فروغی بسطامی
شمارهٔ ۱۱
مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید
برخیز نگارا که ز فرمودهٔ خسرو
که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید
موزون غزلی چون قد دل جوی تو دارم
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
نیکوست که در پیش تو خوانم غزل شاه
زدهام فالی و فریادرسی میآید
زیرا که هوای رخ نیکوی تو دارم
زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس
بشنو ز من اشعار ملک ناصردین را
موسی آنجا به امید قبسی میآید
کز شوق همین جای به پهلوی تو دارم
هیچ کس نیست که درکوی تواش کاری نیست
« در هر دو جهان آرزوی روی تو دارم
هرکس آنجا به طریق هوسی میآید
در دست ز محصول جهان موی تو دارم
کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست
زاهد به سوی کعبه و راهب به سوی دیر
این قدر هست که بانگ جرسی میآید
آری من دیوانه سر کوی تو دارم
جرعهای ده که به میخانهٔ ارباب کرم
گر با تو به فردوس برین جای دهندم
هر حریفی ز پی ملتمسی میآید
در مجمع فردوس نظر سوی تو دارم
دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است
اندیشه ندارد دلم از آتش دوزخ
گو بران خوش که هنوزش نفسی میآید
تا راه در آتشکدهٔ خوی تو دارم
خبر بلبل این باغ بپرسید که من
یارب خم گیسوی تو آشفته مبادا
نالهای میشنوم کز قفسی میآید
کاشفته دلی در خم گیسوی تو دارم
یار دارد سر صید دل حافظ یاران
پیوسته بود منزل من گوشه محراب
شاهبازی به شکار مگسی میآید
وین منزلت از گوشهٔ ابروی تو دارم
در نزد من ارباب کرامت همه ماتند
وین معجزه از نرگس جادوی تو دارم»
شاها غزل شاه، مرا کرده غزل خوان
این فیض من از نطق سخن گوی تو دارم