غزل شمارهٔ ۱۲۶۵

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۲۶۵

دیوان شمسغزلیاتشمارهٔ 1,265
1

آن مه که هست گردون گردان و بی‌قرارش

2

وان جان که هست این جان وین عقل مستعارش

3

هر لحظه اختیاری نو نو دهد به جان‌ها

4

وین اختیارها را بشکسته اختیارش

5

من جسم و جان ندانم من این و آن ندانم

6

من در جهان ندانم جز چشم پرخمارش

7

آن روی همچو روزش وان رنگ دلفروزش

8

وان لطف توبه سوزش وان خلق چون بهارش

9

عشقش بلای توبه داده سزای توبه

10

آخر چه جای توبه با عشق توبه خوارش

11

چون دوست و دشمن او هستند رهزن او

12

ماییم و دامن او بگرفته استوارش

13

از عشق جام و دورش شاید کشید جورش

14

چون گوش دوست داری می‌بوس گوشوارش

15

من حلقه‌های زلفش از عشق می‌شمارم

16

ور نه کجا رسد کس در حد و در شمارش

17

لطفش همی‌شمارم دل با دم شمرده

18

جانیش بخش آخر ای کشته زار زارش