غزل شمارهٔ ۱۸۲۳

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۸۲۳

دیوان شمسغزلیاتشمارهٔ 1,823
1

سیر نمی‌شوم ز تو نیست جز این گناه من

2

سیر مشو ز رحمتم ای دو جهان پناه من

3

سیر و ملول شد ز من خنب و سقا و مشک او

4

تشنه‌تر است هر زمان ماهی آب خواه من

5

درشکنید کوزه را پاره کنید مشک را

6

جانب بحر می روم پاک کنید راه من

7

چند شود زمین وحل از قطرات اشک من

8

چند شود فلک سیه از غم و دود آه من

9

چند بزارد این دلم وای دلم خراب دل

10

چند بنالد این لبم پیش خیال شاه من

11

جانب بحر رو کز او موج صفا همی‌رسد

12

غرقه نگر ز موج او خانه و خانقاه من

13

آب حیات موج زد دوش ز صحن خانه‌ام

14

یوسف من فتاد دی همچو قمر به چاه من

15

سیل رسید ناگهان جمله ببرد خرمنم

16

دود برآمد از دلم دانه بسوخت و کاه من

17

خرمن من اگر بشد غم نخورم چه غم خورم

18

صد چو مرا بس است و بس خرمن نور ماه من

19

در دل من درآمد او بود خیالش آتشین

20

آتش رفت بر سرم سوخته شد کلاه من

21

گفت که از سماع‌ها حرمت و جاه کم شود

22

جاه تو را که عشق او بخت من است و جاه من

23

عقل نخواهم و خرد دانش او مرا بس است

24

نور رخش به نیم شب غره صبحگاه من

25

لشکر غم حشر کند غم نخورم ز لشکرش

26

زانک گرفت طلب طلب تا به فلک سپاه من

27

از پی هر غزل دلم توبه کند ز گفت و گو

28

راه زند دل مرا داعیه اله من