غزل شمارهٔ ۳۰۳۰

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۰۳۰

دیوان شمسغزلیاتشمارهٔ 3,030
1

سلمک الله نیست مثل تو یاری

2

نیست نکوتر ز بندگی تو کاری

3

ای دل گفتی که یار غار منست او

4

هیچ نگنجد چنین محیط به غاری

5

عاشق او خرد نیست زانک نخسبد

6

بر سر آن گنج غیب هر نره ماری

7

ذره به ذره کنار شوق گشادست

8

گر چه نگنجد نگار ما به کناری

9

آن شکرستان رسید تا نگذارد

10

سرکه فروشنده‌ای و غوره فشاری

11

جوی فراتی روان شدست از این سو

12

کاین همه جان‌ها ز آب اوست بخاری

13

از سر مستی پریر گفتم او را

14

کار مرا این زمان بده تو قراری

15

خنده شیرین زد و ز شرم برافروخت

16

ماه غریب از چو من غریب شماری

17

گفت مخور غم که زرد و خشک نماند

18

باغ تو با این چنین لطیف بهاری

19

هفت فلک ز آتش منست چو دودی

20

هفت زمین در ره منست غباری

21

دام جهان را هزار قرن گذشتست

22

درخور صیدم نیامدست شکاری

23

هم به کنار آمد این زمانه و دورش

24

عاشق مستی ز ما نیافت کناری

25

این مه و خورشید چون دو گاو خراسند

26

روز چرایی و شب اسیر شیاری

27

جمع خرانی نگر که گاوپرستند

28

یاوه شدستند بی‌شکال و فساری

29

رو به خران گو که ریش گاو بریزاد

30

توبه کنید و روید سوی مطاری

31

تا که شود هر خری ندیم مسیحی

32

وحی پذیرنده‌ای و روح سپاری

33

از شش و از پنج بگذرید و ببینید

34

شهره حریفان و مقبلانه قماری

35

چون به خلاصه رسید تا که بگویم

36

سوخت لبم را ز شوق دوست شراری

37

ماند سخن در دهان و رفت دل من

38

جانب یاران به سوی دور دیاری