فروغی بسطامی
شمارهٔ ۱۳
صبا به مقدم گل راح روح بخشد باز
دوش در میکده با آن صنم قافیهدان
کجاست بلبل خوشگوی؟ گو برآر آواز!
خواندم این مطلع شه را و زدم رطل گران
چه حلقهها که زدم بر در دل از سر سوز
«برقع از روی برافکن که همه خلق جهان
به بوی روز وصال تو در شبان دراز
به یکی روز ببینند دو خورشید عیان»
دلا! ز هجر مکن ناله، زان که در عالم
رخ رخشان بنما، دیدهٔ جان را بفروز
غم است و شادی و خار و گل و نشیب و فراز
لب میگون بگشا آتش دل را بنشان
شبی وصال سحرگه ز بخت خواستهام
مهر خورشید رخت هیچ نگنجد به ضمیر
که با تو شرح سرانجام خود کنم آغاز
وصف یاقوت لبت هیچ نیاید به زبان
به هیچ در نروم بعد از این ز حضرت دوست
دلستانی تو ولی از همه دلها به کنار
چو کعبه یافتم آیم ز بتپرستی باز
آفتابی تو ولی از همه ذرات نهان
ز طرهٔ تو پریشانی دلم شد فاش
موی عنبر شکنت سلسلهٔ گردن دل
ز مشک نیست غریب آری ار بود غماز
روی خورشیدوشت شعلهٔ عالم جان
هزار دیده به روی تو ناظرند و تو خود
دستم از حلقهٔ مویت همه شب مشک فروش
نظر به روی کسی بر نمیکنی از ناز
چشمم از تابش رویت همه روز اشک افشان
امید قد تو میداشتم ز بخت بلند
راستی جز خم ابروی تو نشنیدم من
نسیم زلف تو میخواستم ز عمر دراز
که مه نو بکشد بر سر خورشید کمان
غبار خاطر ما چشم خصم کور کند
من ندیدم ز رخ خوب تو فرخندهتری
تو رخ به خاک نه ای حافظ و بر آر نماز
جز بلند اختر فرخ ملک ملک ستان
آفتاب فلک جاه ملک ناصردین
که قرینش ملکی نامده در هیچ قران
رفته تا طبع فروغی ز پی مطلع شاه
شعرش افلاک نشین آمد و خورشید نشان