فروغی بسطامی
شمارهٔ ۶
صراحی دگر بارم از دست برد
زیب غزل کردم این سه بیت ملک را
به من باز بنمود می دستبرد
تا غزلم صدر هر مراسله باشد
هزار آفرین بر می سرخ باد
«ده دله از بهر چیست عاشق معشوق
که از روی ما رنگ زردی ببرد
عاشق معشوق به که یکدله باشد
بنازیم دستی که انگور چید
با گله خوش نیست روی خوب تو دیدن
مریزاد پایی که در هم فشرد
دیدن رویت خوش است بی گله باشد
برو زاهدا خورده بر ما مگیر
طاقت و صبرم نماندهست دگر هیچ
که کار خدایی نه کاریست خرد
در شب هجرم چه قدر حوصله باشد»
مرا از ازل عشق شد سرنوشت
دوست نشاید ز دوست در گله باشد
قضای نوشته نشاید سترد
مرد نباید که تنگ حوصله باشد
مزن دم ز حکمت که در وقت مرگ
دوش به هیچم خرید خواجه و ترسم
ارسطو دهد جان، چو بیچاره کرد
باز پشیمان از این معامله باشد
مکش رنج بیهوده خرسند باش
راهرو عشق باید از پی مقصود
قناعت کن ار نیست اطلس چو برد
در قدمش صد هزار آبله باشد
چنان زندگانی کن اندر جهان
تند مران ای دلیل ره که مبادا
که چون مرده باشی نگویند مرد
خسته دلی در قفای قافله باشد
شود مست وحدت زجام الست
موی تو زد حلقه بر میانت و نگذاشت
هر آن کاو چو حافظ می صاف خورد
یک سر مو در میانه فاصله باشد
آن که مسلسل نمود طرهٔ لیلی
خواست که مجنون اسیر سلسله باشد
با غزل شاه نکته سنج فروغی
من چه سرایم که قابل صله باشد