غزل شمارهٔ ۲۸۷۹

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۸۷۹

دیوان شمسغزلیاتشمارهٔ 2,879
1

ننگ هر قافله در شش دره ابلیسی

2

تو به هر نیت خود مسخره ابلیسی

3

از برای علف دیو تو قربان تنی

4

بز دیوی تو مگر یا بره ابلیسی

5

سره مردا چه پشیمان شده‌ای گردن نه

6

که در این خوردن سیلی سره ابلیسی

7

شلغم پخته تو امید ببر زان تره زار

8

ز آنک در خدمت نان چون تره ابلیسی

9

نان ببینی تو و حیزانه درافتی در رو

10

عاشق نطفه دیو و نره ابلیسی

11

نیت روزه کنی توبره گوید کای خر

12

سر فروکن خر باتوبره ابلیسی

13

از حقیقت خبرت نیست که چون خواهد بود

14

تو بدان علم و هنر قوصره ابلیسی

15

در غم فربهی گوشت تو لاغر گشتی

16

ناله برداشته چون حنجره ابلیسی

17

کفر و ایمان چه می‌خور چو سگان قی می‌کن

18

ز آنک تو مؤمنه و کافره ابلیسی

19

تا دم مرگ و دم غرغره چون سرکه بد

20

ترش و گنده تو چون غرغره ابلیسی

21

گرد آن دایره گرده و خوان پر چو مگس

22

تا قیامت تو که از دایره ابلیسی