فروغی بسطامی
شمارهٔ ۱۲
دلا چندم بریزی خون ز دیده شرم دار آخر
نشهای داده به من دست از این مطلع شاه
تو نیز ای دیده خوابی کن مراد دل بر آر آخر
که ننوشیده قدح بی خبر از خویشتنم
منم یا رب که جانان را ز ساعد بوسه میچینم
دگر دهد باده کنون ساقی سیمین بدنم
دعای صبحدم دیدی که چون آمد به کار آخر
توبهٔ پیش به یک جرعهٔ می برشکنم»
مراد دنیی و عقبی به من بخشید روزیبخش
تا به پیرانهسرت جام دمادم بخشند
به گوشم قول جنگ اول به دستم زلف یار آخر
ای جوان باده به من بخش که پیر کهنم
چو باد از خرمن دونان ربودن خوشهای تا چند
مستی عشق تو را چند نهان باید داشت
ز همت توشهای بردار و خود تخمی بکار آخر
بشنود گو همه کس بوی شراب از دهنم
نگارستان چین دانم نخواهد شد سرایت لیک
حال پروانهٔ دل سوخته من میدانم
به نوک کلک رنگآمیز نقشی مینگار آخر
کز ازل شمع رخت سوخت به هر انجمنم
دلا در ملک شبخیزی گر از اندوه نگریزی
آن که بر کشتن من تیغ کشیدهست تویی
دم صبحت بشارتها بیارد زآن دیار آخر
وان که از تیغ تو گردن نکشیدهست منم
بتی چون ماه زانو زد میی چون لعل پیش آورد
آن چنان بر سر کویت به غریبی شادم
تو گویی تائبم حافظ ز ساقی شرم دار آخر
که به خاطر نگذشته است خیال وطنم
روز هجرت ز گران جانی خود حیرانم
که نرفتهست چرا جان گرامی ز تنم
رهبری کرد به کوی تو و برد از راهم
عشق هم راه بر من شد و هم راهزنم
تا لبت گفته به من سر سخندانی را
کرده سلطان سخن سنج قبول سخنم
مالک نظم گهربار ملک ناصردین
که ز فیض لب او صاحب در عدنم
خسرو عهد فروغی نظری کرده به من
که ز شیرین سخنی شور به عالم فکنم