غزل شمارهٔ ۲۳۰۰

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۳۰۰

دیوان شمسغزلیاتشمارهٔ 2,300
1

با زر غم و بی‌زر غم آخر غم با زر به

2

چون راهروی باری راهی که برد تا ده

3

بشنو سخن یاران بگریز ز طراران

4

از جمع مکش خود را استیزه مکن مسته

5

آدم ز چه عریان شد دنیا ز چه ویران شد

6

چون بود که طوفان شد ز استیزه که با مه

7

تا شمع نمی‌گرید آن شعله نمی‌خندد

8

تا جسم نمی‌کاهد جان می‌نشود فربه

9

خوی ملکی بگزین بر دیو امیری کن

10

گاو تو چو شد قربان پا بر سر گردون نه