مولوی
غزل شمارهٔ ۲۰۹۱
دیوان شمسغزلیاتشمارهٔ 2,091
1
ای هفت دریا گوهر عطا کن
2
وین مسها را پرکیمیا کن
3
ای شمع مستان وی سرو بستان
4
تا کی ز دستان آخر وفا کن
5
بگریست بر ما هر سنگ خارا
6
این درد ما را جانا دوا کن
7
ای خشم کرده دیدار برده
8
این ماجرا را یک دم رها کن
9
احسان و مردی بسیار کردی
10
آن مردمی را اکنون دو تا کن
11
ای خوب مذهب ای ماه و کوکب
12
در ظلمت شب چون مه سخا کن
13
درد قدیمی رنج سقیمی
14
گرد یتیمی از ما جدا کن
15
گر در نعیمم در زر و سیمم
16
بیتو یتیمم درمان ما کن
17
من لب ببستم در غم نشستم
18
بگشای دستم قصد لقا کن