گفتار اندر داستان فرود سیاوش

فردوسی

گفتار اندر داستان فرود سیاوش

شاهنامهگفتار اندر داستان فرود سیاوش
1

جهانجوی چون شد سرافراز و گرد

2

سپه را بدشمن نشاید سپرد

3

سرشک اندر آید بمژگان ز رشک

4

سرشکی که درمان نداند پزشک

5

کسی کز نژاد بزرگان بود

6

به بیشی بماند سترگ آن بود

7

چو بی‌کام دل بنده باید بدن

8

بکام کسی داستانها زدن

9

سپهبد چو خواند ورا دوستدار

10

نباشد خرد با دلش سازگار

11

گرش زآرزو بازدارد سپهر

12

همان آفرینش نخواند بمهر

13

ورا هیچ خوبی نخواهد به دل

14

شود آرزوهای او دلگسل

15

و دیگر کش از بن نباشد خرد

16

خردمندش از مردمان نشمرد

17

چو این داستان سربسر بشنوی

18

ببینی سر مایهٔ بدخوی

19

چو خورشید بنمود بالای خویش

20

نشست از بر تند بالای خویش

21

بزیر اندر آورد برج بره

22

چنین تا زمین زرد شد یکسره

23

تبیره برآمد ز درگاه طوس

24

همان نالهٔ بوق و آوای کوس

25

ز کشور برآمد سراسر خروش

26

زمین پرخروش و هوا پر ز جوش

27

از آواز اسپان و گرد سپاه

28

بشد قیرگون روی خورشید و ماه

29

ز چاک سلیح و ز آوای پیل

30

تو گفتی بیاگند گیتی به نیل

31

هوا سرخ و زرد و کبود و بنفش

32

ز تابیدن کاویانی درفش

33

بگردش سواران گودرزیان

34

میان اندرون اختر کاویان

35

سپهدار با افسر و گرز و نای

36

بیامد ز بالای پرده‌سرای

37

بشد طوس با کاویانی درفش

38

بپای اندرون کرده زرینه کفش

39

یکی پیل پیکر درفش از برش

40

بابر اندر آورده تابان سرش

41

بزرگان که با طوق و افسر بدند

42

جهانجوی وز تخم نوذر بدند

43

برفتند یکسر چو کوهی سیاه

44

گرازان و تازان بنزدیک شاه

45

بفرمود تا نامداران گرد

46

ز لشکر سپهبد سوی شاه برد

47

چو لشکر همه نزد شاه آمدند

48

دمان با درفش و کلاه آمدند

49

بدیشان چنین گفت بیدار شاه

50

که طوس سپهبد به پیش سپاه

51

بپایست با اختر کاویان

52

بفرمان او بست باید میان

53

بدو داد مهری به پیش سپاه

54

که سالار اویست و جوینده راه

55

بفرمان او بود باید همه

56

کجا بندها زو گشاید همه

57

بدو گفت مگذر ز پیمان من

58

نگه‌دار آیین و فرمان من

59

نیازرد باید کسی را براه

60

چنینست آیین تخت و کلاه

61

کشاورز گر مردم پیشه‌ور

62

کسی کو بلشکر نبندد کمر

63

نباید که بر وی وزد باد سرد

64

مکوش ایچ جز با کسی همنبرد

65

نباید نمودن به آبی رنج رنج

66

که بر کس نماند سرای سپنج

67

گذر زی کلات ایچ گونه مکن

68

گر آن ره روی خام گردد سخن

69

روان سیاوش چو خورشید باد

70

بدان گیتیش جای امید باد

71

پسر بودش از دخت پیران یکی

72

که پیدا نبود از پدر اندکی

73

برادر به من نیز ماننده بود

74

جوان بود و همسال و فرخنده بود

75

کنون در کلاتست و با مادرست

76

جهانجوی با فر و با لشکرست

77

نداند کسی را ز ایران بنام

78

ازان سو به نباید کشیدن لگام

79

سپه دارد و نامداران جنگ

80

یکی کوه بر راه دشوار و تنگ

81

همو مرد جنگست و گرد و سوار

82

بگوهر بزرگ و بتن نامدار

83

براه بیابان بباید شدن

84

نه نیکو بود راه شیران زدن

85

چنین گفت پس طوس با شهریار

86

که از رای تو نگذرد روزگار

87

براهی روم کم تو فرمان دهی

88

نیاید ز فرمان تو جز بهی

89

سپهبد بشد تیز و برگشت شاه

90

سوی کاخ با رستم و با سپاه

91

یکی مجلس آراست با پیلتن

92

رد و موبد و خسرو رای زن

93

فراوان سخن گفت ز افراسیاب

94

ز رنج تن خویش وز درد باب

95

ز آزردن مادر پارسا

96

که با ما چه کرد آن بد پرجفا

97

مرا زی شبانان بی‌مایه داد

98

ز من کس ندانست نام و نژاد

99

فرستادم این بار طوس و سپاه

100

ازین پس من و تو گذاریم راه

101

جهان بر بداندیش تنگ آوریم

102

سر دشمنان زیر سنگ آوریم

103

ورا پیلتن گفت کین غم مدار

104

به کام تو گردد همه روزگار

105

وزان روی منزل بمنزل سپاه

106

همی رفت و پیش‌اندر آمد دو راه

107

ز یک سو بیابان بی آب و نم

108

کلات از دگر سوی و راه چرم

109

بماندند بر جای پیلان و کوس

110

بدان تا بیاید سپهدار طوس

111

کدامین پسند آیدش زین دو راه

112

بفرمان رود هم بران ره سپاه

113

چو آمد بر سرکشان طوس نرم

114

سخن گفت ازان راه بی‌آب و گرم

115

بگودرز گفت این بیابان خشک

116

اگر گرد عنبر دهد باد مشک

117

چو رانیم روزی به تندی دراز

118

بب و بسایش آید نیاز

119

همان به که سوی کلات و چرم

120

برانیم و منزل کنیم از میم

121

چپ و راست آباد و آب روان

122

بیابان چه جوییم و رنج روان

123

مرا بود روزی بدین ره گذر

124

چو گژدهم پیش سپه راهبر

125

ندیدیم از این راه رنجی دراز

126

مگر بود لختی نشیب و فراز

127

بدو گفت گودرز پرمایه شاه

128

ترا پیش‌رو کرد پیش سپاه

129

بران ره که گفت او سپه را بران

130

نباید که آید کسی را زیان

131

نباید که گردد دل‌آزرده شاه

132

بد آید ز آزار او بر سپاه

133

بدو گفت طوس ای گو نامدار

134

ازین گونه اندیشه در دل مدار

135

کزین شاه را دل نگردد دژم

136

سزد گر نداری روان جفت غم

137

همان به که لشکر بدین سو بریم

138

بیابان و فرسنگها نشمریم

139

بدین گفته بودند همداستان

140

برین بر نزد نیز کس داستان

141

براندند ازان راه پیلان و کوس

142

بفرمان و رای سپهدار طوس

143

پس آگاهی آمد بنزد فرود

144

که شد روی خورشید تابان کبود

145

ز نعل ستوران وز پای پیل

146

جهان شد بکردار دریای نیل

147

چو بشنید ناکار دیده جوان

148

دلش گشت پر درد و تیره روان

149

بفرمود تا هرچ بودش یله

150

هیونان وز گوسفندان گله

151

فسیله ببند اندر آرند نیز

152

نماند ایچ بر کوه و بر دشت چیز

153

همه پاک سوی سپد کوه برد

154

ببند اندرون سوی انبوه برد

155

جریره زنی بود مام فرود

156

ز بهر سیاوش دلش پر ز دود

157

بر مادر آمد فرود جوان

158

بدو گفت کای مام روشن‌روان

159

از ایران سپاه آمد و پیل و کوس

160

بپیش سپه در سرافراز طوس

161

چه گویی چه باید کنون ساختن

162

نباید که آرد یکی تاختن

163

جریره بدو گفت کای رزمساز

164

بدین روز هرگز مبادت نیاز

165

بایران برادرت شاه نوست

166

جهاندار و بیدار کیخسروست

167

ترا نیک داند به نام و گهر

168

ز هم خون وز مهرهٔ یک پدر

169

برادرت گر کینه جوید همی

170

روان سیاوش بشوید همی

171

گر او کینه جوید همی از نیا

172

ترا کینه زیباتر و کیمیا

173

برت را بخفتان رومی بپوش

174

برو دل پر از جوش و سر پر خروش

175

به پیش سپاه برادر برو

176

تو کینخواه نو باش و او شاه نو

177

که زیبد کز این غم بنالد پلنگ

178

ز دریا خروشان برآید نهنگ

179

وگر مرغ با ماهیان اندر آب

180

بخوانند نفرین به افراسیاب

181

که اندر جهان چون سیاوش سوار

182

نبندد کمر نیز یک نامدار

183

به گردی و مردی و جنگ و نژاد

184

باورنگ و فرهنگ و سنگ و بداد

185

بدو داد پیران مرا از نخست

186

وگر نه ز ترکان همی زن نجست

187

نژاد تو از مادر و از پدر

188

همه تاجدار و هم نامور

189

تو پور چنان نامور مهتری

190

ز تخم کیانی و کی‌منظری

191

کمربست باید بکین پدر

192

بجای آوریدن نژاد و گهر

193

چنین گفت ازان پس بمادر فرود

194

کز ایران سخن با که باید سرود

195

که باید که باشد مرا پایمرد

196

ازین سرفرازان روز نبرد

197

کز ایشان ندانم کسی را بنام

198

نیامد بر من درود و پیام

199

بدو گفت ز ایدر برو با تخوار

200

مدار این سخن بر دل خویش خوار

201

کز ایران که و مه شناسد همه

202

بگوید نشان شبان و رمه

203

ز بهرام وز زنگهٔ شاوران

204

نشان جو ز گردان و جنگ‌آوران

205

همیشه سر و نام تو زنده باد

206

روان سیاوش فروزنده باد

207

ازین هر دو هرگز نگشتی جدای

208

کنارنگ بودند و او پادشای

209

نشان خواه ازین دو گو سرفراز

210

کز ایشان مرا و ترا نیست راز

211

سران را و گردنکشان را بخوان

212

می و خلعت آرای و بالا و خوان

213

ز گیتی برادر ترا گنج بس

214

همان کین و آیین به بیگانه کس

215

سپه را تو باش این زمان پیش رو

216

تویی کینه‌خواه جهاندار نو

217

ترا پیش باید بکین ساختن

218

کمر بر میان بستن و تاختن

219

بدو گفت رای تو ای شیر زن

220

درفشان کند دوده و انجمن

221

چو برخاست آوای کوس از چرم

222

جهان کرد چون آبنوس از میم

223

یکی دیده‌بان آمد از دیده‌گاه

224

سخن گفت با او ز ایران سپاه

225

که دشت و در و کوه پر لشکرست

226

تو خورشید گویی ببند اندرست

227

ز دربند دژ تا بیابان گنگ

228

سپاهست و پیلان و مردان جنگ

229

فرود از در دژ فرو هشت بند

230

نگه کرد لشکر ز کوه بلند

231

وزان پس بیامد در دژ ببست

232

یکی بارهٔ تیز رو بر نشست

233

برفتند پویان تخوار و فرود

234

جوان را سر بخت بر گرد بود

235

از افراز چون کژ گردد سپهر

236

نه تندی بکار آید از بن نه مهر

237

گزیدند تیغ یکی برز کوه

238

که دیدار بد یکسر ایران گروه

239

جوان با تخوار سرایند گفت

240

که هر چت بپرسم نباید نهفت

241

کنارنگ وز هرک دارد درفش

242

خداوند گوپال و زرینه کفش

243

چو بینی به من نام ایشان بگوی

244

کسی را که دانی از ایران بروی

245

سواران رسیدند بر تیغ کوه

246

سپاه اندر آمد گروها گروه

247

سپردار با نیزه‌ور سی هزار

248

همه رزمجوی از در کارزار

249

سوار و پیاده بزرین کمر

250

همه تیغ دار و همه نیزه‌ور

251

ز بس ترگ زرین و زرین درفش

252

ز گوپال زرین و زرینه کفش

253

تو گفتی به کان اندرون زر نماند

254

برآمد یکی ابر و گوهر فشاند

255

ز بانگ تبیره میان دو کوه

256

دل کرگس اندر هوا شد ستوه

257

چنین گفت کاکنون درفش مهان

258

بگو و مدار ایچ گونه نهان

259

بدو گفت کان پیل پیکر درفش

260

سواران و آن تیغهای بنفش

261

کرا باشد اندر میان سپاه

262

چنین آلت ساز و این دستگاه

263

چو بشنید گفتار او را تخوار

264

چنین داد پاسخ که ای شهریار

265

پس پشت طوس سپهبد بود

266

که در کینه پیکار او بد بود

267

درفشی پش پشت او دیگرست

268

چو خورشید تابان بدو پیکرست

269

برادر پدر تست با فر و کام

270

سپهبد فریبرز کاوس نام

271

پسش ماه پیکر درفشی بزرگ

272

دلیران بسیار و گردی سترگ

273

ورانام گستهم گژدهم خوان

274

که لرزان بود پیل ازو ز استخوان

275

پسش گرگ پیکر درفشی دراز

276

بگردش بسی مردم رزمساز

277

بزیر اندرش زنگهٔ شاوران

278

دلیران و گردان و کنداوران

279

درفشی پرستار پیکر چو ماه

280

تنش لعل و جعد از حریر سیاه

281

ورا بیژن گیو راند همی

282

که خون بآسمان برفشاند همی

283

درفشی کجا پیکرش هست ببر

284

همی بشکند زو میان هژبر

285

ورا گرد شیدوش دارد بپای

286

چو کوهی همی اندر آید ز جای

287

درفش گرازست پیکر گراز

288

سپاهی کمندافگن و رزم ساز

289

درفشی کجا پیکرش گاومیش

290

سپاه از پس و نیزه‌داران ز پیش

291

چنان دان که آن شهره فرهاد راست

292

که گویی مگر با سپهرست راست

293

درفشی کجا پیکرش دیزه گرگ

294

نشان سپهدار گیو سترگ

295

درفشی کجا شیر پیکر بزر

296

که گودرز کشواد دارد بسر

297

درفشی پلنگست پیکر گراز

298

پس ریونیزست با کام و ناز

299

درفشی کجا آهویش پیکرست

300

که نستوه گودرز با لشکرست

301

درفشی کجا غرم دارد نشان

302

ز بهرام گودرز کشوادگان

303

همه شیرمردند و گرد و سوار

304

یکایک بگویم درازست کار

305

چو یک‌یک بگفت از نشان گوان

306

بپیش فرود آن شه خسروان

307

مهان و کهان را همه بنگرید

308

ز شادی رخش همچو گل بشکفید

309

چو ایرانیان از بر کوهسار

310

بدیدند جای فرود و تخوار

311

برآشفت ازیشان سپهدار طوس

312

فروداشت بر جای پیلان و کوس

313

چنین گفت کز لشکر نامدار

314

سواری بباید کنون نیک‌یار

315

که جوشان شود زین میان گروه

316

برد اسپ تا بر سر تیغ کوه

317

ببیند که آن دو دلاور کیند

318

بران کوه سر بر ز بهر چیند

319

گر ایدونک از لشکر ما یکیست

320

زند بر سرش تازیانه دویست

321

وگر ترک باشند و پرخاش جوی

322

ببندد کشانش بیارد بروی

323

وگر کشته آید سپارد بخاک

324

سزد گر ندارد از آن بیم و باک

325

ورایدونک باشد ز کارآگاهان

326

که بشمرد خواهد سپه را نهان

327

همانجا بدونیم باید زدن

328

فروهشتن از کوه و باز آمدن

329

بسالار بهرام گودرز گفت

330

که این کار بر من نشاید نهفت

331

روم هرچ گفتی بجای آورم

332

سر کوه یکسر بپای آورم

333

بزد اسپ و راند از میان گروه

334

پراندیشه بنهاد سر سوی کوه

335

چنین گفت پس نامور با تخوار

336

که این کیست کامد چنین خوارخوار

337

همانانیندیشد از ما همی

338

بتندی برآید ببالا همی

339

ییک باره‌ای برنشسته سمند

340

بفتراک بربسته دارد کمند

341

چنین گفت پس رای‌زن با فرود

342

که این را بتندی نباید بسود

343

بنام و نشانش ندانم همی

344

ز گودرزیانش گمانم همی

345

چو خسرو ز توران بایران رسید

346

یکی مغفر شاه شد ناپدید

347

گمانی همی آن برم بر سرش

348

زره تا میان خسروانی برش

349

ز گودرز دارد همانا نژاد

350

یکی لب بپرسش بباید گشاد

351

چو بهرام بر شد ببالای تیغ

352

بغرید برسان غرنده میغ

353

چه مردی بدو گفت بر کوهسار

354

نبینی همی لشکر بیشمار

355

همی نشنوی نالهٔ بوق و کوس

356

نترسی ز سالار بیدار طوس

357

فرودش چنین پاسخ آورد باز

358

که تندی ندیدی تو تندی مساز

359

سخن نرم گوی ای جهاندیده مرد

360

میارای لب را بگفتار سرد

361

نه تو شیر جنگی و من گور دشت

362

برین گونه بر ما نشاید گذشت

363

فزونی نداری تو چیزی ز من

364

بگردی و مردی و نیروی تن

365

سر و دست و پای و دل و مغز و هوش

366

زبانی سراینده و چشم و گوش

367

نگه کن بمن تا مرا نیز هست

368

اگر هست بیهوده منمای دست

369

سخن پرسمت گر تو پاسخ دهی

370

شوم شاد اگر رای فرخ نهی

371

بدو گفت بهرام بر گوی هین

372

تو بر آسمانی و من بر زمین

373

فرود آن زمان گفت سالار کیست

374

برزم اندرون نامبردار کیست

375

بدو گفت بهرام سالار طوس

376

که با اختر کاویانست و کوس

377

ز گردان چو گودرز و رهام و گیو

378

چو گرگین و شیدوش و فرهاد نیو

379

چو گستهم و چون زنگهٔ شاوران

380

گرازه سر مرد کنداوران

381

بدو گفت کز چه ز بهرام نام

382

نبردی و بگذاشتی کار خام

383

ز گودرزیان ما بدوییم شاد

384

مرا زو نکردی بلب هیچ یاد

385

بدو گفت بهرام کای شیرمرد

386

چنین یاد بهرام با تو که کرد

387

چنین داد پاسخ مر او را فرود

388

که این داستان من ز مادر شنود

389

مرا گفت چون پیشت آید سپاه

390

پذیره شو و نام بهرام خواه

391

دگر نامداری ز کنداوران

392

کجا نام او زنگهٔ شاوران

393

همانند همشیرگان پدر

394

سزد گر بر ایشان بجویی گذر

395

بدو گفت بهرام کای نیکبخت

396

تویی بار آن خسروانی درخت

397

فرودی تو ای شهریار جوان

398

که جاوید بادی به روشن‌روان

399

بدو گفت کآری فرودم درست

400

ازان سرو افگنده شاخی برست

401

بدو گفت بهرام بنمای تن

402

برهنه نشان سیاوش بمن

403

به بهرام بنمود بازو فرود

404

ز عنبر بگل بر یکی خال بود

405

کزان گونه بتگر بپرگار چین

406

نداند نگارید کس بر زمین

407

بدانست کو از نژاد قباد

408

ز تخم سیاوش دارد نژاد

409

برو آفرین کرد و بردش نماز

410

برآمد ببالای تند و دراز

411

فرود آمد از اسپ شاه جوان

412

نشست از بر سنگ روشن‌روان

413

ببهرام گفت ای سرافراز مرد

414

جهاندار و بیدار و شیر نبرد

415

دو چشم من ار زنده دیدی پدر

416

همانا نگشتی ازین شادتر

417

که دیدم ترا شاد و روشن‌روان

418

هنرمند و بینادل و پهلوان

419

بدان آمدستم بدین تیغ‌کوه

420

که از نامداران ایران گروه

421

بپرسم ز مردی که سالار کیست

422

برزم اندرون نامبردار کیست

423

یکی سور سازم چنانچون توان

424

ببینم بشادی رخ پهلوان

425

ز اسپ و ز شمشیر و گرز و کمر

426

ببخشم ز هر چیز بسیار مر

427

وزان پس گرایم به پیش سپاه

428

بتوران شوم داغ‌دل کینه‌خواه

429

سزاوار این جستن کین منم

430

بجنگ آتش تیز برزین منم

431

سزد گر بگویی تو با پهلوان

432

که آید برین سنگ روشن‌روان

433

بباشیم یک هفته ایدر بهم

434

سگالیم هرگونه از بیش و کم

435

به هشتم چو برخیزد آوای کوس

436

بزین اندر آید سپهدار طوس

437

میان را ببندم بکین پدر

438

یکی جنگ سازم بدرد جگر

439

که با شیر جنگ آشنایی دهد

440

ز نر پر کرگس گوایی دهد

441

که اندر جهان کینه را زین نشان

442

نبندد میان کس ز گردنکشان

443

بدو گفت بهرام کای شهریار

444

جوان و هنرمند و گرد و سوار

445

بگویم من این هرچ گفتی بطوس

446

بخواهش دهم نیز بر دست بوس

447

ولیکن سپهبد خردمند نیست

448

سر و مغز او از در پند نیست

449

هنر دارد و خواسته هم نژاد

450

نیارد همی بر دل از شاه یاد

451

بشورید با گیو و گودرز و شاه

452

ز بهر فریبرز و تخت و کلاه

453

همی گوید از تخمهٔ نوذرم

454

جهان را بشاهی خود اندر خورم

455

سزد گر بپیچد ز گفتار من

456

گراید بتندی ز کردار من

457

جز از من هرآنکس که آید برت

458

نباید که بیند سر و مغفرت

459

که خودکامه مردیست بی تار و پود

460

کسی دیگر آید نیارد درود

461

و دیگر که با ما دلش نیست راست

462

که شاهی همی با فریبرز خواست

463

مرا گفت بنگر که بر کوه کیست

464

چو رفتی مپرسش که از بهر چیست

465

بگرز و بخنجر سخن گوی و بس

466

چرا باشد این روز بر کوه‌کس

467

بمژده من آیم چنو گشت رام

468

ترا پیش لشکر برم شادکام

469

وگر جز ز من دیگر آید کسی

470

نباید بدو بودن ایمن بسی

471

نیاید بر تو به جز یک سوار

472

چنینست آیین این نامدار

473

چو آید ببین تا چه آیدت رای

474

در دژ ببند و مپرداز جای

475

یکی گرز پیروزه دسته بزر

476

فرود آن زمان برکشید از کمر

477

بدو داد و گفت این ز من یادگار

478

همی دار تا خودکی آید بکار

479

چو طوس سپهبد پذیرد خرام

480

بباشیم روشن‌دل و شادکام

481

جزین هدیه‌ها باشد و اسپ و زین

482

بزر افسر و خسروانی نگین

483

چو بهرام برگشت با طوس گفت

484

که با جان پاکت خرد باد جفت

485

بدان کان فرودست فرزند شاه

486

سیاوش که شد کشته بر بی گناه

487

نمود آن نشانی که اندر نژاد

488

ز کاوس دارند و ز کیقباد

489

ترا شاه کیخسرو اندرز کرد

490

که گرد فرود سیاوش مگرد

491

چنین داد پاسخ ستمکاره طوس

492

که من دارم این لشکر و بوق و کوس

493

ترا گفتم او را بنزد من آر

494

سخن هیچگونه مکن خواستار

495

گر او شهریارست پس من کیم

496

برین کوه گوید ز بهر چیم

497

یکی ترک‌زاده چو زاغ سیاه

498

برین گونه بگرفت راه سپاه

499

نبینم ز خودکامه گودرزیان

500

مگر آنک دارد سپه را زیان

501

بترسیدی از بی‌هنر یک سوار

502

نه شیر ژیان بود بر کوهسار

503

سپه دید و برگشت سوی فریب

504

بخیره سپردی فراز و نشیب

505

وزان پس چنین گفت با سرکشان

506

که ای نامداران گردنکشان

507

یکی نامور خواهم و نامجوی

508

کز ایدر نهد سوی آن ترک روی

509

سرش را ببرد بخنجر ز تن

510

بپیش من آرد بدین انجمن

511

میان را ببست اندران ریونیز

512

همی زان نبردش سرآمد قفیز

513

بدو گفت بهرام کای پهلوان

514

مکن هیچ برخیره تیره روان

515

بترس از خداوند خورشید و ماه

516

دلت را بشرم آور از روی شاه

517

که پیوند اویست و همزاد اوی

518

سواریست نام‌آور و جنگ‌جوی

519

که گر یک سوار از میان سپاه

520

شود نزد آن پرهنر پور شاه

521

ز چنگش رهایی نیابد بجان

522

غم آری همی بر دل شادمان

523

سپهبد شد آشفته از گفت اوی

524

نبد پند بهرام یل جفت اوی

525

بفرمود تا نامبردار چند

526

بتازند نزدیک کوه بلند

527

ز گردان فراوان برون تاختند

528

نبرد وراگردن افراختند

529

بدیشان چنین گفت بهرام گرد

530

که این کار یکسر مدارید خرد

531

بدان کوه سر خویش کیخسروست

532

که یک موی او به ز صد پهلوست

533

هران کس که روی سیاوش بدید

534

نیارد ز دیدار او آرمید

535

چو بهرام داد از فرود این نشان

536

ز ره بازگشتند گردنکشان

537

بیامد دگرباره داماد طوس

538

همی کرد گردون برو بر فسوس

539

ز راه چرم بر سپدکوه شد

540

دلش پرجفا بود نستوه شد

541

چو از تیغ بالا فرودش بدید

542

ز قربان کمان کیان برکشید

543

چنین گفت با رزم دیده تخوار

544

که طوس آن سخنها گرفتست خوار

545

که آمد سواری و بهرام نیست

546

مرا دل درشتست و پدرام نیست

547

ببین تا مگر یادت آید که کیست

548

سراپای در آهن از بهر چیست

549

چنین داد پاسخ مر او را تخوار

550

که این ریونیزست گرد و سوار

551

چهل خواهرستش چو خرم بهار

552

پسر خود جزین نیست اندر تبار

553

فریبنده و ریمن و چاپلوس

554

دلیر و جوانست و داماد طوس

555

چنین گفت با مرد بینا فرود

556

که هنگام جنگ این نباید شنود

557

چو آید به پیکار کنداوران

558

بخوابمش بر دامن خواهران

559

بدو گر کند باد کلکم گذار

560

اگر زنده ماند بمردم مدار

561

بتیر اسپ بیجان کنم گر سوار

562

چه گویی تو ای کار دیده تخوار

563

بدو گفت بر مرد بگشای بر

564

مگر طوس را زو بسوزد جگر

565

بداند که تو دل بیاراستی

566

که بااو همی آشتی خواستی

567

چنین با تو بر خیره جنگ آورد

568

همی بر برادرت ننگ آورد

569

چو از دور نزدیک شد ریونیز

570

بزه برکشید آن خمانیده شیز

571

ز بالا خدنگی بزد بر برش

572

که بر دوخت با ترگ رومی سرش

573

بیفتاد و برگشت زو اسپ تیز

574

بخاک اندر آمد سر ریو نیز

575

ببالا چو طوس از میم بنگرید

576

شد آن کوه بر چشم او ناپدید

577

چنین داستان زد یکی پرخرد

578

که از خوی بد کوه کیفر برد

579

چنین گفت پس پهلوان با زرسپ

580

که بفروز دل را چو آذرگشسپ

581

سلیح سواران جنگی بپوش

582

بجان و تن خویشتن دار گوش

583

تو خواهی مگر کین آن نامدار

584

وگرنه نبینم کسی خواستار

585

زرسپ آمد و ترگ بر سر نهاد

586

دلی پر ز کین و لبی پر ز باد

587

خروشان باسپ اندر آورد پای

588

بکردار آتش درآمد ز جای

589

چنین گفت شیر ژیان با تخوار

590

که آمد دگرگون یکی نامدار

591

ببین تا شناسی که این مرد کیست

592

یکی شهریار است اگر لشکریست

593

چنین گفت با شاه جنگی تخوار

594

که آمد گه گردش روزگار

595

که این پور طوسست نامش زرسپ

596

که از پیل جنگی نگرداند اسپ

597

که جفتست با خواهر ریونیز

598

بکین آمدست این جهانجوی نیز

599

چو بیند بر و بازوی و مغفرت

600

خدنگی بباید گشاد از برت

601

بدان تا بخاک اندر آید سرش

602

نگون اندر آید ز باره برش

603

بداند سپهدار دیوانه طوس

604

که ایدر نبودیم ما بر فسوس

605

فرود دلاور برانگیخت اسپ

606

یکی تیر زد بر میان زرسپ

607

که با کوههٔ زین تنش را بدوخت

608

روانش ز پیکان او برفروخت

609

بیفتاد و برگشت ازو بادپای

610

همی شد دمان و دنان باز جای

611

خروشی برآمد ز ایران سپاه

612

زسر برگرفتند گردان کلاه

613

دل طوس پرخون و دیده پراب

614

بپوشید جوشن هم اندر شتاب

615

ز گردان جنگی بنالید سخت

616

بلرزید برسان برگ درخت

617

نشست از بر زین چو کوهی بزرگ

618

که بنهند بر پشت پیلی سترگ

619

عنان را بپیچید سوی فرود

620

دلش پر ز کین و سرش پر ز دود

621

تخوار سراینده گفت آن زمان

622

که آمد بر کوه کوهی دمان

623

سپهدار طوسست کامد بجنگ

624

نتابی تو با کار دیده نهنگ

625

برو تا در دژ ببندیم سخت

626

ببینیم تا چیست فرجام بخت

627

چو فرزند و داماد او را برزم

628

تبه کردی اکنون میندیش بزم

629

فرود جوان تیز شد با تخوار

630

که چون رزم پیش آید و کارزار

631

چه طوس و چه شیر و چه پیل ژیان

632

چه جنگی نهنگ و چه ببر بیان

633

بجنگ اندرون مرد را دل دهند

634

نه بر آتش تیز بر گل نهند

635

چنین گفت با شاهزاده تخوار

636

که شاهان سخن را ندارند خوار

637

تو هم یک سواری اگر ز آهنی

638

همی کوه خارا ز بن برکنی

639

از ایرانیان نامور سی هزار

640

برزم تو آیند بر کوهسار

641

نه دژ ماند اینجا نه سنگ و نه خاک

642

سراسر ز جا اندر آرند پاک

643

وگر طوس را زین گزندی رسد

644

به خسرو ز دردش نژندی رسد

645

بکین پدرت اندر آید شکست

646

شکستی که هرگز نشایدش بست

647

بگردان عنان و مینداز تیر

648

بدژ شو مبر رنج بر خیره‌خیر

649

سخن هرچ از پیش بایست گفت

650

نگفت و همی داشت اندر نهفت

651

ز بی‌مایه دستور ناکاردان

652

ورا جنگ سود آمد و جان زیان

653

فرود جوان را دژ آباد بود

654

بدژ درپرستنده هفتاد بود

655

همه ماهرویان بباره بدند

656

چو دیبای چینی نظاره بدند

657

ازان بازگشتن فرود جوان

658

ازیشان همی بود تیره‌روان

659

چنین گفت با شاهزاده تخوار

660

که گر جست خواهی همی کارزار

661

نگر نامور طوس را نشکنی

662

ترا آن به آید که اسپ افگنی

663

و دیگر که باشد مر او را زمان

664

نیاید به یک چوبه تیر از کمان

665

چو آمد سپهبد بر این تیغ کوه

666

بیاید کنون لشکرش همگروه

667

ترا نیست در جنگ پایاب اوی

668

ندیدی براوهای پرتاب اوی

669

فرود از تخوار این سخنها شنید

670

کمان را بزه کرد و اندر کشید

671

خدنگی بر اسپ سپهبد بزد

672

چنان کز کمان سواران سزد

673

نگون شد سر تازی و جان بداد

674

دل طوس پرکین و سر پر ز باد

675

بلشکر گه آمد بگردن سپر

676

پیاده پر از گرد و آسیمه سر

677

گواژه همی زد پس او فرود

678

که این نامور پهلوان را چه بود

679

که ایدون ستوه آمد از یک سوار

680

چگونه چمد در صف کارزار

681

پرستندگان خنده برداشتند

682

همی از چرم نعره برداشتند

683

که پیش جوانی یکی مرد پیر

684

ز افراز غلتان شد از بیم تیر

685

سپهبد فرود آمد از کوه سر

686

برفتند گردان پر اندوه سر

687

که اکنون تو بازآمدی تندرست

688

بب مژه رخ نبایست شست

689

بپیچید زان کار پرمایه گیو

690

که آمد پیاده سپهدار نیو

691

چنین گفت کین را خود اندازه نیست

692

رخ نامداران برین تازه نیست

693

اگر شهریارست با گوشوار

694

چه گیرد چنین لشکر کشن خوار

695

نباید که باشیم همداستان

696

به هر گونهٔ کو زند داستان

697

اگر طوس یک بار تندی نمود

698

زمانه پرآزار گشت از فرود

699

همه جان فدای سیاوش کنیم

700

نباید که این بد فرامش کنیم

701

زرسپ گرانمایه زو شد بباد

702

سواری سرافراز نوذرنژاد

703

بخونست غرقه تن ریونیز

704

ازین بیش خواری چه بینیم نیز

705

گرو پور جمست و مغز قباد

706

بنادانی این جنگ را برگشاد

707

همی گفت و جوشن همی بست گرم

708

همی بر تنش بر بدرید چرم

709

نشست از بر اژدهای دژم

710

خرامان بیامد براه چرم

711

فرود سیاوش چو او را بدید

712

یکی باد سرد از جگر برکشید

713

همی گفت کین لشکر رزمساز

714

ندانند راه نشیب و فراز

715

همه یک ز دیگر دلاورترند

716

چو خورشید تابان بدو پیکرند

717

ولیکن خرد نیست با پهلوان

718

سر بی‌خرد چون تن بی‌روان

719

نباشند پیروز ترسم بکین

720

مگر خسرو آید بتوران زمین

721

بکین پدر جمله پشت آوریم

722

مگر دشمنان را به مشت آوریم

723

بگوکین سوار سرافراز کیست

724

که بر دست و تیغش بباید گریست

725

نگه کرد ز افراز بالا تخوار

726

ببی دانشی بر چمن رست خار

727

بدو گفت کین اژدهای دژم

728

که مرغ از هوا اندر آرد بدم

729

که دست نیای تو پیران ببست

730

دو لشکر ز ترکان بهم برشکست

731

بسی بی‌پدر کرد فرزند خرد

732

بسی کوه و رود و بیابان سپرد

733

پدر نیز ازو شد بسی بی‌پسر

734

بپی بسپرد گردن شیر نر

735

بایران برادرت را او کشید

736

بجیحون گذر کرد و کشتی ندید

737

وراگیو خوانند پیلست و بس

738

که در رزم دریای نیلست و بس

739

چو بر زه بشست اندر آری گره

740

خدنگت نیابد گذر بر زره

741

سلیح سیاوش بپوشد بجنگ

742

نترسد ز پیکان تیر خدنگ

743

بکش چرخ و پیکان سوی اسپ ران

744

مگر خسته گردد هیون گران

745

پیاده شود بازگردد مگر

746

کشان چون سپهبد بگردن سپر

747

کمان را بزه کرد جنگی فرود

748

پس آن قبضهٔ چرخ بر کف بسود

749

بزد تیر بر سینهٔ اسپ گیو

750

فرود آمد از باره برگشت نیو

751

ز بام سپد کوه خنده بخاست

752

همی مغز گیو از گواژه بکاست

753

برفتند گردان همه پیش گیو

754

که یزدان سپاس ای سپهدار نیو

755

که اسپ است خسته تو خسته نه‌ای

756

توان شد دگر بار بسته نه‌ای

757

برگیو شد بیژن شیر مرد

758

فراوان سخنها بگفت از نبرد

759

که ای باب شیراوژن تیزچنگ

760

کجا پیل با تو نرفتی بجنگ

761

چرا دید پشت ترا یک سوار

762

که دست تو بودی بهر کارزار

763

ز ترکی چنین اسپ خسته بدست

764

برفتی سراسیمه برسان مست

765

بدو گفت چون کشته شد بارگی

766

بدو دادمی سر به یکبارگی

767

همی گفت گفتارهای درشت

768

چو بیژن چنان دید بنمود پشت

769

برآشفت گیو از گشاد برش

770

یکی تازیانه بزد بر سرش

771

بدو گفت نشنیدی از رهنمای

772

که با رزمت اندیشه باید بجای

773

نه تو مغز داری نه رای و خرد

774

چنین گفت را کس بکیفر برد

775

دل بیژن آمد ز تندی بدرد

776

بدادار دارنده سوگند خورد

777

که زین را نگردانم از پشت اسپ

778

مگر کشته آیم بکین زرسپ

779

وزآنجا بیامد دلی پر ز غم

780

سری پر ز کینه بر گستهم

781

کز اسپان تو باره‌ای دستکش

782

کجا بر خرامد بافراز خوش

783

بده تا بپوشم سلیح نبرد

784

یکی تا پدید آید از مردمرد

785

یکی ترک رفتست بر تیغ کوه

786

بدین سان نظاره برو بر گروه

787

چنین داد پاسخ که این نیست روی

788

ابر خیره گرد بلاها مپوی

789

زرسپ سپهدار چون ریونیز

790

سپهبد که گیتی ندارد بچیز

791

پدرت آنکه پیل ژیان بشکرد

792

بگردنده گردون همی ننگرد

793

ازو بازگشتند دل پر ز درد

794

کس آورد با کوه خارا نکرد

795

مگر پر کرگس بود رهنمای

796

وگرنه بران دژ که پوید بپای

797

بدو گفت بیژن که مشکن دلم

798

کنون یال و بازو ز هم بگسلم

799

یکی سخت سوگند خوردم بماه

800

بدادار گیهان و دیهیم شاه

801

کزین ترک من برنگردانم اسپ

802

زمانم سراید مگر چون زرسپ

803

بدو گفت پس گستهم راه نیست

804

خرد خود از این تیزی آگاه نیست

805

جهان پرفراز و نشیبست و دشت

806

گر ایدونک زینجا بباید گذشت

807

مرا بارگیر اینک جوشن کشد

808

دو ماندست اگر زین یکی را کشد

809

نیابم دگر نیز همتای او

810

برنگ و تگ و زور و بالای اوی

811

بدو گفت بیژن بکین زرسپ

812

پیاده بپویم نخواهم خود اسپ

813

چنین داد پاسخ بدو گستهم

814

که مویی نخواهم ز تو بیش و کم

815

مرا گر بود بارگی ده هزار

816

همه موی پر از گوهر شاهوار

817

ندارم بدین از تو آن را دریغ

818

نه گنج و نه جان و نه اسپ و نه تیغ

819

برو یک بیک بارگیها ببین

820

کدامت به آید یکی برگزین

821

بفرمای تا زین بر آن کت هواست

822

بسازند اگر کشته آید رواست

823

یکی رخش بودش بکردار گرگ

824

کشیده زهار و بلند و سترگ

825

ز بهر جهانجوی مرد جوان

826

برو برفگندند بر گستوان

827

دل گیو شد زان سخن پر ز دود

828

چو اندیشه کرد از گشاد فرود

829

فرستاد و مر گستهم را بخواند

830

بسی داستانهای نیکو براند

831

فرستاد درع سیاوش برش

832

همان خسروانی یکی مغفرش

833

بیاورد گستهم درع نبرد

834

بپوشید بیژن بکردار گرد

835

بسوی سپد کوه بنهاد روی

836

چنانچون بود مردم جنگجوی

837

چنین گفت شاه جوان با تخوار

838

که آمد بنوی یکی نامدار

839

نگه کن ببین تا ورا نام چیست

840

بدین مرد جنگی که خواهد گریست

841

بخسرو تخوار سراینده گفت

842

که این را ز ایران کسی نیست جفت

843

که فرزند گیوست مردی دلیر

844

بهر رزم پیروز باشد چو شیر

845

ندارد جز او گیو فرزند نیز

846

گرامیترستش ز گنج و ز چیز

847

تو اکنون سوی بارگی دار دست

848

دل شاه ایران نشاید شکست

849

و دیگر که دارد همی آن زره

850

کجا گیو زد بر میان برگره

851

برو تیر و ژوپین نیابد گذار

852

سزد گر پیاده کند کارزار

853

تو با او بسنده نباشی بجنگ

854

نگه کن که الماس دارد بچنگ

855

بزد تیر بر اسپ بیژن فرود

856

تو گفتی باسپ اندرون جان نبود

857

بیفتاد و بیژن جدا گشت ازوی

858

سوی تیغ با تیغ بنهاد روی

859

یکی نعره زد کای سوار دلیر

860

بمان تا ببینی کنون رزم شیر

861

ندانی که بی‌اسپ مردان جنگ

862

بیایند با تیغ هندی بچنگ

863

ببینی مرا گر بمانی بجای

864

به پیکار ازین پس نیایدت رای

865

چو بیژن همی برنگشت از فرود

866

فرود اندر آن کار تندی نمود

867

یکی تیر دیگر بیانداخت شیر

868

سپر بر سر آورد مرد دلیر

869

سپر بر درید و زره را نیافت

870

ازو روی بیژن بپستی نتافت

871

ازان تند بالا چو بر سر کشید

872

بزد دست و تیغ از میان برکشید

873

فرود گرانمایه زو بازگشت

874

همه بارهٔ دژ پرآواز گشت

875

دوان بیژن آمد پس پشت اوی

876

یکی تیغ بد تیز در مشت اوی

877

به برگستوان بر زد و کرد چاک

878

گرانمایه اسپ اندر آمد بخاک

879

به دربند حصن اندر آمد فرود

880

دلیران در دژ ببستند زود

881

ز باره فراوان ببارید سنگ

882

بدانست کان نیست جای درنگ

883

خروشید بیژن که ای نامدار

884

ز مردی پیاده دلیر و سوار

885

چنین بازگشتی و شرمت نبود

886

دریغ آن دل و نام جنگی فرود

887

بیامد بر طوس زان رزمگاه

888

چنین گفت کای پهلوان سپاه

889

سزد گر برزم چنین یک دلیر

890

شود نامبردار یک دشت شیر

891

اگر کوه خارا ز پیکان اوی

892

شود آب و دریا بود کان اوی

893

سپهبد نباید که دارد شگفت

894

ازین برتر اندازه نتوان گرفت

895

سپهبد بدارنده سوگند خورد

896

کزین دژ برآرم بخورشید گرد

897

بکین زرسپ گرامی سپاه

898

برآرم بسازم یکی رزمگاه

899

تن ترک بدخواه بیجان کنم

900

ز خونش دل سنگ مرجان کنم

901

چو خورشید تابنده شد ناپدید

902

شب تیره بر چرخ لشکر کشید

903

دلیران دژدار مردی هزار

904

ز سوی کلات اندر آمد سوار

905

در دژ ببستند زین روی تنگ

906

خروش جرس خاست و آوای زنگ

907

جریره بتخت گرامی بخفت

908

شب تیره با درد و غم بود جفت

909

بخواب آتشی دید کز دژ بلند

910

برافروختی پیش آن ارجمند

911

سراسر سپد کوه بفروختی

912

پرستنده و دژ همی سوختی

913

دلش گشت پر درد و بیدار گشت

914

روانش پر از درد و تیمار گشت

915

بباره برآمد جهان بنگرید

916

همه کوه پرجوشن و نیزه دید

917

رخش گشت پرخون و دل پر ز دود

918

بیامد به بالین فرخ فرود

919

بدو گفت بیدار گرد ای پسر

920

که ما را بد آمد ز اختر بسر

921

سراسر همه کوه پر دشمنست

922

در دژ پر از نیزه و جوشنست

923

بمادر چنین گفت جنگی فرود

924

که از غم چه داری دلت پر ز دود

925

مرا گر زمانه شدست اسپری

926

زمانه ز بخشش فزون نشمری

927

بروز جوانی پدر کشته شد

928

مرا روز چون روز او گشته شد

929

بدست گروی آمد او را زمان

930

سوی جان من بیژن آمد دمان

931

بکوشم نمیرم مگر غرم‌وار

932

نخواهم ز ایرانیان زینهار

933

سپه را همه ترگ و جوشن بداد

934

یکی ترگ رومی بسر برنهاد

935

میانرا بخفتان رومی ببست

936

بیامد کمان کیانی بدست

937

چو خورشید تابنده بنمود چهر

938

خرامان برآمد بخم سپهر

939

ز هر سو برآمد خروش سران

940

گراییدن گرزهای گران

941

غو کوس با نالهٔ کرنای

942

دم نای سرغین و هندی درای

943

برون آمد از بارهٔ دژ فرود

944

دلیران ترکان هرآنکس که بود

945

ز گرد سواران و ز گرز و تیر

946

سر کوه شد همچو دریای قیر

947

نبد هیچ هامون و جای نبرد

948

همی کوه و سنگ اسپ را خیره کرد

949

ازین گونه تا گشت خورشید راست

950

سپاه فرود دلاور بکاست

951

فراز و نشیبش همه کشته شد

952

سربخت مرد جوان گشته شد

953

بدو خیره ماندند ایرانیان

954

که چون او ندیدند شیر ژیان

955

ز ترکان نماند ایچ با او سوار

956

ندید ایچ تنها رخ کارزار

957

عنان را بپیچید و تنها برفت

958

ز بالا سوی دژ خرامید تفت

959

چو رهام و بیژن کمین ساختند

960

فراز و نشیبش همی تاختند

961

چو بیژن پدید آمد اندر نشیب

962

سبک شد عنان و گران شد رکیب

963

فرود جوان ترگ بیژن بدید

964

بزد دست و تیغ از میان برکشید

965

چو رهام گرد اندر آمد به پشت

966

خروشان یکی تیغ هندی به مشت

967

بزد بر سر کتف مرد دلیر

968

فرود آمد از دوش دستش به زیر

969

چو از وی جدا گشت بازوی و دوش

970

همی تاخت اسپ و همی زد خروش

971

بنزدیک دژ بیژن اندر رسید

972

بزخمی پی بارهٔ او برید

973

پیاده خود و چند زان چاکران

974

تبه گشته از چنگ کنداوران

975

بدژ در شد و در ببستند زود

976

شد آن نامور شیر جنگی فرود

977

بشد با پرستندگان مادرش

978

گرفتند پوشیدگان در برش

979

بزاری فگندند بر تخت عاج

980

نبد شاه را روز هنگام تاج

981

همه غالیه موی و مشکین کمند

982

پرستنده و مادر از بن بکند

983

همی کند جان آن گرامی فرود

984

همه تخت مویه همه حصن رود

985

چنین گفت چون لب ز هم برگرفت

986

که این موی کندن نباشد شگفت

987

کنون اندر آیند ایرانیان

988

به تاراج دژ پاک بسته میان

989

پرستندگان را اسیران کنند

990

دژ وباره کوه ویران کنند

991

دل هرک بر من بسوزد همی

992

ز جانم رخش برفروزد همی

993

همه پاک بر باره باید شدن

994

تن خویش را بر زمین بر زدن

995

کجا بهر بیژن نماند یکی

996

نمانم من ایدر مگر اندکی

997

کشنده تن و جان من درد اوست

998

پرستار و گنجم چه در خورد اوست

999

بگفت این و رخسارگان کرد زرد

1000

برآمد روانش بتیمار و درد

1001

ببازیگری ماند این چرخ مست

1002

که بازی برآرد به هفتاد دست

1003

زمانی بخنجر زمانی بتیغ

1004

زمانی بباد و زمانی بمیغ

1005

زمانی بدست یکی ناسزا

1006

زمانی خود از درد و سختی رها

1007

زمانی دهد تخت و گنج و کلاه

1008

زمانی غم و رنج و خواری و چاه

1009

همی خورد باید کسی را که هست

1010

منم تنگدل تا شدم تنگدست

1011

اگر خود نزادی خردمند مرد

1012

ندیدی ز گیتی چنین گرم و سرد

1013

بباید به کوری و ناکام زیست

1014

برین زندگانی بباید گریست

1015

سرانجام خاکست بالین اوی

1016

دریغ آن دل و رای و آیین اوی

1017

پرستندگان بر سر دژ شدند

1018

همه خویشتن بر زمین برزدند

1019

یکی آتشی خود جریره فروخت

1020

همه گنجها را بتش بسوخت

1021

یکی تیغ بگرفت زان پس بدست

1022

در خانهٔ تازی اسپان ببست

1023

شکمشان بدرید و ببرید پی

1024

همی ریخت از دیده خوناب و خوی

1025

بیامد ببالین فرخ فرود

1026

یکی دشنه با او چو آب کبود

1027

دو رخ را بروی پسر بر نهاد

1028

شکم بردرید و برش جان بداد

1029

در دژ بکندند ایرانیان

1030

بغارت ببستند یکسر میان

1031

چو بهرام نزدیک آن باره شد

1032

از اندوه یکسر دلش پاره شد

1033

بایرانیان گفت کین از پدر

1034

بسی خوارتر مرد و هم زارتر

1035

کشنده سیاوش چاکر نبود

1036

ببالینش بر کشته مادر نبود

1037

همه دژ سراسر برافروخته

1038

همه خان و مان کنده و سوخته

1039

بایرانیان گفت کز کردگار

1040

بترسید وز گردش روزگار

1041

ببد بس درازست چنگ سپهر

1042

به بیدادگر برنگردد بمهر

1043

زکیخسرو اکنون ندارید شرم

1044

که چندان سخن گفت با طوس نرم

1045

بکین سیاوش فرستادتان

1046

بسی پند و اندرزها دادتان

1047

ز خون برادر چو آگه شود

1048

همه شرم و آذرم کوته شود

1049

ز رهام وز بیژن تیز مغز

1050

نیاید بگیتی یکی کار نغز

1051

هماننگه بیامد سپهدار طوس

1052

براه کلات اندر آورد کوس

1053

چو گودرز و چون گیو کنداوران

1054

ز گردان ایران سپاهی گران

1055

سپهبد بسوی سپدکوه شد

1056

وزانجا بنزدیکی انبوه شد

1057

چو آمد ببالین آن کشته زار

1058

بران تخت با مادر افگنده خوار

1059

بیک دست بهرام پر آب چشم

1060

نشسته ببالین او پر ز خشم

1061

بدست دگر زنگهٔ شاوران

1062

برو انجمن گشته کنداوران

1063

گوی چون درختی بران تخت عاج

1064

بدیدار ماه و ببالای ساج

1065

سیاوش بد خفته بر تخت زر

1066

ابا جوشن و تیغ و گرز و کمر

1067

برو زار بگریست گودرز و گیو

1068

بزرگان چو گرگین و بهرام نیو

1069

رخ طوس شد پر ز خون جگر

1070

ز درد فرود و ز درد پسر

1071

که تندی پشیمانی آردت بار

1072

تو در بوستان تخم تندی مکار

1073

چنین گفت گودرز با طوس و گیو

1074

همان نامداران و گردان نیو

1075

که تندی نه کار سپهبد بود

1076

سپهبد که تندی کند بد بود

1077

جوانی بدین سان ز تخم کیان

1078

بدین فر و این برز و یال و میان

1079

بدادی بتیزی و تندی بباد

1080

زرسپ آن سپهدار نوذرنژاد

1081

ز تیزی گرفتار شد ریونیز

1082

نبود از بد بخت ما مانده چیز

1083

هنر بی‌خرد در دل مرد تند

1084

چو تیغی که گردد ز زنگار کند

1085

چو چندین بگفتند آب از دو چشم

1086

ببارید و آمد ز تندی بخشم

1087

چنین پاسخ آورد کز بخت بد

1088

بسی رنج وسختی بمردم رسد

1089

بفرمود تا دخمهٔ شاهوار

1090

بکردند بر تیغ آن کوهسار

1091

نهادند زیراندرش تخت زر

1092

بدیبای زربفت و زرین کمر

1093

تن شاهوارش بیاراستند

1094

گل و مشک و کافور و می خواستند

1095

سرش را بکافور کردند خشک

1096

رخش را بعطر و گلاب و بمشک

1097

نهادند بر تخت و گشتند باز

1098

شد آن شیردل شاه گردن‌فراز

1099

زراسپ سرافراز با ریونیز

1100

نهادند در پهلوی شاه نیز

1101

سپهبد بران ریش کافورگون

1102

ببارید از دیدگان جوی خون

1103

چنینست هرچند مانیم دیر

1104

نه پیل سرافراز ماند نه شیر

1105

دل سنگ و سندان بترسد ز مرگ

1106

رهایی نیابد ازو بار و برگ

1107

سه روزش درنگ آمد اندر چرم

1108

چهارم برآمد ز شیپور دم

1109

سپه برگرفت و بزد نای و کوس

1110

زمین کوه تا کوه گشت آبنوس

1111

هرآنکس که دیدی ز توران سپاه

1112

بکشتی تنش را فگندی براه

1113

همه مرزها کرد بی‌تار و پود

1114

همی رفت پیروز تا کاسه‌رود

1115

بدان مرز لشکر فرود آورید

1116

زمین گشت زان خیمه‌ها ناپدید

1117

خبر شد بترکان کز ایران سپاه

1118

سوس کاسه رود اندر آمد براه

1119

ز تران بیامد دلیری جوان

1120

پلاشان بیداردل پهلوان

1121

بیامد که لشکر همی بنگرد

1122

درفش سران را همی بشمرد

1123

بلشکرگه اندر یکی کوه بود

1124

بلند و بیکسو ز انبوه بود

1125

نشسته برو گیو و بیژن بهم

1126

همی رفت هرگونه از بیش و کم

1127

درفش پلاشان ز توران سپاه

1128

بدیدار ایشان برآمد ز راه

1129

چو از دور گیو دلاور بدید

1130

بزد دست و تیغ از میان برکشید

1131

چنین گفت کامد پلاشان شیر

1132

یکی نامداری سواری دلیر

1133

شوم گر سرش را ببرم ز تن

1134

گرش بسته آرم بدین انجمن

1135

بدو گفت بیژن که گر شهریار

1136

مرا داد خلعت بدین کارزار

1137

بفرمان مرا بست باید کمر

1138

برزم پلاشان پرخاشخر

1139

به بیژن چنین گفت گیو دلیر

1140

که مشتاب در چنگ این نره شیر

1141

نباید که با او نتابی بجنگ

1142

کنی روز بر من برین جنگ تنگ

1143

پلاشان چو شیر است در مرغزار

1144

جز از مرد جنگی نجوید شکار

1145

بدو گفت بیژن مرا زین سخن

1146

به پیش جهاندار ننگی مکن

1147

سلیح سیاوش مرا ده بجنگ

1148

پس آنگه نگه کن شکار پلنگ

1149

بدو داد گیو دلیر آن زره

1150

همی بست بیژن زره را گره

1151

یکی بارهٔ تیزرو برنشست

1152

بهامون خرامید نیزه بدست

1153

پلاشان یکی آهو افگنده بود

1154

کبابش بر آتش پراگنده بود

1155

همی خورد و اسپش چران و چمان

1156

پلاشان نشسته به بازو کمان

1157

چو اسپش ز دور اسپ بیژن بدید

1158

خروشی برآورد و اندر دمید

1159

پلاشان بدانست کامد سوار

1160

بیامد بسیچیدهٔ کارزار

1161

یکی بانگ برزد به بیژن بلند

1162

منم گفت شیراوژن و و دیوبند

1163

بگو آشکارا که نام تو چیست

1164

که اختر همی بر تو خواهد گریست

1165

دلاور بدو گفت من بیژنم

1166

برزم اندرون پیل و رویین‌تنم

1167

نیا شیر جنگی پدر گیو گرد

1168

هم اکنون ببینی ز من دستبرد

1169

بروز بلا در دم کارزار

1170

تو بر کوه چون گرگ مردار خواه

1171

همی دود و خاکستر و خون خوری

1172

گه آمد که لشکر بهامون بری

1173

پلاشان بپاسخ نکرد ایچ یاد

1174

برانگیخت آن پیل‌تن را چو باد

1175

سواران بنیزه برآویختند

1176

یکی گرد تیره برانگیختند

1177

سنانهای نیزه بهم برشکست

1178

یلان سوی شمشیر بردند دست

1179

بزخم اندرون تیغ شد لخت لخت

1180

ببودند لرزان چو شاخ درخت

1181

بب اندرون غرقه شد بارگی

1182

سرانشان غمی گشت یکبارگی

1183

عمود گران برکشیدند باز

1184

دو شیر سرافراز و دو رزمساز

1185

چنین تا برآورد بیژن خروش

1186

عمودگران برنهاده بدوش

1187

بزد بر میان پلاشان گرد

1188

همه مهرهٔ پشت بشکست خرد

1189

ز بالای اسپ اندر آمد تنش

1190

نگون شد بر و مغفر و جوشنش

1191

فرود آمد از باره بیژن چو گرد

1192

سر مرد جنگی ز تن دور کرد

1193

سلیح و سر و اسپ آن نامجوی

1194

بیاورد و سوی پدر کرد روی

1195

دل گیو بد زان سخن پر ز درد

1196

که چون گردد آن باد روز نبرد

1197

خروشان و جوشان بدان دیده‌گاه

1198

که تا گرد بیژن کی آید ز راه

1199

همی آمد از راه پور جوان

1200

سر و جوشن و اسپ آن پهلوان

1201

بیاورد و بنهاد پیش پدر

1202

بدو گفت پیروز باش ای پسر

1203

برفتند با شادمانی ز جای

1204

نهادند سر سوی پرده‌سرای

1205

بیاورد پیش سپهبد سرش

1206

همان اسپ با جوشن و مغفرش

1207

چنان شاد شد زان سخن پهلوان

1208

که گفتی برافشاند خواهد روان

1209

بدو گفت کای پور پشت سپاه

1210

سر نامداران و دیهیم شاه

1211

همیشه بزی شاد و برترمنش

1212

ز تو دور بادا بد بدکنش

1213

ازان پس خبر شد بافراسیاب

1214

که شد مرز توران چو دریای آب

1215

سوی کاسه‌رود اندر آمد سپاه

1216

زمین شد ز کین سیاوش سیاه

1217

سپهبد به پیران سالار گفت

1218

که خسرو سخن برگشاد از نهفت

1219

مگر کین سخن را پذیره شویم

1220

همه با درفش و تبیره شویم

1221

وگرنه ز ایران بیاید سپاه

1222

نه خورشید بینیم روشن نه ماه

1223

برو لشکر آور ز هر سو فراز

1224

سخنها نباید که گردد دراز

1225

وزین رو برآمد یکی تندباد

1226

که کس را ز ایران نبد رزم یاد

1227

یکی ابر تند اندر آمد چو گرد

1228

ز سرما همی لب بدندان فسرد

1229

سراپرده و خیمه‌ها گشت یخ

1230

کشید از بر کوه بر برف نخ

1231

بیک هفته کس روی هامون ندید

1232

همه کشور از برف شد ناپدید

1233

خور و خواب و آرامگه تنگ شد

1234

تو گفتی که روی زمین سنگ شد

1235

کسی را نبد یاد روز نبرد

1236

همی اسپ جنگی بکشت و بخورد

1237

تبه شد بسی مردم و چارپای

1238

یکی را نبد چنگ و بازو بجای

1239

بهشتم برآمد بلند آفتاب

1240

جهان شد سراسر چو دریای آب

1241

سپهبد سپه را همی گرد کرد

1242

سخن رفت چندی ز روز نبرد

1243

که ایدر سپه شد ز تنگی تباه

1244

سزد گر برانیم ازین رزمگاه

1245

مبادا برین بوم و برها درود

1246

کلات و سپدکوه گر کاسه رود

1247

ز گردان سرافراز بهرام گفت

1248

که این از سپهبد نشاید نهفت

1249

تو ما را بگفتار خامش کنی

1250

همی رزم پور سیاوش کنی

1251

مکن کژ ابر خیره بر کار راست

1252

بیک جان نگه کن که چندین بکاست

1253

هنوز از بدی تا چه آیدت پیش

1254

به چرم اندر است این زمان گاومیش

1255

سپهبد چنین گفت کاذرگشسپ

1256

نبد نامورتر ز جنگی زرسپ

1257

بلشکر نگه کن که چون ریونیز

1258

که بینی بمردی و دیدار نیز

1259

نه بر بی‌گنه کشته آمد فرود

1260

نوشته چنین بود بود آنچ بود

1261

مرا جام ازو پر می و شیر بود

1262

جوان را ز بالا سخن تیر بود

1263

کنون از گذشته نیاریم یاد

1264

به بیداد شد کشته او گر بداد

1265

چو خلعت ستد گیو گودرز ز شاه

1266

که آن کوه هیزم بسوزد براه

1267

کنونست هنگام آن سوختن

1268

به آتش سپهری برافروختن

1269

گشاده شود راه لشکر مگر

1270

بباشد سپه را بروبر گذر

1271

بدو گفت گیو این سخن رنج نیست

1272

وگر هست هم رنج بی‌گنج نیست

1273

غمی گشت بیژن بدین داستان

1274

نباشم بدین گفت همداستان

1275

مرا با جوانی نباید نشست

1276

بپیری کمر بر میان تو بست

1277

برنج و بسختی بپروردیم

1278

بگفتار هرگز نیازردیم

1279

مرا برد باید بدین کار دست

1280

نشاید تو با رنج و من با نشست

1281

بدو گفت گیو آنک من ساختم

1282

بدین کار گردن برافراختم

1283

کنون ای پسر گاه آرایشست

1284

نه هنگام پیری و بخشایشست

1285

ازین رفتن من ندار ایچ غم

1286

که من کوه خارا بسوزم به دم

1287

بسختی گذشت از در کاسه‌رود

1288

جهان را همه رنج برف آب بود

1289

چو آمد برران کوه هیزم فراز

1290

ندانست بالا و پهناش باز

1291

ز پیکان تیر آتشی برفروخت

1292

بکوه اندر افگند و هیزم بسوخت

1293

ز آتش سه هفته گذرشان نبود

1294

ز تف زبانه ز باد و ز دود

1295

چهارم سپه برگذشتن گرفت

1296

همان آب و آتش نشستن گرفت

1297

سپهبد چو لشکر برو گرد شد

1298

ز آتش براه گروگرد شد

1299

سپاه اندر آمد چنانچون سزد

1300

همه کوه و هامون سراپرده زد

1301

چنانچون ببایست برساختند

1302

ز هر سو طلایه برون تاختند

1303

گروگرد بودی نشست تژاو

1304

سواری که بودیش با شیر تاو

1305

فسیله بدان جایگه داشتی

1306

چنان کوه تا کوه بگذاشتی

1307

خبر شد که آمد ز ایران سپاه

1308

گله برد باید به یکسو ز راه

1309

فرستاد گردی هم اندر شتاب

1310

بنزدیک چوپان افراسیاب

1311

کبوده بدش نام و شایسته بود

1312

بشایستگی نیز بایسته بود

1313

بدو گفت چون تیره گردد سپهر

1314

تو ز ایدر برو هیچ منمای چهر

1315

نگه کن که چندست ز ایران سپاه

1316

ز گردان که دارد درفش و کلاه

1317

ازیدر بر ایشان شبیخون کنیم

1318

همه کوه در جنگ هامون کنیم

1319

کبوده بیامد چو گرد سیاه

1320

شب تیره نزدیک ایران سپاه

1321

طلایه شب تیره بهرام بود

1322

کمندش سر پیل را دام بود

1323

برآورد اسپ کبوده خروش

1324

ز لشکر برافراخت بهرام گوش

1325

کمان را بزه کرد و بفشارد ران

1326

درآمد ز جای آن هیون گران

1327

یکی تیر بگشاد و نگشاد لب

1328

کبوده نبود ایچ پیدا ز شب

1329

بزد بر کمربند چوپان شاه

1330

همی گشت رنگ کبوده سیاه

1331

ز اسپ اندر افتاد و زنهار خواست

1332

بدو گفت بهرام برگوی راست

1333

که ایدر فرستندهٔ تو که بود

1334

کرا خواستی زین بزرگان بسود

1335

ببهرام گفت ار دهی زینهار

1336

بگویم ترا هرچ پرسی ز کار

1337

تژاوست شاها فرستنده‌ام

1338

بنزدیک او من پرستنده‌ام

1339

مکش مر مرا تا نمایمت راه

1340

بجایی که او دارد آرامگاه

1341

بدو گفت بهرام با من تژاو

1342

چو با شیر درنده پیکار گاو

1343

سرش را بخنجر ببرید پست

1344

بفتراک زین کیانی ببست

1345

بلشکر گه آورد و بفگند خوار

1346

نه نام‌آوری بد نه گردی سوار

1347

چو خورشید بر زد ز گردون درفش

1348

دم شب شد از خنجر او بنفش

1349

غمی شد دل مرد پرخاشجوی

1350

بدانست کو را بد آمد بروی

1351

برآمد خروش خروس و چکاو

1352

کبوده نیامد بنزد تژاو

1353

سپاهی که بودند با او بخواند

1354

وزان جایگه تیز لشکر براند

1355

تژاو سپهبد بشد با سپاه

1356

بایران خروش آمد از دیده‌گاه

1357

که آمد سپاهی ز ترکان بجنگ

1358

سپهبد نهنگی درفشی پلنگ

1359

ز گردنکشان پیش او رفت گیو

1360

تنی چند با او ز گردان نیو

1361

برآشفت و نامش بپرسید زوی

1362

چنین گفت کای مرد پرخاشجوی

1363

بدین مایه مردم بجنگ آمدی

1364

ز هامون بکام نهنگ آمدی

1365

بپاسخ چنین گفت کای نامدار

1366

ببینی کنون رزم شیر سوار

1367

بگیتی تژاوست نام مرا

1368

بهر دم برآرند کام مرا

1369

نژادم بگوهر از ایران بدست

1370

ز گردان وز پشت شیران بدست

1371

کنون مرزبانم بدین تخت و گاه

1372

نگین بزرگان و داماد شاه

1373

بدو گفت گیو اینکه گفتی مگوی

1374

که تیره شود زین سخن آبروی

1375

از ایران بتوران که دارد نشست

1376

مگر خوردنش خون بود گر کبست

1377

اگر مرزبانی و داماد شاه

1378

چرا بیشتر زین نداری سپاه

1379

بدین مایه لشکر تو تندی مجوی

1380

بتندی بپیش دلیران مپوی

1381

که این پرهنر نامدار دلیر

1382

سر مرزبان اندر آرد بزیر

1383

گر اایدونک فرمان کنی با سپاه

1384

بایران خرامی بنزدیک شاه

1385

کنون پیش طوس سپهبد شوی

1386

بگویی و گفتار او بشنوی

1387

ستانمت زو خلعت و خواسته

1388

پرستنده و اسپ آراسته

1389

تژاو فریبنده گفت ای دلیر

1390

درفش مرا کس نیارد بزیر

1391

مرا ایدر اکنون نگینست و گاه

1392

پرستنده و گنج و تاج و سپاه

1393

همان مرز و شاهی چو افراسیاب

1394

کس این را ز ایران نبیند بخواب

1395

پرستار وز مادیانان گله

1396

بدشت گروگرد کرده یله

1397

تو این اندکی لشکر من مبین

1398

مراجوی با گرز بر پشت زین

1399

من امروز با این سپاه آن کنم

1400

کزین آمدن تان پشیمان کنم

1401

چنین گفت بیژن بفرخ پدر

1402

که ای نامور گرد پرخاشخر

1403

سرافراز و بیداردل پهلوان

1404

به پیری نه آنی که بودی جوان

1405

ترا با تژاو این همه پند چیست

1406

بترکی چنین مهر و پیوند چیست

1407

همی گرز و خنجر بباید کشید

1408

دل و مغز ایشان بباید درید

1409

برانگیخت اسپ و برآمد خروش

1410

نهادند گوپال و خنجر بدوش

1411

یکی تیره گرد از میان بردمید

1412

بدان سان که خورشید شد ناپدید

1413

جهان شد چو آبار بهمن سیاه

1414

ستاره ندیدند روشن نه ماه

1415

بقلب سپاه اندرون گیو گرد

1416

همی از جهان روشنایی ببرد

1417

بپیش اندرون بیژن تیزچنگ

1418

همی بزمگاه آمدش جای جنگ

1419

وزان سوی با تاج بر سر تژاو

1420

که بودیش با شیر درنده تاو

1421

یلانش همه نیک‌مردان و شیر

1422

که هرگز نشدشان دل از رزم سیر

1423

بسی برنیامد برین روزگار

1424

که آن ترک سیر آمد از کارزار

1425

سه بهره ز توران سپه کشته شد

1426

سربخت آن ترک برگشته شد

1427

همی شد گریزان تژاو دلیر

1428

پسش بیژن گیو برسان شیر

1429

خروشان و جوشان و نیزه بدست

1430

تو گفتی که غرنده شیرست مست

1431

یکی نیزه زد بر میان تژاو

1432

نماند آن زمان با تژاو ایچ تاو

1433

گراینده بدبند رومی زره

1434

بپیچید و بگشاد بند گره

1435

بیفگند نیزه بیازید چنگ

1436

چو بر کوه بر غرم تازد پلنگ

1437

بدان سان که شاهین رباید چکاو

1438

ربود آن گرانمایه تاج تژاو

1439

که افراسیابش بسر برنهاد

1440

نبودی جدا زو بخواب و بیاد

1441

چنین تا در دژ همی تاخت اسپ

1442

پس‌اندرش بیژن چو آذرگشسپ

1443

چو نزدیکی دژ رسید اسپنوی

1444

بیامد خروشان پر از آب روی

1445

که از کین چنین پشت برگاشتی

1446

بدین دژ مرا خوار بگذاشتی

1447

سزد گر ز پس برنشانی مرا

1448

بدین ره بدشمن نمانی مرا

1449

تژاو سرافراز را دل بسوخت

1450

بکردار آتش رخش برفروخت

1451

فراز اسپنوی و تژاو از نشیب

1452

بدو داد در تاختن یک رکیب

1453

پس اندر نشاندش چو ماه دمان

1454

برآمد ز جا باره زیرش دنان

1455

همی تاخت چون گرد با اسپنوی

1456

سوی راه توران نهادند روی

1457

زمانی دوید اسپ جنگی تژاو

1458

نماند ایچ با اسپ و با مرد تاو

1459

تژاو آن زمان با پرستنده گفت

1460

که دشوار کار آمد ای خوب جفت

1461

فروماند این اسپ جنگی ز کار

1462

ز پس بدسگال آمد و پیش غار

1463

اگر دور از ایدر به بیژن رسم

1464

بکام بداندیش دشمن رسم

1465

ترا نیست دشمن بیکبارگی

1466

بمان تا برانم من این بارگی

1467

فرود آمد از اسپ او اسپنوی

1468

تژاو از غم او پر از آب روی

1469

سبکبار شد اسپ و تندی گرفت

1470

پسش بیژن گیو کندی گرفت

1471

چو دید آن رخ ماه‌روی اسپنوی

1472

ز گلبرگ روی و پر از مشک موی

1473

پس پشت خویش اندرش جای کرد

1474

سوی لشکر پهلوان رای کرد

1475

بشادی بیامد بدرگاه طوس

1476

ز درگاه برخاست آوای کوس

1477

که بیدار دل شیر جنگی سوار

1478

دمان با شکار آمد از مرغزار

1479

سپهدار و گردان پرخاشجوی

1480

بویرانی دژ نهادند روی

1481

ازان پس برفتند سوی گله

1482

که بودند بر دشت ترکان یله

1483

گرفتند هر یک کمندی بچنگ

1484

چنانچون بود ساز مردان جنگ

1485

بخم اندر آمد سر بارگی

1486

بیاراست لشکر بیکبارگی

1487

نشستند بر جایگاه تژاو

1488

سواران ایران پر از خشم و تاو

1489

تژاو غمی با دو دیده پرآب

1490

بیامد بنزدیک افراسیاب

1491

چنین گفت کامد سپهدار طوس

1492

ابا لشکری گشن و پیلان کوس

1493

پلاشان و آن نامداران مرد

1494

بخاک اندر آمد سرانشان ز گرد

1495

همه مرز و بوم آتش اندر زدند

1496

فسیله سراسر بهم برزدند

1497

چو بشنید افراسیاب این سخن

1498

غمی گشت و بر چاره افگند بن

1499

بپیران ویسه چنین گفت شاه

1500

که گفتم بیاور ز هر سو سپاه

1501

درنگ آمدت رای از کاهلی

1502

ز پیری گران گشته و بددلی

1503

نه دژ ماند اکنون نه اسپ و نه مرد

1504

نشستن نشاید بدین مرز کرد

1505

بسی خویش و پیوند ما برده گشت

1506

بسی مرد نیک‌اختر آزرده گشت

1507

کنون نیست امروز روز درنگ

1508

جهان گشت بر مرد بیدار تنگ

1509

جهاندار پیران هم اندر شتاب

1510

برون آمد از پیش افراسیاب

1511

ز هر مرز مردان جنگی بخواند

1512

سلیح و درم داد و لشکر براند

1513

چو آمد ز پهلو برون پهلوان

1514

همی نامزد کرد جای گوان

1515

سوی میمنه بارمان و تژاو

1516

سواران که دارند با شیر تاو

1517

چو نستهین گرد بر میسره

1518

کجا شیر بودی بچنگش بره

1519

جهان پر شد از نالهٔ کرنای

1520

ز غریدن کوس و هندی درای

1521

هوا سربسر سرخ و زرد و بنفش

1522

ز بس نیزه و گونه‌گونه درفش

1523

سپاهی ز جنگ‌آوران صدهزار

1524

نهاده همه سر سوی کارزار

1525

ز دریا بدریا نبود ایچ راه

1526

ز اسپ و ز پیل و هیون و سپاه

1527

همی رفت لشکر گروها گروه

1528

نبد دشت پیدا نه دریا نه کوه

1529

بفرمود پیران که بیره روید

1530

از ایدر سوی راه کوته روید

1531

نباید که یابند خود آگهی

1532

ازین نامداران با فرهی

1533

مگر ناگهان بر سر آن گروه

1534

فرود آرم این گشن لشکر چو کوه

1535

برون کرد کارآگهان ناگهان

1536

همی جست بیدار کار جهان

1537

بتندی براه اندر آورد روی

1538

بسوی گروگرد شد جنگجوی

1539

میان سرخس است نزدیک طوس

1540

ز باورد برخاست آوای کوس

1541

بپیوست گفتار کارآگهان

1542

بپیران بگفتند یک یک نهان

1543

که ایشان همه میگسارند و مست

1544

شب و روز با جام پر می بدست

1545

سواری طلایه ندیدم براه

1546

نه اندیشهٔ رزم توران سپاه

1547

چو بشنید پیران یلان را بخواند

1548

ز لشکر فراوان سخنها براند

1549

که در رزم ما را چنین دستگاه

1550

نبودست هرگز بایران سپاه

1551

گزین کرد زان لشکر نامدار

1552

سواران شمشیرزن سی‌هزار

1553

برفتند نیمی گذشته ز شب

1554

نه بانگ تبیره نه بوق و جلب

1555

چو پیران سالار لشکر براند

1556

میان یلان هفت فرسنگ ماند

1557

نخستین رسیدند پیش گله

1558

کجا بود بر دشت توران یله

1559

گرفتند بسیار و کشتند نیز

1560

نبود از بد بخت مانند چیز

1561

گله‌دار و چوپان بسی کشته شد

1562

سر بخت ایرانیان گشته شد

1563

وزان جایگه سوی ایران سپاه

1564

برفتند برسان گرد سیاه

1565

همه مست بودند ایرانیان

1566

گروهی نشسته گشاده میان

1567

بخیمه درون گیو بیدار بود

1568

سپهدار گودرز هشیار بود

1569

خروش آمد و بانگ زخم تبر

1570

سراسیمه شد گیو پرخاشخر

1571

ستاده ابر پیش پرده‌سرای

1572

یکی اسپ بر گستوان ور بپای

1573

برآشفت با خویشتن چون پلنگ

1574

ز بافیدن پای آمدش ننگ

1575

بیامد باسپ اندر آورد پای

1576

بکردار باد اندر آمد ز جای

1577

بپرده‌سرای سپهبد رسید

1578

ز گرد سپه آسمان تیره دید

1579

بدو گفت برخیز کامد سپاه

1580

یکی گرد برخاست ز اوردگاه

1581

وزان جایگه رفت نزد پدر

1582

بچنگ اندرون گرزهٔ گاو سر

1583

همی گشت بر گرد لشکر چو دود

1584

برانگیخت آن را که هشیار بود

1585

یکی جنگ با بیژن افگند پی

1586

که این دشت رزم است گر باغ می

1587

وزان پس بیامد سوی کارزار

1588

بره برشتابید چندی سوار

1589

بدان اندکی برکشیدند نخ

1590

سپاهی ز ترکان چو مور و ملخ

1591

همی کرد گودرز هر سو نگاه

1592

سپاه اندر آمد بگرد سپاه

1593

سراسیمه شد خفته از داروگیر

1594

برآمد یکی ابر بارانش تیر

1595

بزیر سر مست بالین نرم

1596

زبر گرز و گوپال و شمشیر گرم

1597

سپیده چو برزد سر از برج شیر

1598

بلشکر نگه کرد گیو دلیر

1599

همه دشت از ایرانیان کشته دید

1600

سر بخت بیدار برگشته دید

1601

دریده درفش و نگونسار کوس

1602

رخ زندگان تیره چون آبنوس

1603

سپهبد نگه کرد و گردان ندید

1604

ز لشکر دلیران و مردان ندید

1605

همه رزمگه سربسر کشته بود

1606

تنانشان بخون اندر آغشته بود

1607

پسر بی‌پدر شد پدر بی‌پسر

1608

همه لشگر گشن زیر و زبر

1609

به بیچارگی روی برگاشتند

1610

سراپرده و خیمه بگذاشتند

1611

نه کوس و نه لشکر نه بار و بنه

1612

همه میسره خسته و میمنه

1613

ازین گونه لشکر سوی کاسه‌رود

1614

برفتند بی‌مایه و تار و پود

1615

چنین آمد این گنبد تیزگرد

1616

گهی شادمانی دهد گاه درد

1617

سواران توران پس پشت طوس

1618

دلان پر ز کین و سران پر فسوس

1619

همی گرز بارید گویی ز ابر

1620

پس پشت بر جوشن و خود و گبر

1621

نبد کس برزم اندرون پایدار

1622

همه کوه کردند گردان حصار

1623

فرومانده اسپان و مردان جنگ

1624

یکی را نبد هوش و توش و نه هنگ

1625

سپاهی ازین گونه گشتند باز

1626

شده مانده از رزم و راه دراز

1627

ز هامون سپهبد سوی کوه شد

1628

ز پیکار ترکان بی‌اندوه شد

1629

فراوان کم آمد ز ایرانیان

1630

برآمد خروشی بدرد از میان

1631

همه خسته و بسته بد هرک زیست

1632

شد آن کشته بر خسته باید گریست

1633

نه تاج و نه تخت و نه پرده‌سرای

1634

نه اسپ و نه مردان جنگی بپای

1635

نه آباد بوم نه مردان کار

1636

نه آن خستگانرا کسی خواستار

1637

پدر بر پسر چند گریان شده

1638

وزان خستگان چند بریان شده

1639

چنین است رسم جهان جهان

1640

که کردار خویش از تو دارد نهان

1641

همی با تو در پرده بازی کند

1642

ز بیرون ترا بی‌نیازی کند

1643

ز باد آمدی رفت خواهی به گرد

1644

چه دانی که با تو چه خواهند کرد

1645

ببند درازیم و در چنگ آز

1646

ندانیم باز آشکارا ز راز

1647

دو بهره ز ایرانیان کشته بود

1648

دگر خسته از رزم برگشته بود

1649

سپهبد ز پیکار دیوانه گشت

1650

دلش با خرد همچو بیگانه گشت

1651

بلشکرگه اندر می و خوان و بزم

1652

سپاه آرزو کرد بر جای رزم

1653

جهاندیده گودرز با پیر سر

1654

نه پور و نبیره نه بوم و نه بر

1655

نه آن خستگان را خورش نه پزشک

1656

همه جای غم بود و خونین سرشک

1657

جهاندیدگان پیش اوی آمدند

1658

شکسته دل و راه‌جوی آمدند

1659

یکی دیدبان بر سر کوه کرد

1660

کجا دیدگان سوی انبوه کرد

1661

طلایه فرستاد بر هر سویی

1662

مگر یابد آن درد را دارویی

1663

یکی نامداری ز ایرانیان

1664

بفرمود تا تنگ بندند میان

1665

دهد شاه را آگهی زین سخن

1666

که سالار لشکر چهه افگند بن

1667

چه روز بد آمد بایرانیان

1668

سران را ز بخشش سرآمد زیان

1669

رونده بر شاه برد آگهی

1670

که تیره شد آن روزگار مهی

1671

چو شاه دلیر این سخنها شنید

1672

بجوشید وز غم دلش بردمید

1673

ز کار برادر پر از درد بود

1674

بران درد بر درد لشکر فزود

1675

زبان کرد گویا بنفرین طوس

1676

شب تیره تا گاه بانگ خروس

1677

دبیر خردمند را پیش خواند

1678

دل آگنده بودش ز غم برفشاند

1679

یکی نامه بنوشت پر آب چشم

1680

ز بهر برادر پر از درد و خشم

1681

بسوی فریبرز کاوس شاه

1682

یکی سوی پرمایگان سپاه

1683

سر نامه بود از نخست آفرین

1684

چنانچون بود رسم آیین و دین

1685

بنام خداوند خورشید و ماه

1686

کجا داد بر نیکوی دستگاه

1687

جهان و مکان و زمان آفرید

1688

پی مور و پیل گران آفرید

1689

ازویست پیروزی و زو شکیب

1690

بنیک و ببد زو رسد کام و زیب

1691

خرد داد و جان و تن زورمند

1692

بزرگی و دیهیم و تخت بلند

1693

رهایی نیابد سر از بند اوی

1694

یکی را همه فر و اورند اوی

1695

یکی را دگر شوربختی دهد

1696

نیاز و غم و درد و سختی دهد

1697

ز رخشنده خورشید تا تیره خاک

1698

همه داد بینم ز یزدان پاک

1699

بشد طوس با کاویانی درفش

1700

ز لشکر چهل مرد زرینه کفش

1701

بتوران فرستادمش با سپاه

1702

برادر شد از کین نخستین تباه

1703

بایران چنو هیچ مهتر مباد

1704

وزین گونه سالار لشکر مباد

1705

دریغا برادر فرود جوان

1706

سر نامداران و پشت گوان

1707

ز کین پدر زار و گریان بدم

1708

بران درد یک چند بریان بدم

1709

کنون بر برادر بباید گریست

1710

ندانم مرا دشمن و دوست کیست

1711

مرو گفتم او را براه چرم

1712

مزن بر کلات و سپدکوه دم

1713

بران ره فرودست و با لشکرست

1714

همان کی نژاد است و کنداور است

1715

نداند که این لشکر از بن کیند

1716

از ایران سپاهند گر خود چیند

1717

ازان کوه جنگ آورد بی‌گمان

1718

فراوان سران را سرآرد زمان

1719

دریغ آنچنان گرد خسرونژاد

1720

که طوس فرومایه دادش بباد

1721

اگر پیش از این او سپهبد بدست

1722

ز کاوس شاه اختر بد بدست

1723

برزم اندرون نیز خواب آیدش

1724

چو بی می‌نشیند شتاب آیدش

1725

هنرها همه هست نزدیک اوی

1726

مبادا چنان جان تاریک اوی

1727

چو این نامه خوانی هم‌اندر شتاب

1728

ز دل دور کن خورد آرام و خواب

1729

سبک طوس را بازگردان بجای

1730

ز فرمان مگرد و مزن هیچ رای

1731

سپهدار و سالار زرینه کفش

1732

تو می باش با کاویانی درفش

1733

سرافراز گودرز ازان انجمن

1734

بهر کار باشد ترا رای زن

1735

مکن هیچ در جنگ جستن شتاب

1736

ز می دور باش و مپیمای خواب

1737

بتندی مجو ایچ رزم از نخست

1738

همی باش تا خسته گردد درست

1739

ترا پیش رو گیو باشد بجنگ

1740

که با فر و برزست و چنگ پلنگ

1741

فرازآور از هر سوی ساز رزم

1742

مبادا که آید ترا رای بزم

1743

نهاد از بر نامه بر مهر شاه

1744

فرستاده را گفت برکش براه

1745

ز رفتن شب و روز ماسای هیچ

1746

بهر منزلی اسپ دیگر بسیچ

1747

بیامد فرستاده هم زین نشان

1748

بنزدیک آن نامور سرکشان

1749

بنزد فریبرز شد نامه دار

1750

بدو داد پس نامهٔ شهریار

1751

فریبرز طوس و یلان را بخواند

1752

ز کار گذشته فراوان براند

1753

همان نامور گیو و گودرز را

1754

سواران و گردان آن مرز را

1755

چو برخواند آن نامهٔ شهریار

1756

جهان را درختی نو آمد ببار

1757

بزرگان و شیران ایران زمین

1758

همه شاه را خواندند آفرین

1759

بیاورد طوس آن گرامی درفش

1760

ابا کوس و پیلان و زرینه کفش

1761

بنزد فریبرز بردند و گفت

1762

که آمد سزا را سزاوار جفت

1763

همه ساله بخت تو پیروز باد

1764

همه روزگار تو نوروز باد

1765

برفت و ببرد آنک بد نوذری

1766

سواران جنگ‌آور و لشکری

1767

بنزدیک شاه آمد از دشت جنگ

1768

بره‌بر نکرد ایچ‌گونه درنگ

1769

زمین را ببوسید در پیش شاه

1770

نکرد ایچ خسرو بدو در نگاه

1771

بدشنام بگشاد لب شهریار

1772

بران انجمن طوس را کرد خوار

1773

ازان پس بدو گفت کای بدنشان

1774

که کمباد نامت ز گردنکشان

1775

نترسی همی از جهاندار پاک

1776

ز گردان نیامد ترا شرم و باک

1777

نگفتم مرو سوی راه چرم

1778

برفتی و دادی دل من به غم

1779

نخستین بکین من آراستی

1780

نژاد سیاوش را کاستی

1781

برادر سرافراز جنگی فرود

1782

کجا هم چنو در زمانه نبود

1783

بکشتی کسی را که در کارزار

1784

چو تو لشکری خواستی روزکار

1785

وزان پس که رفتی بران رزمگاه

1786

نبودت به جز رامش و بزمگاه

1787

ترا جایگه نیست در شارستان

1788

بزیبد ترا بند و بیمارستان

1789

ترا پیش آزادگان کار نیست

1790

کجا مر ترا رای هشیار نیست

1791

سزاوار مسماری و بند و غل

1792

نه اندر خور تاج و دیهیم و مل

1793

نژاد منوچهر و ریش سپید

1794

ترا داد بر زندگانی امید

1795

وگرنه بفرمودمی تا سرت

1796

بداندیش کردی جدا از برت

1797

برو جاودان خانه زندان توست

1798

همان گوهر بد نگهبان توست

1799

ز پیشش براند و بفرمود بند

1800

به بند از دلش بیخ شادی بکند

1801

فریبرز بنهاد بر سر کلاه

1802

که هم پهلوان بود و هم پور شاه

1803

ازان پس بفرمود رهام را

1804

که پیدا کند با گهر نام را

1805

بدو گفت رو پیش پیران خرام

1806

ز من نزد آن پهلوان بر پیام

1807

بگویش که کردار گردان سپهر

1808

همیشه چنین بود پر درد و مهر

1809

یکی را برآرد بچرخ بلند

1810

یکی را کند زار و خوار و نژند

1811

کسی کو بلاجست گرد آن بود

1812

شبیخون نه کردار مردان بود

1813

شبیخون نسازند کنداوران

1814

کسی کو گراید بگرز گران

1815

تو گر با درنگی درنگ آوریم

1816

گرت رای جنگست جنگ آوریم

1817

ز پیش فریبرز رهام گرد

1818

برون رفت و پیغام و نامه ببرد

1819

بیامد طلایه بدیدش براه

1820

بپرسیدش از نام وز جایگاه

1821

بدو گفت رهام جنگی منم

1822

هنرمند و بیدار و سنگی منم

1823

پیام فریبرز کاوس شاه

1824

به پیران رسانم بدین رزمگاه

1825

ز پیش طلایه سواری چو گرد

1826

بیامد سخنها همه یاد کرد

1827

که رهام گودرز زان رزمگاه

1828

بیامد سوی پهلوان سپاه

1829

بفرمود تا پیش اوی آورند

1830

گشاده‌دل و تازه‌روی آورند

1831

سراینده رهام شد پیش اوی

1832

بترس از نهان بداندیش اوی

1833

چو پیران ورا دید بنواختش

1834

بپرسید و بر تخت بنشاختش

1835

برآورد رهام راز از نهفت

1836

پیام فریبرز با او بگفت

1837

چنین گفت پیران برهام گرد

1838

که این جنگ را خرد نتوان شمرد

1839

شما را بد این پیش دستی بجنگ

1840

ندیدیم با طوس رای و درنگ

1841

بمرز اندر آمد چو گرگ سترگ

1842

همی کشت بی‌باک خرد و بزرگ

1843

چه مایه بکشت و چه مایه ببرد

1844

بدو نیک این مرز یکسان شمرد

1845

مکافات این بد کنون یافتند

1846

اگر چند با کینه بشتافتند

1847

کنون گر تویی پهلوان سپاه

1848

چنانچون ترا باید از من بخواه

1849

گر ایدونک یک ماه خواهی درنگ

1850

ز لشکر نیاید سواری بجنگ

1851

وگر جنگ جویی منم برکنار

1852

بیارای و برکش صف کارزار

1853

چو یک مه بدین آرزو بشمرید

1854

که از مرز توران‌زمین بگذرید

1855

برانید لشکر سوی مرز خویش

1856

ببینید یکسر همه ارز خویش

1857

وگرنه بجنگ اندر آرید چنگ

1858

مخواهید زین پس زمان و درنگ

1859

یکی خلعت آراست رهام را

1860

چنانچون بود درخور نام را

1861

بنزد فریبرز رهام گرد

1862

بیاورد نامه چنانچون ببرد

1863

فریبرز چون یافت روز درنگ

1864

بهر سو بیازید چون شیرچنگ

1865

سر بدره‌ها را گشادن گرفت

1866

نهاده همه رای دادن گرفت

1867

کشیدند و لشکر بیاراستند

1868

ز هر چیز لختی بپیراستند

1869

چو آمد سر ماه هنگام جنگ

1870

ز پیمان بگشتند و از نام و ننگ

1871

خروشی برآمد ز هر دو سپاه

1872

برفتند یکسر سوی رزمگاه

1873

ز بس ناله بوق و هندی درای

1874

همی آسمان اندر آمد ز جای

1875

هم از یال اسپان و دست و عنان

1876

ز گوپال و تیغ و کمان و سنان

1877

تو گفتی جهان دام نر اژدهاست

1878

وگر آسمان بر زمین گشت راست

1879

نبد پشه را روزگار گذر

1880

ز بس گرز و تیغ و سنان و سپر

1881

سوی میمنه گیو گودرز بود

1882

رد و موبد و مهتر مرز بود

1883

سوی میسره اشکش تیزچنگ

1884

که دریای خون راند هنگام جنگ

1885

یلان با فریبرز کاوس شاه

1886

درفش از پس پشت در قلبگاه

1887

فریبرز با لشکر خویش گفت

1888

که ما را هنرها شد اندر نهفت

1889

یک امروز چون شیر جنگ آوریم

1890

جهان بر بداندیش تنگ آوریم

1891

کزین ننگ تا جاودان بر سپاه

1892

بخندند همی گرز و رومی کلاه

1893

یکی تیرباران بکردند سخت

1894

چو باد خزانی که ریزد درخت

1895

تو گفتی هوا پر کرگس شدست

1896

زمین از پی پیل پامس شدست

1897

نبد بر هوا مرغ را جایگاه

1898

ز تیر و ز گرز و ز گرد سپاه

1899

درفشیدن تیغ الماس گون

1900

بکردار آتش بگرد اندرون

1901

تو گفتی زمین روی زنگی شدست

1902

ستاره دل پیل جنگی شدست

1903

ز بس نیزه و گرز و شمشیر تیز

1904

برآمد همی از جهان رستخیز

1905

ز قلب سپه گیو شد پیش صف

1906

خروشان و بر لب برآورده کف

1907

ابا نامداران گودرزیان

1908

کزیشان بدی راه سود و زیان

1909

بتیغ و بنیزه برآویختند

1910

همی ز آهن آتش فرو ریختند

1911

چو شد رزم گودرز و پیران درشت

1912

چو نهصد تن از تخم پیران بکشت

1913

چو دیدند لهاک و فرشیدورد

1914

کزان لشکر گشن برخاست گرد

1915

یکی حمله بردند برسوی گیو

1916

بران گرزداران و شیران نیو

1917

ببارید تیر از کمان سران

1918

بران نامداران جوشن‌وران

1919

چنان شد که کس روی کشور ندید

1920

ز بس کشتگان شد زمین ناپدید

1921

یکی پشت بر دیگری برنگاشت

1922

نه بگذاشت آن جایگه را که داشت

1923

چنین گفت هومان به فرشیدورد

1924

که با قلبگه جست باید نبرد

1925

فریبرز باید کزان قلبگاه

1926

گریزان بیاید ز پشت سپاه

1927

پس آسان بود جنگ با میمنه

1928

بچنگ آید آن رزمگاه و بنه

1929

برفتند پس تا بقلب سپاه

1930

بجنگ فریبرز کاوس شاه

1931

ز هومان گریزان بشد پهلوان

1932

شکست اندر آمد برزم گوان

1933

بدادند گردنکشان جای خویش

1934

نبودند گستاخ با رای خویش

1935

یکایک بدشمن سپردند جای

1936

ز گردان ایران نبد کس بپای

1937

بماندند بر جای کوس و درفش

1938

ز پیکارشان دیده‌ها شد بنفش

1939

دلیران بدشمن نمودند پشت

1940

ازان کارزار انده آمد بمشت

1941

نگون گشته کوس و درفش و سنان

1942

نبود ایچ پیدا رکیب از عنان

1943

چو دشمن ز هر سو بانبوه شد

1944

فریبرز بر دامن کوه شد

1945

برفتند ز ایرانیان هرک زیست

1946

بران زندگانی بباید گریست

1947

همی بود بر جای گودرز و گیو

1948

ز لشکر بسی نامبردار نیو

1949

چو گودرز کشواد بر قلبگاه

1950

درفش فریبرز کاوس شاه

1951

ندید و یلان سپه را ندید

1952

بکردار آتش دلش بردمید

1953

عنان کرد پیچان براه گریز

1954

برآمد ز گودرزیان رستخیز

1955

بدو گفت گیو ای سپهدار پیر

1956

بسی دیده‌ای گرز و گوپال و تیر

1957

اگر تو ز پیران بخواهی گریخت

1958

بباید بسر بر مرا خاک ریخت

1959

نماند کسی زنده اندر جهان

1960

دلیران و کارآزموده مهان

1961

ز مردن مرا و ترا چاره نیست

1962

درنگی تر از مرگ پتیاره نیست

1963

چو پیش آمد این روزگار درشت

1964

ترا روی بینند بهتر که پشت

1965

بپیچیم زین جایگه سوی جنگ

1966

نیاریم بر خاک کشواد ننگ

1967

ز دانا تو نشنیدی آن داستان

1968

که برگوید از گفتهٔ باستان

1969

که گر دو برادر نهد پشت پشت

1970

تن کوه را سنگ ماند بمشت

1971

تو باشی و هفتاد جنگی پسر

1972

ز دوده ستوده بسی نامور

1973

بخنجر دل دشمنان بشکنیم

1974

وگر کوه باشد ز بن برکنیم

1975

چو گودرز بشنید گفتار گیو

1976

بدید آن سر و ترگ بیدار نیو

1977

پشیمان شد از دانش و رای خویش

1978

بیفشارد بر جایگه پای خویش

1979

گرازه برون آمد و گستهم

1980

ابا برته و زنگهٔ یل بهم

1981

بخوردند سوگندهای گران

1982

که پیمان شکستن نبود اندران

1983

کزین رزمگه برنتابیم روی

1984

گر از گرز خون اندر آید بجوی

1985

وزان جایگه ران بیفشاردند

1986

برزم اندرون گرز بگذاردند

1987

ز هر سو سپه بیکران کشته شد

1988

زمانه همی بر بدی گشته شد

1989

به بیژن چنین گفت گودرز پیر

1990

کز ایدر برو زود برسان تیر

1991

بسوی فریبرز برکش عنان

1992

بپیش من آر اختر کاویان

1993

مگر خود فریبرز با آن درفش

1994

بیاید کند روی دشمن بنفش

1995

چو بشنید بیژن برانگیخت اسپ

1996

بیامد بکردار آذرگشسپ

1997

بنزد فریبرز و با او بگفت

1998

که ایدر چه داری سپه در نهفت

1999

عنان را چو گردان یکی برگرای

2000

برین کوه سر بر فزون زین مپای

2001

اگر تو نیایی مرا ده درفش

2002

سواران و این تیغهای بنفش

2003

چو بیژن سخن با فریبرز گفت

2004

نکرد او خرد با دل خویش جفت

2005

یکی بانگ برزد به بیژن که رو

2006

که در کار تندی و در جنگ نو

2007

مرا شاه داد این درفش و سپاه

2008

همین پهلوانی و تخت و کلاه

2009

درفش از در بیژن گیو نیست

2010

نه اندر جهان سربسر نیو نیست

2011

یکی تیغ بگرفت بیژن بنفش

2012

بزد ناگهان بر میان درفش

2013

بدو نیمه کرد اختر کاویان

2014

یکی نیمه برداشت گرد از میان

2015

بیامد که آرد بنزد سپاه

2016

چو ترکان بدیدند اختر براه

2017

یکی شیردل لشکری جنگجوی

2018

همه سوی بیژن نهادند روی

2019

کشیدند گوپال و تیغ بنفش

2020

به پیکار آن کاویانی درفش

2021

چنین گفت هومان که آن اخترست

2022

که نیروی ایران بدو اندر است

2023

درفش بنفش ار بچنگ آوریم

2024

جهان جمله بر شاه تنگ آوریم

2025

کمان را بزه کرد بیژن چو گرد

2026

بریشان یکی تیرباران بکرد

2027

سپه یکسر از تیر او دور شد

2028

همی گرگ درنده را سور شد

2029

بگفتند با گیو و با گستهم

2030

سواران که بودند با او بهم

2031

که مان رفت باید بتوران سپاه

2032

ربودن ازیشان همی تاج و گاه

2033

ز گردان ایران دلاور سران

2034

برفتند بسیار نیزه‌وران

2035

بکشتند زیشان فراوان سوار

2036

بیامد ز ره بیژن نامدار

2037

سپاه اندر آمد بگرد درفش

2038

هوا شد ز گرد سواران بنفش

2039

دگر باره از جای برخاستند

2040

بران دشت رزمی نو آراستند

2041

به پیش سپه کشته شد ریونیز

2042

که کاوس را بد چو جان عزیز

2043

یکی تاجور شاه کهتر پسر

2044

نیاز فریبرز و جان پدر

2045

سر و تاج او اندر آمد بخاک

2046

بسی نامور جامه کردند چاک

2047

ازان پس خروشی برآورد گیو

2048

که ای نامداران و گردان نیو

2049

چنویی نبود اندرین رزمگاه

2050

جوان و سرافراز و فرزند شاه

2051

نبیره جهاندار کاوس پیر

2052

سه تن کشته شد زار بر خیره خیر

2053

فرود سیاوش چون ریونیز

2054

بگیتی فزون زین شگفتی چه چیز

2055

اگر تاج آن نارسیده جوان

2056

بدشمن رسد شرم دارد روان

2057

اگر من بجنبم ازین رزمگاه

2058

شکست اندر آید بایران سپاه

2059

نباید که آن افسر شهریار

2060

بترکان رسد در صف کارزار

2061

فزاید بر این ننگها ننگ نیز

2062

ازین افسر و کشتن ریو نیز

2063

چنان بد که بشنید آواز گیو

2064

سپهبد سرافراز پیران نیو

2065

برامد بنوی یکی کارزار

2066

ز لشکر بران افسر نامدار

2067

فراوان ز هر سو سپه کشته شد

2068

سربخت گردنکشان گشته شد

2069

برآویخت چون شیر بهرام گرد

2070

بنیزه بریشان یکی حمله برد

2071

بنوک سنان تاج را برگرفت

2072

دو لشکر بدو مانده اندر شگفت

2073

همی بود زان گونه تا تیره گشت

2074

همی دیده از تیرگی خیره گشت

2075

چنین هر زمانی برآشوفتند

2076

همی بر سر یکدگر کوفتند

2077

ز گودرزیان هشت تن زنده بود

2078

بران رزمگه دیگر افگنده بود

2079

هم از تخمهٔ گیو چون بیست و پنج

2080

که بودند زیبای دیهیم و گنج

2081

هم از تخم کاوس هفتاد مرد

2082

سواران و شیران روز نبرد

2083

جز از ریونیز آن سر تاجدار

2084

سزد گر نیاید کسی در شمار

2085

چو سیصد تن از تخم افراسیاب

2086

کجا بختشان اندر آمد بخواب

2087

ز خویشان پیران چو نهصد سوار

2088

کم آمد برین روز در کارزار

2089

همان دست پیران بد و روز اوی

2090

ازان اختر گیتی‌افروز اوی

2091

نبد روز پیکار ایرانیان

2092

ازان جنگ جستن سرآمد زمان

2093

از آوردگه روی برگاشتند

2094

همی خستگان خوار بگذاشتند

2095

بدانگه کجا بخت برگشته بود

2096

دمان بارهٔ گستهم کشته بود

2097

پیاده همی رفت نیزه بدست

2098

ابا جوشن و خود برسان مست

2099

چو بیژن بگستهم نزدیک شد

2100

شب آمد همی روز تاریک شد

2101

بدو گفت هین برنشین از پسم

2102

گرامی‌تر از تو نباشد کسم

2103

نشستند هر دو بران بارگی

2104

چو خورشید شد تیره یکبارگی

2105

همه سوی آن دامن کوهسار

2106

گریزان برفتند برگشته کار

2107

سواران ترکان همه شاددل

2108

ز رنج و ز غم گشته آزاددل

2109

بلشکرگه خویش بازآمدند

2110

گرازنده و بزم ساز آمدند

2111

ز گردان ایران برآمد خروش

2112

همی کر شد از نالهٔ کوس گوش

2113

دوان رفت بهرام پیش پدر

2114

که ای پهلوان یلان سربسر

2115

بدانگه که آن تاج برداشتم

2116

بنیزه بابراندر افراشتم

2117

یکی تازیانه ز من گم شدست

2118

چو گیرند بی‌مایه ترکان بدست

2119

ببهرام بر چند باشد فسوس

2120

جهان پیش چشمم شود آبنوس

2121

نبشته بران چرم نام منست

2122

سپهدار پیران بگیرد بدست

2123

شوم تیز و تازانه بازآورم

2124

اگر چند رنج دراز آورم

2125

مرا این ز اختر بد آید همی

2126

که نامم بخاک اندر آید همی

2127

بدو گفت گودرز پیر ای پسر

2128

همی بخت خویش اندر آری بسر

2129

ز بهر یکی چوب بسته دوال

2130

شوی در دم اختر شوم فال

2131

چنین گفت بهرام جنگی که من

2132

نیم بهتر از دوده و انجمن

2133

بجایی توان مرد کاید زمان

2134

بکژی چرا برد باید گمان

2135

بدو گفت گیو ای برادر مشو

2136

فراوان مرا تازیانه‌ست نو

2137

یکی شوشهٔ زر بسیم اندر است

2138

دو شیبش ز خوشاب وز گوهرست

2139

فرنگیس چون گنج بگشاد سر

2140

مرا داد چندان سلیح و کمر

2141

من آن درع و تازانه برداشتم

2142

بتوران دگر خوار بگذاشتم

2143

یکی نیز بخشید کاوس شاه

2144

ز زر وز گوهر چو تابنده ماه

2145

دگر پنج دارم همه زرنگار

2146

برو بافته گوهر شاهوار

2147

ترا بخشم این هفت ز ایدر مرو

2148

یکی جنگ خیره میارای نو

2149

چنین گفت با گیو بهرام گرد

2150

که این ننگ را خرد نتوان شمرد

2151

شما را ز رنگ و نگارست گفت

2152

مرا آنک شد نام با ننگ جفت

2153

گر ایدونک تازانه بازآورم

2154

وگر سر ز گوشش بگاز آورم

2155

بر او رای یزدان دگرگونه بود

2156

همان گردش بخت وارونه بود

2157

هرانگه که بخت اندر آید بخواب

2158

ترا گفت دانا نیاید صواب

2159

بزد اسپ و آمد بران رزمگاه

2160

درخشان شده روی گیتی ز ماه

2161

همی زار بگریست بر کشتگان

2162

بران داغ دل بخت‌برگشتگان

2163

تن ریونیز اندران خون و خاک

2164

شده غرق و خفتان برو چاک چاک

2165

همی زار بگریست بهرام شیر

2166

که زار ای جوان سوار دلیر

2167

چو تو کشته اکنون چه یک مشت خاک

2168

بزرگان بایوان تو اندر مغاک

2169

بران کشتگان بر یکایک بگشت

2170

که بودند افگنده بر پهن‌دشت

2171

ازان نامداران یکی خسته بود

2172

بشمشیر ازیشان بجان رسته بود

2173

همی بازدانست بهرام را

2174

بنالید و پرسید زو نام را

2175

بدو گفت کای شیر من زنده‌ام

2176

بر کشتگان خوار افگنده‌ام

2177

سه روزست تا نان و آب آرزوست

2178

مرا بر یکی جامه خواب آرزوست

2179

بشد تیز بهرام تا پیش اوی

2180

بدل مهربان و بتن خویش اوی

2181

برو گشت گریان و رخ را بخست

2182

بدرید پیراهن او را ببست

2183

بدو گفت مندیش کز خستگیست

2184

تبه بودن این ز نابستگیست

2185

چو بستم کنون سوی لشکر شوی

2186

وزین خستگی زود بهتر شوی

2187

یکی تازیانه بدین رزمگاه

2188

ز من گم شدست از پی تاج شاه

2189

چو آن بازیابم بیایم برت

2190

رسانم بزودی سوی لشکرت

2191

وزانجا سوی قلب لشکر شتافت

2192

همی جست تا تازیانه بیافت

2193

میان تل کشتگان اندرون

2194

برآمیخته خاک بسیار و خون

2195

فرود آمد از باره آن برگرفت

2196

وزانجا خروشیدن اندر گرفت

2197

خروش دم مادیان یافت اسپ

2198

بجوشید برسان آذرگشسپ

2199

سوی مادیان روی بنهاد تفت

2200

غمی گشت بهرام و از پس برفت

2201

همی شد دمان تا رسید اندروی

2202

ز ترگ و ز خفتان پر از آب روی

2203

چو بگرفت هم در زمان برنشست

2204

یکی تیغ هندی گرفته بدست

2205

چو بفشارد ران هیچ نگذارد پی

2206

سوار و تن باره پرخاک و خوی

2207

چنان تنگدل شد بیکبارگی

2208

که شمشیر زد بر پی بارگی

2209

وزان جایگه تا بدین رزمگاه

2210

پیاده بپیمود چون باد راه

2211

سراسر همه دشت پرکشته دید

2212

زمین چون گل و ارغوان کشته دید

2213

همی گفت کاکنون چه سازیم روی

2214

بر این دشت بی‌بارگی راه‌جوی

2215

ازو سرکشان آگهی یافتند

2216

سواری صد از قلب بشتافتند

2217

که او را بگیرند زان رزمگاه

2218

برندش بر پهلوان سپاه

2219

کمان را بزه کرد بهرام شیر

2220

ببارید تیر از کمان دلیر

2221

چو تیری یکی در کمان راندی

2222

بپیرامنش کس کجا ماندی

2223

ازیشان فراوان بخست و بکشت

2224

پیاده نپیچید و ننمود پشت

2225

سواران همه بازگشتند ازوی

2226

بنزدیک پیران نهادند روی

2227

چو لشکر ز بهرام شد ناپدید

2228

ز هر سو بسی تیر گرد آورید

2229

چو لشکر بیامد بر پهلوان

2230

بگفتند با او سراسر گوان

2231

فراوان سخن رفت زان رزمساز

2232

ز پیکار او آشکارا و راز

2233

بگفتند کاینت هژبر دلیر

2234

پیاده نگردد خود از جنگ سیر

2235

بپرسید پیران که این مرد کیست

2236

ازان نامداران ورانام چیست

2237

یکی گفت بهرام شیراوژن است

2238

که لشکر سراسر بدو روشن است

2239

برویین چنین گفت پیران که خیز

2240

که بهرام را نیست جای گریز

2241

مگر زنده او را بچنگ آوری

2242

زمانه براساید از داوری

2243

ز لشکر کسی را که باید ببر

2244

کجا نامدارست و پرخاشخر

2245

چو بشنید رویین بیامد دمان

2246

نبودش بس اندیشهٔ بدگمان

2247

بر تیر بنشست بهرام شیر

2248

نهاده سپر بر سر و چرخ زیر

2249

یکی تیرباران برویین بکرد

2250

که شد ماه تابنده چون لاژورد

2251

چو رویین پیران ز تیرش بخست

2252

یلان را همه کند شد پای و دست

2253

بسستی بر پهلوان آمدند

2254

پر از درد و تیره‌روان آمدند

2255

که هرگز چنین یک پیاده بجنگ

2256

ز دریا ندیدیم جنگی نهنگ

2257

چو بشنید پیران غمی گشت سخت

2258

بلرزید برسان برگ درخت

2259

نشست از بر بارهٔ تند تاز

2260

همی رفت با او بسی رزمساز

2261

بیامد بدو گفت کای نامدار

2262

پیاده چرا ساختی کارزار

2263

نه تو با سیاوش بتوران بدی

2264

همانا بپرخاش و سوران بدی

2265

مرا با تو نان و نمک خوردن است

2266

نشستن همان مهر پروردن است

2267

نباید که با این نژاد و گهر

2268

بدین شیرمردی و چندین هنر

2269

ز بالا بخاک اندر آید سرت

2270

بسوزد دل مهربان مادرت

2271

بیا تا بسازیم سوگند و بند

2272

براهی که آید دلت را پسند

2273

ازان پس یکی با تو خویشی کنیم

2274

چو خویشی بود رای بیشی کنیم

2275

پیاده تو با لشکری نامدار

2276

نتابی مخور باتنت زینهار

2277

بدو گفت بهرام کای پهلوان

2278

خردمند و بیناو روشن‌روان

2279

مرا حاجت از تو یکی بارگیست

2280

وگر نه مرا جنگ یکبارگیست

2281

بدو گفت پیران که ای نامجوی

2282

ندانی که این رای را نیست روی

2283

ترا این به آید که گفتم سخن

2284

دلیری و بر خیره تندی مکن

2285

ببین تا سواران آن انجمن

2286

نهند این چنین ننگ بر خویشتن

2287

که چندین تن از تخمهٔ مهتران

2288

ز دیهیم داران و کنداوران

2289

ز پیکار تو کشته و خسته شد

2290

چنین رزم ناگاه پیوسته شد

2291

که جوید گذر سوی ایران کنون

2292

مگر آنک جوشد ورا مغز و خون

2293

اگر نیستی رنج افراسیاب

2294

که گردد سرش زین سخن پرشتاب

2295

ترا بارگی دادمی ای جوان

2296

بدان تات بردی بر پهلوان

2297

برفت او و آمد ز لشکر تژاو

2298

سواری که بودیش با شیر تاو

2299

ز پیران بپرسید و پیران بگفت

2300

که بهرام را از یلان نیست جفت

2301

بمهرش بدادم بسی پند خوب

2302

نمودم بدو راه و پیوند خوب

2303

سخن را نبد بر دلش هیچ راه

2304

همی راه جوید بایران سپاه

2305

بپیران چنین گفت جنگی تژاو

2306

که با مهر جان ترا نیست تاو

2307

شوم گر پیاده بچنگ آرمش

2308

سر اندر زمان زیر سنگ آرمش

2309

بیامد شتابان بدان رزمگاه

2310

کجا بود بهرام یل بی‌سپاه

2311

چو بهرام را دید نیزه بدست

2312

یکی برخروشید چون پیل مست

2313

بدو گفت ازین لشکر نامدار

2314

پیاده یکی مرد و چندین سوار

2315

بایران گرازید خواهی همی

2316

سرت برفرازید خواهی همی

2317

سران را سپردی سر اندر زمان

2318

گه آمد که بر تو سرآید زمان

2319

پس آنگه بفرمود کاندر نهید

2320

بتیر و بگرز و بژوپین دهید

2321

برو انجمن شد یکی لشکری

2322

هرانکس که بد از دلیران سری

2323

کمان را بزه کرد بهرام گرد

2324

بتیر از هوا روشنایی ببرد

2325

چو تیر اسپری شد سوی نیزه گشت

2326

چو دریای خون شد همه کوه و دشت

2327

چو نیزه قلم شد بگرز و بتیغ

2328

همی خون چکانید بر تیره میغ

2329

چو رزمش برین گونه پیوسته شد

2330

بتیرش دلاور بسی خسته شد

2331

چو بهرام یل گشت بی‌توش و تاو

2332

پس پشت او اندر آمد تژاو

2333

یکی تیغ زد بر سر کتف اوی

2334

که شیر اندر آمد ز بالا بروی

2335

جدا شد ز تن دست خنجرگزار

2336

فروماند از رزم و برگشت کار

2337

تژاو ستمگاره را دل بسوخت

2338

بکردار آتش رخش برفروخت

2339

بپیچید ازو روی پر درد و شرم

2340

بجوش آمدش در جگر خون گرم

2341

چو خورشید تابنده بنمود پشت

2342

دل گیو گشت از برادر درشت

2343

ببیژن چنین گفت کای رهنمای

2344

برادر نیامد همی باز جای

2345

بباید شدن تا وراکار چیست

2346

نباید که بر رفته باید گریست

2347

دلیران برفتند هر دو چو گرد

2348

بدان جای پرخاش و ننگ و نبرد

2349

بدیدار بهرامشان بد نیاز

2350

همی خسته و کشته جستند باز

2351

همه دشت پرخسته و کشته بود

2352

جهانی بخون اندر آغشته بود

2353

دلیران چو بهرام را یافتند

2354

پر از آب و خون دیده بشتافتند

2355

بخاک و بخون اندر افگنده خوار

2356

فتاده ازو دست و برگشته کار

2357

همی ریخت آب از بر چهراوی

2358

پر از خون دو تن دیده از مهر اوی

2359

چو بازآمدش هوش بگشاد چشم

2360

تنش پر ز خون بود و دل پر ز خشم

2361

چنین گفت با گیو کای نامجوی

2362

مرا چون بپوشی بتابوت روی

2363

تو کین برادر بخواه از تژاو

2364

ندارد مگر گاو با شیر تاو

2365

مرا دید پیران ویسه نخست

2366

که با من بدش روزگاری نشست

2367

همه نامداران و گردان چین

2368

بجستند با من بغاز کین

2369

تن من تژاو جفاپیشه خست

2370

نکرد ایچ یاد از نژاد و نشست

2371

چو بهرام گرد این سخن یاد کرد

2372

ببارید گیو از مژه آب زرد

2373

بدادار دارنده سوگند خورد

2374

بروز سپید و شب لاژورد

2375

که جز ترگ رومی نبیند سرم

2376

مگر کین بهرام بازآورم

2377

پر از درد و پر کین بزین برنشست

2378

یکی تیغ هندی گرفته بدست

2379

بدانگه که شد روی گیتی سیاه

2380

تژاو از طلایه برآمد براه

2381

چو از دور گیو دلیرش بدید

2382

عنان را بپیچید و دم درکشید

2383

چو دانست کز لشکر اندر گذشت

2384

ز گردان و گردنکشان دور گشت

2385

سوی او بیفکند پیچان کمند

2386

میان تژاو اندر آمد به بند

2387

بران اندر آورد و برگشت زود

2388

پس آسانش از پشت زین در ربود

2389

بخاک اندر افگند خوار و نژند

2390

فرود آمد و دست کردش به بند

2391

نشست از بر اسپ و او را کشان

2392

پس اندر همی برد چون بیهشان

2393

چنین گفت با او بخواهش تژاو

2394

که با من نماند ای دلیر ایچ تاو

2395

چه کردم کزین بی‌شمار انجمن

2396

شب تیره دوزخ نمودی بمن

2397

بزد بر سرش تازیانه دویست

2398

بدو گفت کین جای گفتار نیست

2399

ندانی همی ای بد شور بخت

2400

که در باغ کین تازه کشتی درخت

2401

که بالاش با چرخ همبر بود

2402

تنش خون خورد بار او سر بود

2403

شکار تو بهرام باید بجنگ

2404

ببینی کنون زخم کام نهنگ

2405

چنین گفت با گیو جنگی تژاو

2406

که تو چون عقابی و من چون چکاو

2407

ز بهرام بر بد نبردم گمان

2408

نه او را بدست من آمد زمان

2409

که من چون رسیدم سواران چین

2410

ورا کشته بودند بر دشت کین

2411

بران بد که بهرام بیجان شدست

2412

ز دردش دل گیو پیچان شدست

2413

کشانش بیارد گیو دلیر

2414

بپیش جگر خسته بهرام شیر

2415

بدو گفت کاینک سر بی‌وفا

2416

مکافات سازم جفا را جفا

2417

سپاس از جهان‌آفرین کردگار

2418

که چندان زمان دیدم از روزگار

2419

که تیره‌روان بداندیش تو

2420

بپردازم اکنون من از پیش تو

2421

همی کرد خواهش بریشان تژاو

2422

همی خواست از کشتن خویش تاو

2423

همی گفت ار ایدونک این کار بود

2424

سر من بخنجر بریدن چه سود

2425

یکی بنده باشم روان ترا

2426

پرستش کنم گوربان ترا

2427

چنین گفت با گیو بهرام شیر

2428

که ای نامور نامدار دلیر

2429

گر ایدونک از وی بمن بد رسید

2430

همان روز مرگش نباید چشید

2431

سر پر گناهش روان داد من

2432

بمان تا کند در جهان یاد من

2433

برادر چو بهرام را خسته دید

2434

تژاو جفا پیشه را بسته دید

2435

خروشید و بگرفت ریش تژاو

2436

بریدش سر از تن بسان چکاو

2437

دل گیو زان پس بریشان بسوخت

2438

روانش ز غم آتشی برفروخت

2439

خروشی برآورد کاندر جهان

2440

که دید این شگفت آشکار و نهان

2441

که گر من کشم ور کشی پیش من

2442

برادر بود گر کسی خویش من

2443

بگفت این و بهرام یل جان بداد

2444

جهان را چنین است ساز ونهاد

2445

عنان بزرگی هرآنکو بجست

2446

نخستین بباید بخون دست شست

2447

اگر خود کشد گر کشندش بدرد

2448

بگرد جهان تا توانی مگرد

2449

خروشان بر اسپ تژاوش ببست

2450

به بیژن سپرد آنگهی برنشست

2451

بیاوردش از جایگاه تژاو

2452

بنزدیک ایران دلش پر ز تاو

2453

چو شد دور زان جایگاه نبرد

2454

بکردار ایوان یکی دخمه کرد

2455

بیاگند مغزش بمشک و عبیر

2456

تنش را بپوشید چینی حریر

2457

برآیین شاهانش بر تخت عاج

2458

بخوابید و آویخت بر سرش تاج

2459

سر دخمه کردند سرخ و کبود

2460

تو گفتی که بهرام هرگز نبود

2461

شد آن لشکر نامور سوگوار

2462

ز بهرام وز گردش روزگار

2463

چو برزد سر از کوه تابنده شید

2464

برآمد سر تاج روز سپید

2465

سپاه پراگنده گردآمدند

2466

همی هر کسی داستانها زدند

2467

که چندین ز ایرانیان کشته شد

2468

سربخت سالار برگشته شد

2469

چنین چیره دست ترکان بجنگ

2470

سپه را کنون نیست جای درنگ

2471

بر شاه باید شدن بی‌گمان

2472

ببینیم تا بر چه گردد زمان

2473

اگر شاه را دل پر از جنگ نیست

2474

مرا و تو را جای آهنگ نیست

2475

پسر بی‌پدر شد پدر بی‌پسر

2476

بشد کشته و زنده خسته جگر

2477

اگر جنگ فرمان دهد شهریار

2478

بسازد یکی لشکر نامدار

2479

بیاییم و دلها پر از کین و جنگ

2480

کنیم این جهان بر بداندیش تنگ

2481

برین رای زان مرز گشتند باز

2482

همه دل پر از خون و جان پر گداز

2483

برادر ز خون برادر به درد

2484

زبانشان ز خویشان پر از یاد کرد

2485

برفتند یکسر سوی کاسه رود

2486

روانشان ازان کشتگان پر درود

2487

طلایه بیامد بپیش سپاه

2488

کسی را ندید اندران جایگاه

2489

بپیران فرستاد زود آگهی

2490

کز ایرانیان گشت گیتی تهی

2491

چو بشنید پیران هم اندر زمان

2492

بهر سو فرستاد کارآگهان

2493

چو برگشتن مهتران شد درست

2494

سپهبد روان را ز انده بشست

2495

بیامد بشبگیر خود با سپاه

2496

همی گشت بر گرد آن رزمگاه

2497

همه کوه و هم دشت و هامون و راغ

2498

سراپرده و خیمه بد همچو باغ

2499

بلشکر ببخشید خود برگرفت

2500

ز کار جهان مانده اندر شگفت

2501

که روزی فرازست و روزی نشیب

2502

گهی شاد دارد گهی با نهیب

2503

همان به که با جام مانیم روز

2504

همی بگذرانیم روزی بروز

2505

بدان آگهی نزد افراسیاب

2506

هیونی برافگند هنگام خواب

2507

سپهبد بدان آگهی شاد شد

2508

ز تیمار و درددل آزاد شد

2509

همه لشکرش گشته روشن‌روان

2510

ببستند آیین ره پهلوان

2511

همه جامهٔ زینت آویختند

2512

درم بر سر او همی ریختند

2513

چو آمد بنزدیکی شهر شاه

2514

سپهبد پذیره شدش با سپاه

2515

برو آفرین کرد و بسیار گفت

2516

که از پهلوانان ترا نیست جفت

2517

دو هفته ز ایوان افراسیاب

2518

همی بر شد آواز چنگ و رباب

2519

سیم هفته پیران چنان کرد رای

2520

که با شادمانی شود باز جای

2521

یکی خلعت آراست افراسیاب

2522

که گر برشماری بگیرد شتاب

2523

ز دینار وز گوهر شاهوار

2524

ز زرین کمرهای گوهرنگار

2525

از اسپان تازی بزرین ستام

2526

ز شمشیر هندی بزرین نیام

2527

یکی تخت پرمایه از عاج و ساج

2528

ز پیروزه مهد و ز بیجاده تاج

2529

پرستار چینی و رومی غلام

2530

پر از مشک و عنبر دو پیروزه جام

2531

بنزدیک پیران فرستاد چیز

2532

ازان پس بسی پندها داد نیز

2533

که با موبدان باش و بیدار باش

2534

سپه را ز دشمن نگهدار باش

2535

نگه کن خردمند کارآگهان

2536

بهرجای بفرست گرد جهان

2537

که کیخسرو امروز با خواستست

2538

بداد و دهش گیتی آراستست

2539

نژاد و بزرگی و تخت و کلاه

2540

چو شد گرد ازین بیش چیزی مخواه

2541

ز برگشتن دشمن ایمن مشو

2542

زمان تا زمان آگهی خواه نو

2543

بجایی که رستم بود پهلوان

2544

تو ایمن بخسپی بپیچد روان

2545

پذیرفت پیران همه پند اوی

2546

که سالار او بود و پیوند اوی

2547

سپهدار پیران و آن انجمن

2548

نهادند سر سوی راه ختن

2549

بپای آمد این داستان فرود

2550

کنون رزم کاموس باید سرود