فروغی بسطامی
شمارهٔ ۱۶
رهروان را عشق بس باشد دلیل
پنج بیت از شه والاست در این تازه غزل
آب چشم اندر رهش کردم سبیل
که بود هوش ربایندهٔ هر دانایی
موج اشک ما کی آرد در حساب
ای که چون حسن تو نبود به جهان کالایی
آن که کشتی راند بر خون قتیل
چو قد سرو روانت نبود بالایی
بی می و مطرب به فردوسم مخوان
تنم آن روح ندارد که تو تیرش بزنی
راحتی فی الراح لا فی السلسبیل
خونم آن قدر ندارد که تو دست الایی
اختیاری نیست بدنامی من
باغ فردوس نخواهند مقیمان درت
ضلنی فی العشق من یهدی السبیل
نیست خوشتر ز سر کوی تو دیگر جایی
آتش روی بتان در خود مزن
چهرهٔ هم چو مهت را همه شب زیر نقاب
ور نه در آتش گذر کن چون خلیل
هر چه پنهان کنی ای دوست به ما پیدایی
یا بنه بر خود که مقصد گم کنی
تا تو منظور منی دیده فرو دوختهام
یا منه پای اندرین ره بیدلیل
که نیفتد نظرم بر رخ هر زیبایی
با رسوم پیلبانان یاد گیر
گر چه روی تو ندیدیم ولی خوشنودیم
یا مده هندوستان با یاد پیل
که ندیدهست تو را دیدهٔ هر بینایی
یا مکش بر چهره نیل عاشقی
لب شیرین تو گویا به حدیث آمد باز
یا فرو بر جامهٔ تقوی به نیل
که برآورده بسی شور ز هر شیدایی
حافظا گر معنیی داری بیار
دست در زلف رسای تو کسی خواهد زد
ورنه دعوی نیست غیر از قال و قیل
که سرش را ننهد بر سر هر سودایی
گر قدم بر سر شعرا نهی ای مه شاید
زان که خوانندهٔ اشعار شه والایی
نکته پرداز سخن سنج ملک ناصر دین
که به تحقیق ندارد سخنش همتایی
خسروا طبع فروغی به همین خرسند است
که سخن سنج و سخندان و سخن آرایی