ساقی نامه

حافظ

ساقی نامه

شمارهٔ 0
1

بیا ساقی آن می که حال آورد

2

کرامت فزاید کمال آورد

3

به من ده که بس بی‌دل افتاده‌ام

4

وز این هر دو بی‌حاصل افتاده‌ام

5

بیا ساقی آن می که عکسش ز جام

6

به کیخسرو و جم فرستد پیام

7

بده تا بگویم به آواز نی

8

که جمشید کی بود و کاووس کی

9

بیا ساقی آن کیمیای فتوح

10

که با گنج قارون دهد عمر نوح

11

بده تا به رویت گشایند باز

12

در کامرانی و عمر دراز

13

بده ساقی آن می کز او جام جم

14

زند لاف بینایی اندر عدم

15

به من ده که گردم به تایید جام

16

چو جم آگه از سر عالم تمام

17

دم از سیر این دیر دیرینه زن

18

صلایی به شاهان پیشینه زن

19

همان منزل است این جهان خراب

20

که دیده‌ست ایوان افراسیاب

21

کجا رای پیران لشکرکشش

22

کجا شیده آن ترک خنجرکشش

23

نه تنها شد ایوان و قصرش به باد

24

که کس دخمه نیزش ندارد به یاد

25

همان مرحله‌ست این بیابان دور

26

که گم شد در او لشکر سلم و تور

27

بده ساقی آن می که عکسش ز جام

28

به کیخسرو و جم فرستد پیام

29

چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج

30

که یک جو نیرزد سرای سپنج

31

بیا ساقی آن آتش تابناک

32

که زردشت می‌جویدش زیر خاک

33

به من ده که در کیش رندان مست

34

چه آتش‌پرست و چه دنیاپرست

35

بیا ساقی آن بکر مستور مست

36

که اندر خرابات دارد نشست

37

به من ده که بدنام خواهم شدن

38

خراب می و جام خواهم شدن

39

بیا ساقی آن آب اندیشه‌سوز

40

که گر شیر نوشد شود بیشه‌سوز

41

بده تا روم بر فلک شیر گیر

42

به هم بر زنم دام این گرگ پیر

43

بیا ساقی آن می که حور بهشت

44

عبیر ملایک در آن می سرشت

45

بده تا بخوری در آتش کنم

46

مشام خرد تا ابد خوش کنم

47

بده ساقی آن می که شاهی دهد

48

به پاکی او دل گواهی دهد

49

می‌ام ده مگر گردم از عیب پاک

50

بر آرم به عشرت سری زین مغاک

51

چو شد باغ روحانیان مسکنم

52

در اینجا چرا تخته‌بند تنم

53

شرابم ده و روی دولت ببین

54

خرابم کن و گنج حکمت ببین

55

من آنم که چون جام گیرم به دست

56

ببینم در آن آینه هر چه هست

57

به مستی دم پادشاهی زنم

58

دم خسروی در گدایی زنم

59

به مستی توان در اسرار سفت

60

که در بیخودی راز نتوان نهفت

61

که حافظ چو مستانه سازد سرود

62

ز چرخش دهد زهره آواز رود

63

مغنی کجایی به گلبانگ رود

64

به یاد آور آن خسروانی سرود

65

که تا وجد را کارسازی کنم

66

به رقص آیم و خرقه‌بازی کنم

67

به اقبال دارای دیهیم و تخت

68

بهین میوهٔ خسروانی درخت

69

خدیو زمین پادشاه زمان

70

مه برج دولت شه کامران

71

که تمکین اورنگ شاهی از اوست

72

تن آسایش مرغ و ماهی از اوست

73

فروغ دل و دیدهٔ مقبلان

74

ولی نعمت جان صاحبدلان

75

الا ای همای همایون نظر

76

خجسته سروش مبارک خبر

77

فلک را گهر در صدف چون تو نیست

78

فریدون و جم را خلف چون تو نیست

79

به جای سکندر بمان سالها

80

به دانادلی کشف کن حالها

81

سر فتنه دارد دگر روزگار

82

من و مستی و فتنهٔ چشم یار

83

یکی تیغ داند زدن روز کار

84

یکی را قلمزن کند روزگار

85

مغنی بزن آن نوآیین سرود

86

بگو با حریفان به آواز رود

87

مرا با عدو عاقبت فرصت است

88

که از آسمان مژدهٔ نصرت است

89

مغنی نوای طرب ساز کن

90

به قول وغزل قصه آغاز کن

91

که بار غمم بر زمین دوخت پای

92

به ضرب اصولم برآور ز جای

93

مغنی نوایی به گلبانگ رود

94

بگوی و بزن خسروانی سرود

95

روان بزرگان ز خود شاد کن

96

ز پرویز و از باربد یاد کن

97

مغنی از آن پرده نقشی بیار

98

ببین تا چه گفت از درون پرده‌دار

99

چنان برکش آواز خنیاگری

100

که ناهید چنگی به رقص آوری

101

رهی زن که صوفی به حالت رود

102

به مستی وصلش حوالت رود

103

مغنی دف و چنگ را ساز ده

104

به آیین خوش نغمه آواز ده

105

فریب جهان قصهٔ روشن است

106

ببین تا چه زاید شب آبستن است

107

مغنی ملولم دوتایی بزن

108

به یکتایی او که تایی بزن

109

همی‌بینم از دور گردون شگفت

110

ندانم که را خاک خواهد گرفت

111

دگر رند مغ آتشی میزند

112

ندانم چراغ که بر می‌کند

113

در این خونفشان عرصهٔ رستخیز

114

تو خون صراحی و ساغر بریز

115

به مستان نوید سرودی فرست

116

به یاران رفته درودی فرست