش، و چو توش

119

روح چو ز مهر کنارت گرفت

120

روح شود پیش تو جمله نقوش

121

نوبت آن شد که زنم چرخ من

122

عشق عزل گوید بی روی پوش

123

همچو گل سرخ سواری کند

124

جمله ریاحین پی او چون جیوش

125

نقل بیار و می و پیشم نشین

126

ای رخ تو شمع و میت آتشین

Next Post