بخش ۴ – سبب نظم کتاب

نظامی

بخش ۴ - سبب نظم کتاب

خمسهلیلی و مجنونشمارهٔ 4
1

روزی به مبارکی و شادی

2

بودم به نشاط کیقبادی

3

ابروی هلالیم گشاده

4

دیوان نظامیم نهاده

5

آیینه بخت پیش رویم

6

اقبال به شانه کرده مویم

7

صبح از گل سرخ دسته بسته

8

روزم به نفس شده خجسته

9

پروانه دل چراغ بر دست

10

من بلبل باغ و باغ سرمست

11

بر اوج سخن علم کشیده

12

در درج هنر قلم کشیده

13

منقار قلم به لعل سفتن

14

دراج زبان به نکته گفتن

15

در خاطرم اینکه وقت کار است

16

کاقبال رفیق و بخت یار است

17

تا کی نفس تهی گزینم

18

وز شغل جهان تهی نشینم

19

دوران که نشاط فربهی کرد

20

پهلو ز تهی روان تهی کرد

21

سگ را که تهی بود تهی گاه

22

نانی نرسد تهی در این راه

23

برساز جهان نوا توان ساخت

24

کانراست جهان که با جهان ساخت

25

گردن به هوا کسی فرازد

26

کو با همه چون هوا بسازد

27

چون آینه هر کجا که باشد

28

جنسی به دروغ بر تراشد

29

هر طبع که او خلاف جویست

30

چون پرده کج خلاف گویست

31

هان دولت گر بزرگواری

32

کردی ز من التماس کاری

33

من قرعه زنان به آنچنان فال

34

واختر به گذشتن اندران حال

35

مقبل که برد چنان برد رنج

36

دولت که دهد چنان دهد گنج

37

در حال رسید قاصد از راه

38

آورد مثال حضرت شاه

39

بنوشته به خط خوب خویشم

40

ده پانزده سطر نغز بیشم

41

هر حرفی از او شکفته باغی

42

افروخته‌تر ز شب چراغی

43

کای محرم حلقه غلامی

44

جادو سخن جهان نظامی

45

از چاشنی دم سحر خیز

46

سحری دگر از سخن برانگیز

47

در لافگه شگفت کاری

48

بنمای فصاحتی که داری

49

خواهم که به یاد عشق مجنون

50

رانی سخنی چو در مکنون

51

چون لیلی بکر اگر توانی

52

بکری دو سه در سخن نشانی

53

تا خوانم و گویم این شکربین

54

جنبانم سر که تاج سر بین

55

بالای هزار عشق نامه

56

آراسته کن به نوک خامه

57

شاه همه حرفهاست این حرف

58

شاید که در او کنی سخن صرف

59

در زیور پارسی و تازی

60

این تازه عروس را طرازی

61

دانی که من آن سخن شناسم

62

کابیات نو از کهن شناسم

63

تا ده دهی غرایبت هست

64

ده پنج زنی رها کن از دست

65

بنگر که ز حقه تفکر

66

در مرسله که می‌کشی در

67

ترکی صفت وفای مانیست

68

ترکانه سخن سزای ما نیست

69

آن کز نسب بلند زاید

70

او را سخن بلند باید

71

چون حلقه شاه یافت گوشم

72

از دل به دماغ رفت هوشم

73

نه زهره که سر ز خط بتابم

74

نه دیده که ره به گنج یابم

75

سرگشته شدم دران خجالت

76

از سستی عمر و ضعف حالت

77

کس محرم نه که راز گویم

78

وین قصه به شرح باز گویم

79

فرزند محمد نظامی

80

آن بر دل من چو جان گرامی

81

این نسخه چو دل نهاد بر دست

82

در پهلوی من چو سایه بنشست

83

داد از سر مهر پای من بوس

84

کی آنکه زدی بر آسمان کوس

85

خسروشیرین چو یاد کردی

86

چندین دل خلق شاد کردی

87

لیلی و مجنون ببایدت گفت

88

تا گوهر قیمتی شود جفت

89

این نامه نغز گفته بهتر

90

طاووس جوانه جفته بهتر

91

خاصه ملکی چو شاه شروان

92

شروان چه که شهریار ایران

93

نعمت ده و پایگاه سازست

94

سرسبز کن و سخن نوازست

95

این نامه به نامه از تو در خواست

96

بنشین و طراز نامه کن راست

97

گفتم سخن تو هست بر جای

98

ای آینه روی آهنین رای

99

لیکن چه کنم هوا دو رنگست

100

اندیشه فراخ و سینه تنگست

101

دهلیز فسانه چون بود تنگ

102

گردد سخن از شد آمدن لنگ

103

میدان سخن فراخ باید

104

تا طبع سواریی نماید

105

این آیت اگرچه هست مشهور

106

تفسیر نشاط هست ازو دور

107

افزار سخن نشاط و ناز است

108

زین هردو سخن بهانه ساز است

109

بر شیفتگی و بند و زنجیر

110

باشد سخن برهنه دلگیر

111

در مرحله‌ای که ره ندانم

112

پیداست که نکته چند رانم

113

نه باغ و نه بزم شهریاری

114

نه رود و نه می نه کامکاری

115

بر خشکی ریگ و سختی کوه

116

تا چند سخن رود در اندوه

117

باید سخن از نشاط سازی

118

تا بیت کند به قصه بازی

119

این بود کز ابتدای حالت

120

کس گرد نگشتش از ملالت

121

گوینده ز نظم او پر افشاند

122

تا این غایت نگفت زان ماند

123

چون شاه جهان به من کند باز

124

کاین نامه به نام من بپرداز

125

با اینهمه تنگی مسافت

126

آنجاش رسانم از لطافت

127

کز خواندن او به حضرت شاه

128

ریزد گهر نسفته بر راه

129

خواننده‌اش اگر فسرده باشد

130

عاشق شود ار نمرده باشد

131

باز آن خلف خلیفه زاده

132

کاین گنج به دوست در گشاده

133

یک دانه اولین فتوحم

134

یک لاله آخرین صبوحم

135

گفت ای سخن تو همسر من

136

یعنی لقبش برادر من

137

در گفتن قصه‌ای چنین چست

138

اندیشه نظم را مکن سست

139

هرجا که بدست عشق خوانیست

140

این قصه بر او نمک فشانیست

141

گرچه نمک تمام دارد

142

بر سفره کباب خام دارد

143

چون سفته خارش تو گردد

144

پخته به گزارش تو گردد

145

زیبا روئی بدین نکوئی

146

وانگاه بدین برهنه روئی

147

کس در نه به قدر او فشانده است

148

زین روی برهنه روی مانداست

149

جانست و چو کس به جان نکوشد

150

پیراهن عاریت نپوشد

151

پیرایه جان ز جان توان ساخت

152

کس جان عزیز را نینداخت

153

جان بخش جهانیان دم تست

154

وین جان عزیز محرم تست

155

از تو عمل سخن گزاری

156

از بنده دعا ز بخت یاری

157

چون دل دهی جگر شنیدم

158

دل دوختم و جگر دریدم

159

در جستن گوهر ایستادم

160

کان کندم و کیمیا گشادم

161

راهی طلبید طبع کوتاه

162

کاندیشه بد از درازی راه

163

کوته‌تر از این نبود راهی

164

چابکتر از این میانه گاهی

165

بحریست سبک ولی رونده

166

ماهیش نه مرده بلکه زنده

167

بسیار سخن بدین حلاوت

168

گویند و ندارد این طراوت

169

زین بحر ضمیر هیچ غواص

170

بر نارد گوهری چنین خاص

171

هر بیتی از او چه رسته‌ای در

172

از عیب تهی و از هنر پر

173

در جستن این متاع نغزم

174

یک موی نبود پای لغزم

175

می‌گفتم و دل جواب می‌داد

176

خاریدم و چشمه آب می‌داد

177

دخلی که ز عقل درج کردم

178

در زیور او به خرج کردم

179

این چار هزار بیت اکثر

180

شد گفته به چار ماه کمتر

181

گر شغل دگر حرام بودی

182

در چاره شب تمام بودی

183

بر جلوه این عروس آزاد

184

آبادتر آنکه گوید آباد

185

آراسته شد به بهترین حال

186

در سلخ رجب به‌ثی و فی دال

187

تاریخ عیان که داشت با خود

188

هشتاد و چهار بعد پانصد

189

پرداختمش به نغز کاری

190

و انداختمش بدین عماری

191

تا کس نبرد به سوی او راه

192

الا نظر مبارک شاه